تبليغاتX
منو بشناس -

امروز سه شنبه نوزدهم تیر ماه است ساعت الان ده دقیقه به نیمه شب است. کارت اینترنتم محدود شده، آنتن را باد تکان داده و من هیچ سرگرمی دیگری ندارم که با آن «ور» بروم. لاجرم تصمیم گرفتم که وبلاگ بنویسم و با کسانی که نمیشناسم (یا شاید هم بشناسم) به گفتگوی یک طرفه بپردازم. خوبی این گفتگوی یک طرفه اینست که آدم راحت است تا هر موقع که دلش خواست صحبت کند. دوستی دارم که وقتی با او صحبت میکنم دقیقاً متوجه میشود که الان یک چیزی به مغزش خطور کرده و سعی میکند به محض گیر آوردن اولین فرصت آن را بیان کند. در بحث های گروهی هم همینطور است. ناگهان هنگامی که یک نفر دیگر در حال صحبت کردن است او سرش را به طرز متفاوتی به علامت تایید بالا و پایین میبرد. من از این رفتارش متوجه میشوم که حرفی در نوک زبان دارد ساکت میشوم تا او حرف بزند. از این دوست پر حرف من که بگذریم باید خدمتتان عرض کنم که من حدود سه چهار ماه است که به یکی از سایت ها ی اینترنتی شدیدآً معتاد شده ام. ممکن است نام ویکی پدیا را شنیده باشید. این پایگاه چنان مرا به خود مشغول میداشت که گاه روزی ده دوازده ساعت وقت صرفش میکردم. پروژه جالبی است اما الان متوجه شدم که این نیز همانند بقیه ی کارهایی که من انجام میدهم عبث است.

 

یک زمانی هم معتاد شده بودم به چت! جوادترین سرگرمی! حالا تازه فهمیده ام که چه نادانند کسانی که مثلاً در چت وقت خود را صرف صحبت کردن با ملت یا یافتن دوست میکنند. در این میان از آن بدتر وقتی است که طرف از پشت چت عاشق میشود! اوج کمبود محبت! منظورم صدالبته به خودم است که تمام این ها را تجربه کرده ام و الان پشیمانم که چرا به جای فلان کار فلان نکرده ام. اما این را هم میدانم که اکثر انسانها از گذشته ی خود پشیمانند. چون همیشه بهتری هم هست. همانطور که میگویند همیشه بدتری هم هست. آدم ها اغلب غصه می خورند که چرا آن بهتر را انجام نداده اند. گذشته را غمی نیست، آینده را باید اندیشید.

 

چند روزی به منزل آمده ام. اما در یکی دو روز آتی باز خواهم گشت به خوابگاه دانشجویی. قرار گذاشته ام که اندکی دانش اندوزی کنم. اینجا وقتم به باد میرود. اما چه خوب است وقت را هدر دادن! زندگی خوبیست. راستی از نظر شما وقت هدر ندادن چیست؟ حتماً میگویید وقتی که انسان کار کند، درس بخواند و کلاً فعالیت مفیدی انجام دهد. حالا فعالیت مفید را چه تعریف میکنید؟ بگذریم. خواستم آن بحث «که چه؟!» را پیش بکشم که دیدم خیلی تکراری شده.

 

تازگی ها خیلی متحول شده ام. خودم این جور احساس میکنم. اولاً اینکه مثل چند ماه پیش به مؤنثات دیگر اهمیت نمیدهم. این بسیار مثبت است. چون که دیگر انسان فکرش کاملاً آزاد است و به کارهایش میرسد. ثانیاً هم اینست که به فکر پیشرفت افتاده ام. یک بار دیگر هم چنین عزمی کردم. نتیجه اش این شد که از یک دانشگاه افتضاح که خیلی ها حتی اسمش را نشنیده اند انصراف دادم و در بهترین دانشگاه ایران قبول شدم. فک همه افتاده بود. این دفعه هم همچین تصمیمی گرفته ام. من کلاً چنینم. بی خیالِ روانی! یا کاملاً بی خاصیتم یا اینکه با آخرین توان کار میکنم. حالا ببینیم این بار سرنوشت ما به کجا خواهد رسید. متاسفانه تابستان در تهران هوا گرم است. در ضمن غذا مهیا نیست. عوضش خلوت و ساکت است. شاید هم اگر دیدم در آنجا وضعیت فجیح است به منزل بازگشتم و کنج عزلت برگزیدم! به هر حال هیچ چیز معلوم نیست.

 

 راجع به آن اولی اجازه دهید بیشتر توضیح دهم. گفتم من زیاد چت میکردم. خوب به طبع از این همه گپ زدن ها در جایی که معلوم نیست کی آقاست است و کی خانم آدم چشمش به جمال دختر ها هم روشن میشود. سه نفر بودند که الان یادم می آید. یکیشان که بچه ی آمل بود و بیشتر او از من خوشش آمده بود. زنگ میزد و گریه میکرد که من تو را دوست دارم و از این صحبت های قبیح(!) مینمود. ایشان خیلی درس خوان بود. آخر هم خودش به این نتیجه رسید که در عالم عاشقی نمیتوان درس خوان هم بود و رفت دنبال کارش. چهارمیش را الان یادم آمد. این از دیار رشت بود. وانمود میکرد که بی خیال است و این چیزها برایش مهم نیست. فکر میکنم همین طور هم بود. یک روز اتفاقی برای من افتاد (نه! آن که خیال میکنید نیست!) که من تصمیم گرفتم دیگر دور دوست دختر و این جنگولک بازی ها را کلاً خط بکشم. در همان ایام بود که چند باری زنگ زد و دیگر ردش بی رد شد. فهمیدم که ایشان نیز از خیر ما گذشته اند. ماند چند تا؟ دو تا. یکی تهرانی و دیگری باز هم شمالی. این ها را هر دوشان دختر های خوبی هستند. من عادت دارم دوستانم را میسنجم تا حد ظرفیت، علاقه و روحیاتشان دستم آید. این دو از نظرم کاملاً ایده ال هستند. دلم نمی آید اما تصمیم گرفته ام یکیشان را برگزینم و تک زوجی به زندگیم ادامه دهم. شاید هم مجرد شدم. نمیدانم.

 

یکی از آشنا ها کل فصل بهار را با من در ارتباط بود تا چند تا کتاب را برایش تهیه کنم. من هم با کلی مشقت و با کلی جستجو کتاب ها را تهیه کردم. گفت لازم نیست پست کنی و از یک ماه قبل منتظر بوده که من از تهران برگردم و کتاب ها را برایش ببرم. جالب اینجاست حالا که برگشتم یادم آمده که کتاب ها را نیاورده ام. فعلاً مسافرت است. باید فرار کنم هنوز که برنگشته!

 

خوب. ساعت یک و سه دقیقه ی بامداد است. ساعت خواب من هم که پنج شش ساعت تغییر کرده. چهار میخوابم؛ دوازده بیدار میشوم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 1:22  توسط نامی   | 

 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره من
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟
یاخته هایم تو را می خواهد
تو هم از ما میگذری؟
کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد.
دمی بنشین و مرا تماشا کن
تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه

نوشته های پیشین
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
آرشیو موضوعی
دل نوشته
روزانه
شعر
داستان
عکس
طنز
از میان وبلاگ‌ها
کتابخانه

فصل سرد

گناه دریا

بیگانه

زنی که مردش را گم کرد

گزیده ی اشعار فریدون مشیری

بوف کور

تولدی دیگر

از خاموشی

زنده به گور

افسانه آفرینش

کاروان اسلام

عروسک پشت پرده

گزیده ی داستان های صادق چوبک

مزرعه ی حیوانات

فصل سرد

از عشق و شیاطین دیگر

آوا

اگه چشمات بگن آره

چنان دل کندم از دنیا

چشم من

کاشکی هشیاری نصیبم نمیشد

ای خدا

تولدی دیگر

آمریکا

سرنوشت من

خرچنگ های مردابی

شب

یار دبستانی

خبرنامه

در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید.





 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

لینکدونی

زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم.

لیست وبلاگهای بروز شده

Blogroll Me - ping