|
|
|
|
|
بهشت و جهنم
آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 16:3 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
عروسک پشت پرده
همینطور كه با تفنّن میگذشت، پشت شیشه مغازه بزرگی ایستاد و نگاه كرد. چشمش افتاد به مجسمه زنی با موی بور كه سرش را كج گرفته بود و لبخند می زد. مژه های بلند، چشمهای درشت، گلوی سفید داشت و یك دستش را بكمرش زده بود، لباس مغز پسته ای او زیر پرتو كبود رنگ نورافكن این مجسمه را بطرز غریبی در نظر او جلوه داد. بطوریكه بی اختیار ایستاد، خشكش زد و مات و مبهوت به بحر آن رفت. این مجسمه نبود؛ یك زن، نه بهتر از زن، یك فرشته بود كه باو لبخند می زد. آن چشمهای كبود تیره، لبخند نجیب دلربا، لبخندی كه تصورش را نمیتوانست بكند، اندام باریك ظریف و متناسب، همه آنها مافوق مظهر عشق و فكر و زیبائی او بود. باضافه این دختر با او حرف نمیزد، مجبور نبود با او بحیله و دروغ اظهار عشق و علاقه بكند، مجبور نبود برایش دوندگی بكند، حسادت بورزد، همیشه خاموش، همیشه به یك حالت قشنگ، منتهای فكر و آمال او را مجسم می كرد. نه خوراك میخواست و نه پوشاك، نه بهانه میگرفت و نه ناخوش میشد و نه خرج داشت. همیشه راضی، همیشه خندان، ولی از همه اینها مهمتر این بود كه حرف نمیزد، اظهار عقیده نمیكرد و ترسی نداشت كه اخلاقشان با هم جور نیاید. صورتی كه هیچوقت چین نمیخورد. متغیر نمیشد. شكمش بالا نمی آید، از تركیب نمیافتاد. آنوقت سرد هم بود. همه این افكار از نظرش گذشت. آیا میتوانست، آیا ممكن بود آنرا بدست بیاورد، ببوید، بلیسد، عطری كه دوست داشت به آن بزند، و دیگر از این زن خجالت هم نمیكشید. چون هیچوقت او را لو نمیداد و پهلویش رو در بایستی هم نداشت و او همیشه همان مهرداد عفیف و چشم و دل پاك میماند. اما این مجسمه را كجا بگذارد؟ بخشی از داستان «عروسک پشت پرده»، نوشته ی صادق هدایت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 16:11 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
زنده به گور
زنده به گور - شاهکار صادق هدایت - را از اینجا بخوانید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 16:37 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
برای امروز چند تا داستانک در نظر گرفتم. نویسنده ی این داستانک ها آقای اردلان عطاپوره. امیدوارم خوشتون بیاد. انصراف آدم فقیری تصمیم گرفت یک خانه ی کوچک بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت یک اتومبیل بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت یک مسافرت برود. پولش را نداشت، منصرف شد. ... تصمیم گرفت به سر و وضعش برسد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت خوب باشد.دیگر عادتش شده بود. دست در جیب خالیش کرد و منصرف شد. تمیزتر رفتگر جوانی عاشق دختری شد. به کسی جرأت گفتنش را نداشت. دختر هم نمیدانست. فقط صبح های سحر کوچه ی دختر را از هر جای دیگری تمیزتر میکرد. مسابقه در جنگل بکری آهویی و لاک پشتی مسابقه دو دادند. قرار بود دویست متر را بدوند. آهو دائمآ میگفت: من آهو هستم. حتمآ برنده میشوم. لاک پشت میگفت: من فقط سعی خودمو میکنم، اگر چه آهو تندتر از من میدود. اما آهو به بردش مطمئن بود و چنانچه گفتیم خیلی هم مغرور بود و به محض اینکه مسابقه شروع شد مثل باد رفت و به آخر خط زسید و برنده شد. سؤال: آیا شما فکر میکنید کسی که مغرور است همیشه میبازد؟ استخاره جوان متدینی بود. از اینها که تعصب دارند. دلش میخواست به دیدار دختر برود. دو دل بود. استخاره کرد. بد آمد. بعد از چند دقیقه دوباره استخاره کرد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 20:38 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه اي فرود آمد و آنها را كشت . اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت . گاهي مدت ها طول ميكشد تا مرده ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي شد و در وسط آن چشمه اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود . رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد: « روز به خير ، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟ » درواز ه بان: « روز به خير، اينجا بهشت است. » - چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه ايم. دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت:« ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد. » - اسب و سگم هم تشنه اند. نگهبان: « واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. » مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد . پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه اي رسيدند . راه ورود به اين مزرعه، دروازه اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي شد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: « روز به خير! » مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنه ايم . من ، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت:« ميان آن سنگ ها چشمه اي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.» مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي توانيد برگرديد. مسافر پرسيد:« فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست » - بهشت. - بهشت؟! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است. - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند. - بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي شود. - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند. ... بخشي از كتاب « شيطان و دوشیزه پريم » ، پائولو كوئيلو |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 16:23 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |