|
|
|
|
|
کتیبه
فتاده تخته سنگ آنسوی تر؛ انگار کوهی بود و ما اینسو نشسته، خسته انبوهی زن و مرد و جوان و پیر همه با یکدگر پیوسته لیک از پای و با زنجیر. اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی به سویش می توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر. ندانستم ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان و یا آوایی از جایی؛ کجا؟ هرگز نپرسیدم. چنین می گفت: "فتاده تخته سنگ آنسوتر؛ وز پیشینیان پیری بر او رازی نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت ... " چنین می گفت چندین بار صدا و آنگاه چو موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت. و ما چیزی نمی گفتیم. و تا مدتی چیزی نمی گفتیم. پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی گروهی شک و پرسش ایستاده بود و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی و حتی در نگه مان نیز خاموشی و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود. شبی که لعنت از مهتاب میبارید و پاهامان ورم می کرد و می خارید یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود لعنت کرد گوشش را و نالان گفت:"باید رفت." و ما با خستگی گفتیم:"لعنت بیش باد گوشمان را، چشممان را نیز. باید رفت." و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود. یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت آنگه خواند: " کسی راز مرا داند که از این رو به آنرویم بگرداند. " و مات با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردم و شب شط جلیلی بود؛ پر مهتاب هلا... یک... دو... سه... دیگر بار هلا، یک دو سه؛ دیگر بار عرقریزان، عزا، دشنام _ گاهی گریه هم کردیم _ هلا، یک، دو، سه؛ زین سان بارها بسیار چه سنگین بود، اما سخت شیرین بود پیروزی و ما با آشناتر لذتی؛ هم خسته هم خوشحال ز شوق و شور مالامال یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود به جَهد ما درودی گفت و بالا رفت خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود گفت _ و ما بی تاب _ لبش را با زبان تر کرد _ و ما نیز آنچنان کردیم _ و ساکت ماند نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند. دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد. نگاهش را ربوده بود ناپیداری دور؛ ما خروشیدیم "بخوان" او همچنان خاموش "برای ما بخوان" خیره به ما ساکت نگه می کرد پس از لختی در اثنایی که زنجیرش صدا میکرد. فرود آمد. گرفتیمش که پنداری که می افتد. نشاندیمش به دست ما و دست خویش لعنت کرد. "چه خواندی؟ هان؟" مکید آب دهانش را و گفت آرام: "نوشته بود همان، کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند" نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم و شب شط علیلی بود. [دهه ی فجر مبارک!] |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 23:1 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |