|
|
|
|
|
تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعر تو نگاه تو در ترانه ی من تو نیستی که ببینی چگونه میگردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید به روی لوح سپهر تو را چنانکه دلم خواسته است ساخته ام چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر به چَشم هم زدنی میان آن همه صورت ترا شناخته ام به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ، آیینه، دیوار بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب میشنوم تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هر چه دیرین خانه ست غبار سربی اندوه، بال گسترده ست تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است تو نیستی که ببینی ... فریدون مشیری (با تخلیص) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 16:39 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |