|
|
|
|
|
خواب
یادمه.تو کلاس بودیم.استادی که ازش بدم میومد با همون کت و شلوار مسخرش داشت درس میداد.ردیف جلو دو تا دختر نشسته بودند.من ردیف دوم بودم.پشت سر من هم اون دختره نشسته بود که ازش خیلی متنفرم.استاد داشت درس میداد.اومد از بین صندلی ها جلوی من وایستاد.دستشو برد پشت سر دختری که جلوی من نشسته بود.دختر هیچ عکس العملی نشون نداد.زل زده بود تو چشای من و درس میداد.آروم دستشو از بالای سر دختر به پایین کشید.مقنعه اش به همراه دست استاد پایین افتاد. دختر بی حرکت نشسته بود. موهای طلاییش که با یک گیره از پشت بسته شده بود از زیر مقنعه پیدا شد.واقعآ زیبا بود. یهو احساس کردم گوشم گرم شده.دختر پشت سریم- همون که ازش خیلی بدم میاد- صورتشو چسبونده بود به گوشم و انگار که میخواست چیزی بهم بگه.چندِشم شد . خواستم خودمو عقب بکشم.ولی اون باز دهنشو آورد جلوتر و با صدای آروم گفت:"خیلی دوسِت...". نذاشتم حرفش تموم بشه . خودمو عقب کشیدم.بلند بلند خندید.استاد رو دیدم که گوشه ی کلاس وایستاده و اونم داره موذیانه میخنده.اون دختر که تا حالا تکون نمی خورد از جاش بلند شد. پشت به من در حالی که مقنعه اش رو درست میکرد چند قدم به جلو رفت. بعد برگشت.دیدم جای چشاش خالیه.کاسه ی چشش معلوم بود.ولی انگار که از روی نفرت یه نگاه میکرد. پوزخند طعن آلودی زد.حالا همه میخندیدند.
چشامو باز کردم.هنوز خیلی زود بود. ساعت اتاق دو ساعت مونده به کلاسمو نشون میداد.دوباره چشامو بستم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 18:43 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |