|
|
|
|
|
جمله های پراکنده یک روانی
به نظر من زندگی همان قدر پوچ و بی معنی است که یک تکه سنگ بر زمین.بازیچه دست کسانی گشته ام که خود بازیچه بوده اند.این از ناآگاهی من است. در پی آمد و رفت انسانها تلاش برای رسیدن به مرگ نهفته است.من از این می ترسم.بی هیچ دلیلی.آشنایی با افراد جز دلبستگی به ترسم می افزاید.ترس از دست دادن عزیزان.بی هیچ دلیلی. من زخمی خنجر زنگار گرفته روزگاری شده ام که انسانیت در آن گم شده است.من تنهایم و تنهایی جزئی از من گشته.جزئی از شخصیت گنگم.من این را گر چه می پرستم ولی نمیپسندم.بی هیچ دلیلی. چهره ی خندانم حکایت غم های گذشته را زیر پرده می برد و به متن رمزگونه ام می افزاید.افکارم را می خورم و به چیزهایی می اندیشم که ارزان تر از پوچی میارزد.سبزینه های زندگی ام به زردی گراییده و اکنون چاره ای برایم نمانده جز انتظار.انتظار آمدن بهاری دوباره.عبث تر از دیروز به امید فردایی مانده ام که معلوم نیست بهتر از امروز باشد...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 22:12 توسط نامی
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |