|
|
|
|
|
دو شعر از فریدون
اسیر جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمیكنم افسوس بر دو روزه هستی نمیخورم زاری بر این سراچه ماتم نمیكنم با تازیانههای گرانبار جانگداز پندارد آن كه روح مرا رام كرده است جانسختیم نگر، كه فریبم نداده است این بندگی، كه زندگیاش نام كرده است بیمی به دل ز مرگ ندارم كه زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من گر من به تنگنای ملالآور حیات آسوده یك نفس زده باشم حرام من! تا دل به زندگی نسپارم، به صد فریب میپوشم از كرشمه هستی نگاه را هر صبح و شام چهره نهان میكنم به اشك تا ننگرم تبسَم خورشید و ماه را ای سرنوشت، از تو كجا میتوان گریخت؟ من راه آشیان خود از یاد بردهام یك دم مرا به گوشه راحت رها مكن با من تلاش كن كه بدانم نمردهام! ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا زخمی دگر بزن كه نیفتادهام هنوز شادم از این شكنجه، خدا را، مكن دریغ روح مرا در آتش بیدادِ خود بسوز! ای سرنوشت! هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را! منشین كه دستِ مرگ ز بندم رها كند محكم بزن به شانه من تازیانه را! چرا از مرگ می ترسید؟ چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟ _مپندارید بوم ناامیدی باز ، به بام خاطر من می كند پرواز ، مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است . مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است_ مگر مِی این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟ مگر افیون افسون كار نهال بیخودی را در زمین جان نمی كارد؟ مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یك نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟ مگر دنبال آرامش نمی گردید؟ چرا از مرگ می ترسید؟ كجا آرامشی از مرگ خوش تر كس تواند دید؟ می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند. اگر درمان اندوهند ، خماری جانگزا دارند . نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید خوش آن مستی كه هشیاری نمی بیند ! چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟ بهشت جاودان آنجاست . جهان آنجا و جان آنجاست. گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست ! سكوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست . همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست . نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی ، نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ، زمان در خواب بی فرجام ، خوش آن خوابی كه بیداری نمی بیند ! سر از بالین اندوه گران خویش بردارید در این دوران كه از آزادگی نام و نشانی نیست در این دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،زور در بازوست “ جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید كه كام از یكدگر گیرند و خون یكدگر ریزند درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند . سر از بالین اندوه گران خویش بردارید همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟ چرا از مرگ می ترسید ؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:22 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |