|
|
|
|
|
عشق ابدی
این روزا دارم به یه نتیجه ی مهم می رسم. چیزی که باید خیلی قبل تر بهش می رسیدم. انسان طوری آفریده شده که به یه چیز به اندازه ی آب و غذا احتیاج داره. اونم چیزی نیست جز عشق. حسّ دوست داشتن و دوست داشته شدن حسّیه که همه یه جورایی ازش برخوردارن.حتی اونایی که ادعای نداشتنشو میکنن باطنآ ازش لذت میبرند. خوب این چیزی نیست که من به تازگی بهش رسیده باشم. چیزی که فکر منو به خودش مشغول کرده اینه که خوبه آدم واسه خودش یه عشق بسازه.یه عشق ایده آل.عشقی که توش نه دروغ باشه نه تزویر و نه خیانت.یه عشق پاک. یه عشق دائمی.یه چیزی که دوسش داشته باشه و خیال کنه که اونم همیشه دوسش داره و هیچ وقت هم ذره ای از عشقش نسبت به من کم نمیشه.هیچ وقت قهر نمیکنه و برای عشقش احتیاج به هیچ تملّقی نداره.موجود ایده آلی که همیشه نسبت به من محبت میکنه و حتی اذیت کردنش هم از روی لطفه. خیلی از من و از همه ی چیزهایی که میشه تصور کرد بزرگتر و قویتره. میتونه هر کاری رو که به ذهن میرسه انجام بده. همیشه میشه بهش تکیه کرد و ازش کمک خواست. اونم اونقدر مهربونه که کمکم میکنه. اگر هم نکرد انگار به صلاح من نبوده و اون خوبی منو میخواسته. و اینا همه اونو محبوبتر میکنه. قبل از من هم آدما به این فکر کردن. اونا هم به همین نتیجه رسیدن.به همین خاطر از سنگ و چوب و طلا و... برای خودشون نمادهایی درست کردن و اسمشو گذاشتن خدا (حالا به هر زبونی). پیشامدهای خوب و بد زندگی روزانشونو رو هم در نظر گرفتن برای لطف و قهر این موجودی که حالا میتونن در حدّ پرستش دوستش داشته باشند. بعد پیامبرهایی اومدن و اصول، روشها و قوانینی رو برای دوست داشتن یا پرستش این موجود وضع کردند. این که این قوانین، روشها و اصول پرستش که از هزاران سال قبل برای ما به ارث رسیده تا چه حد درست باشه و ما کدومشو باید قبول کنیم یا نه اهمیتی نداره. اهمیت نداره من چه روشی رو برای راضی نگه داشتن این عشقم انتخاب کنم. مهم اینه که من تمام سعیمو در این جهت متمرکز کنم. اون همیشه به من فکر میکنه؛ پس چرا من نباید همیشه به یادش باشم. اون پاکه و پاکی رو دوست داره. منم میخوام پاک باشم تا مثل اون باشم. عشق من دوست نداره من دروغ بگم، منم نمیگم چون دوسش دارم. عشقم از خیانت متنفره،از ریا بدش میاد و اصلآ از فساد خوشش نمیاد. منم همونی میشم که اون میخواد. حاضرم همه چیزمو واسه ی این عشق ابدی بدم. یک عشق واقعی. از صمیم قلب با ذرّه ذرّه ی وجودم زمزمه میکنم: خداجون! دوست دارم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:18 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |