|
|
|
|
|
چه گریزیت ز من؟ چه شتابیت به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟ مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است نه چراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایان است شاید آن نقطه ی نورانی چَشم گرگ بیابان است مِی فرو مانده به جام سر به سجاده نهادن تا کِی؟ او در اینجاست نهان میدرخشد در مِی گر به هم آویزیم ما دو سر گشته ی تنها، چون موج به پناهی که تو می جویی، خواهیم رسید اندر آن لحظه ی جادوییِ اوج فروغ فرخ زاد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 20:27 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |