|
|
|
|
|
تنفر عشق
میدونم هر شب کِی میای خونه. واست یه کادو دارم.مثل همیشه برای خریدن این کادوتم کلی گشتم تا یه خوب و خوشگلشو واست پیدا کنم. نمیدونم خوشت میاد یا نه. فکر میکنی چی باشه؟ یه شیشه اِتر.می دونی چیه؟ آروم پشت سرت میام و دستمال پر از اِتر رو میچسبونم به دهنت.تو جیغ میزنی ولی چند لحظه بیشتر طول نمیکشه که بیهوش میشی. می کشمت تو اون ساختمون نیمه کاره ی کوچتون. این روزا کارگراش نیستند.حالا توی یکی از اتاقهای تاریکش فقط من و توییم. میخوابونمت روی زمین. خودمم میام کنار سرت میشینم.آروم آروم دست به سرت میکشم. موهای خرماییتو از زیر روسریت یواش یواش بیرون میکشم و باهاشون بازی میکنم.همون کاری که میگفتی ازش خیلی خوشت میاد. با انگشتم لباتو باز و بسته میکنم. انگار که داری باهام حرف میزنی. حرفایی که همیشه آرزو داشتم از از لای این لبها بشنوم. آخه چرا با من اینجوری میکنی؟ مگه من چه بدی به تو کردم؟ چه جرمی رو مرتکب شده بودم؟ جز اینکه صاف و ساده عاشقتم و صادقانه اونو ابراز کرده بودم. جز اینکه از صمیم قلب دوست دارم. واقعآ حق من اینه؟ جواب محبت های من اینه؟ آخه کی جز تو میتونه اینقدر بد باشه؟ چشمم به اون آجر بزرگ کنج اتاق میفته. دستمو دراز میکنم و برش میدارم.اونو خیلی آروم روی لبات میکشم.همین قدر که لمسش کنی. زمخته؛ نه؟ مثل همین آجر بود که خیلی وقتا قلبمو میساییدی.حالا وقت مکافاته. آجر میاد روی صورتت. اجازه میدی یه ذره فشارشو بیشتر کنم؟ تو که مشکلی نداری. هان؟ حالا دیگه دستم مثل کسی که داره ویلن میزنه حرکت میکنه. جالبه که ساز من خیلی لذت بخش تره. ولی من هیچ صدایی رو نمیشنوم تنها صدای نفسمه که بلند وطولانی پس و پیش میره. وای! صورتت زخم شد. فکر کنم باید میک آپتو تجدید کنی عزیزم! هنوز داری نفس میکشی؟ حالا اینجوری منو حرص میدی؟ چرا نمیمیری؟سرمو بلند میکنم ، چشامو به هم فشار میدم و با یه نفس عمیق دستمو تا جایی که امکان داره بالا میبرم و با حداکثر قدرت پایین می یارم. صدای ناله ی آهستت با صدای خرد شدن استخونهای صورتت توأم میشه. ولی باور کن یکی خیلی برات کمه. ارزش ظلم تو خیلی بیشتر از این حرفهاست.آجر خون آلود رو دوباره به طرف سقف میبرم و فرود میارم.با این همش میشه دو تا. نه. دوباره. دوباره. پنج ، شش ، هفت. دستم دیگه بی اختیار بالا و پایین میره. انگار هیچ وقت دوست نداره وایسته. هشت ، نه . کثافت. ده ، یازده ، دوازده ، سیزده. مغز کثیفت گلوله گلوله از سرت ریخته بیرون. با همین مغز کثیف بود که اون افکار پلید رو می پروَروندی. توی همین سرت. دستمو از جایی که استخونهای جمجمت شکسته وارد سرت میکنم. اَه ، چقدر گرمه. با فشار تا جایی که میتونم از مغزتو میکشم بیرون و تو مشتم فشار میدم. مغز و رگ و خونه که از لای انگشتام میریزه روی زمین. آشغال. یادته چه نقشه ها که برای من نکشیدی؟ حالا همش له شده. حالا اگه میتونی نقشه بکش. فکر کن. فکر کن چطور گول بزنی. فکر کن چطور دروغ بگی. چطور دو رنگ باشی. چطور خیانت کنی. دِ فکر کن لعنتی. خوب. من دارم میرم. کاری نداری؟ منم دیگه کاری به کارت ندارم. فقط بذار برای آخرین بار چهرتو به خاطر بسپارم. وای! چه زشت شدی. یادته بهت گفتم که برای عشق من چهره اصلآ مهم نیست؟ تو هر شکلی باشی بازم دوست دارم؟ هنوزم پای حرفم هستم. با همین قیافه هم دوست دارم. حتی بیشتر از قبل. خیلی بیشتر. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:4 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |