|
|
|
|
|
خشک سال
نمای دهکده آیینه تهی دستی ست درخت خشک کجی همچو دست مفلوجی شده ست بیهده از آستین جوی برون نه خرمنی و نه گاو آهنی نه مزرعه ای نه آشیانه ی مرغی نه گله ای به چرا شده ست قامت برج بلند قریه نگون نگاه بی گنه کودکان خسته ی کوی چو مرغ بی پر و بالی که در قفس مرده ست قیافه ها همه در خشک سالی جاوید به رنگ خاربنان کویر افسرده ست چه چشمه ها که در آن سوی دشت ها جاری ست چه گله ها که در آن سو چرد به هر قدمی خدای را به چه امید این گروه نژند نمی کنند از این قریه کوچ صبحدمی ؟ مگر نه زندگی اینجا روان شان خسته ست ؟ نمی کنند چرا کوچ زین ده ویران ؟ کدام رشته بدین مشت خاک شان بسته ست ؟ شفیعی کدکنی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:26 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |