تبليغاتX
منو بشناس
و پیامی در راه

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم ریخت

و صدا در خواهم داد "ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید"

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

 کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ!

 دوره‌گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم

رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش

روی پل دخترکی بی پاست؛ دبّ کبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام از لب خواهم برچید

 هر چه دیوار از جا خواهم برکند

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند

ابر را پاره خواهم کرد

 من گره خواهم زد چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها

 بادبادک‌ها به هوا خواهم برد

 گلدان ها آب خواهم داد

خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت

مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتی در راه؛ من مگس هایش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره‌ای شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد

 مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!

آشتی خواهم داد

 آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 2:6  توسط نامی   | 

طلوع

پنچره باز است

و آسمان پیداست

 گل به گل ابر سترون در زلال آبی روشن

رفته تا بام برین، چون آبگین پلکان، پیداست

من نگاهم مثل نو پرواز گنجشک سحرخیزی

پله پله رفته بی پروا به اوجی دور و زین پرواز

لذتم چون لذت مرد کبوترباز

 

 پنجره باز است

 و آسمان در چارچوب دیدگه پیدا

 مثل دریا ژرف

 آبهایش ناز و خواب مخمل آبی

 رفته تا ژرفاش

پاره های ابر همچون پلکان برف

 من نگاهم ماهی خونگرم و بی آرام این دریا

 

 آنک آنک مرد همسایه

سینه اش سندان پتک دم به دم خمیازه و چشمانش خواب آلود

 آمده چون بامداد دگر بر بام

می نوردد بام را با گامهای نرم و بی آوا

ایستد لختی کنار دودکش آرام

او در آن کوشد که گوشش تیز باشد، چشمهاش بیدار

تا نیاید گربه غافلگیر و چالک از پس دیوار

 

پنجره باز است

 آسمان پیداست، بام رو به رو پیداست

 اینک اینک مرد خواب از سر پریده ی چشم و دل هشیار

 می گشاید خوابگاه کفتران را در

 وان پریزادان رنگارنگ و دست آموز

 بر بی‌آذین بامِ پهناور

 قور قو بقو رقو خوانان

با غرور و شادهواری دامن افشانان

 می زنند اندر نشاط بامدادی پَر

 لیک زهر خواب وشین خسته‌شان کرده‌ست

 برده شان از یاد،‌ پرواز بلند دوردستان را

 کاهل و در کاهلی دلبسته شان کرده ست

 

مرد اینک می‌پراندشان

می فرستد شان به سوی آسمان پر شکوه پاک

کاهلی گر خواند ایشان را به سوی خاک

با درفش تیره پَر هول چوبی لخت، دستار سیه بر سر

 می رماندشان و راندشان

تا دل از مهر زمین پست برگیرند

و آسمان، این گنبدبلورِ سقفش دور

زی چمنزاران سبز خویش خواندشان

 

 پنجره باز است

و آسمان پیداست

چون یکی برج بلند جادویی، دیوارش از اطلس

 موجدار و روشن و آبی

 پاره های ابر، همچون غرفه های برج

 و آن کبوترهای پران در فضای برج

 مثل چشمک زن چراغی چند، ‌مهتابی

 بر فراز کاهگل اندوده بام پهن

 در کنار آغل خالی

 

 تکیه داده مرد بر دیوار

 ناشتا افروخته سیگار

غرقه در شیرین ترین لذات، از دیدار این پرواز

ای خوش آن پرواز و این دیدار

 گرد بام دوست می گردند

 نرم نرمک اوج می گیرند، افسونگر پریزادان

 وه، که من هم دیگر کنون لذتم زان مرد کمتر نیست

 چه طوافی و چه پروازی!

 دور باد از حشمت معصومشان افسون صیادان

 خستگی از بالهاشان دور

 وز دلَکهاشان غمان تا جاودان مهجور

در طواف جاودییشان آن کبوترها

 چون شوند از دیدگاهم دور و پنهان، تا که باز ایند

 من دلم پرپر زند، چون نیم بسمل مرغ پرکنده

 ز انتظاری اضطراب آلود و طفلانه

 

مرد را بینم که پای پرپری در دست

 با صفیر آشنای سوت

سوی بام خویش خواند، تا نشانَدشان

بالهاشان نیز سرخ است

آه شاید اتفاق شومی اوفتاده ست؟

 

پنجره باز است

و آسمان پیدا

 فارغ از سوت و صفیر دوستدار خاکزاد خویش

 کفتران در اوج دوری، مست پروازند

بالهاشان سرخ

زیرا بر چکاد دورتر کوهی که بتوان دید

رسته لختی پیش

شعله ور خونبوته ی مرجانی خورشید

 

شعر را مثل اکثر شعرهای دیگر اخوان با لحن حماسی بخوانید. که گر درست خوانیدش، لذتش چندان شود!   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:0  توسط نامی   | 

پاداش

گیاه تلخ افسونی
شوکران بنفش خورشید را
در جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم
 و در ایینه نفس کشنده سراب
تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم
در چشمانم چه تابش ها کهنریخت
 و در رگهایم چه عطش ها که نشکفت
آمدم تا تو را بویم
 و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم
غبار نیلی شب ها را هم می گرفت
و غریو ریگ روانخوبم می ربود
چه رویاها که پاره نشد
و چه نزدیک ها که دور نرفت
و من بر رشته صدایی ره سپردم
 که پایانش در تو بود
 آمدم تا تو را بویم
 وتو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم
دیار من آن سوی بیابان هاست
یادگارش در آغاز سفر همراهم بود
 هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاد
از وحشت غبار شد
 و من تنها شدم
 چشمک افق ها چه فریب ها که به هنگام نیاویخت
و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد
 آمدم تا تو را بویم
 و تو گیاه تلخ افسونی
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس اینهمه راهی که آمدم

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:48  توسط نامی   | 

مرگ رنگ

رنگی کنار شب

بی حرف مرده است

مرغی سیاه آمده از راه های دور

می خواند از بلندی بام شب شکست

سرمست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست

در این شکست رنگ

از هم گسسته رشته ی هر آهنگ

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می آراید

با گوشوار پژواک

مرغ سیاه آمده از راههای دور

بنشسته روی بام بلند شب شکست

چون سنگ ‚ بی تکان

لغزانده چشم را

بر شکل های در هم پندارش

خوابی شگفت می دهد آزارش

گلهای رنگ سرزده از خاک های شب

در جاده ای عطر

پای نسیم مانده ز رفتار

هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست

نقشی کشد به یاری منقار

بندی گسسته است

خوابی شکسته است

رویای سرزمین

افسانه شکفتن گلهای رنگ را

از یاد برده است

بی حرف باید از خم این راه عبور کرد

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 14:42  توسط نامی   | 

بی تار و پود
در بیداری لحظه ها
پیکرم کنار نهر خروشان لغزید
مرغی روشن فرود آمد
و لبخند گیج مرا برچید و پرید
ابری پیدا شد
و بخار سرشکم را در شتاب شفّافش نوشید
نسیمی برهنه و بی پایان سر کرد
و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت
درختی تابان
پیکرم را در ریشه سیاهش بلعید
طوفانی سر رسید
و جاپایم را ربود
نگاهی به روی نهر خروشان خم شد
تصویری شکست
خیالی از هم گسیخت.

سهراب سپهری
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:1  توسط نامی   | 

پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش
من رسيده ام رو به آخر تو بيا شروع من باش
شبو از قصه جدا كن چكه كن رو باور من
خط بكش رو جاى پاى گريه هاى آخر من
اسمتو ببخش به لبهام بى تو خاليه نفسهام
خط بكش رو باور من زير سايه بون دستام
خواب سبز رازقى باش عاشق هميشگى باش
خسته ام از تلخى شب تو طلوع زندگى باش
نميخوام آشفته باشم آرزوى خفته باشم
تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم

شادی سلطانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:31  توسط نامی   | 

اسیر

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمیکنم

افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم

زاری براین سراچه ماتم نمی کنم

با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندارد آنکه روح مرا رام کرده است

جان سختیم نگر که فریبم نداده است

این بندگی که زندگیش نام کرده است

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

گر به من تنگنای ملال آور حیات

 آسوده یک نفس زده باشم حرام من

تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب

 می پوشم از کرشمه هستی نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت

من راه آشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز

ای سرنوشت هستی من در نبرد تست

بر من ببخش زندگی جاودانه را

منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

محکم بزن به شانه من تازیانه را

 

فریدون مشیری 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:7  توسط نامی   | 

رنگین کمان گل
در انتهای عالم دشتی است بی کرانه فروخفته زیر برف با آسمان بسته مه آلود با کاج های لرزان آواره در افق با جنگل برهنه با آبگیر یخ زده با کلبه های خاموش بی هیچ کورسویی بی هیچ های و هویی با خیل زاغهای پریشان خنیاگران ظلمت و غربت از چنگ تازیانه بوران گریخته پرها گسیخته با زوزه های گگ گرسنه در زمهریر برف در پرده های ذهن من از عهد کودکی سرمای سخت بهمن و اسفند اینگونه نقش بسته است اهریمنی اماهمیشه در پی اسفند هنگامه طلوع بهار است و ایمنی شب هر چه تیره تر شود آخر سحرشود اینک شکوه نوروز آن سان که یاد دارمش از سالهای دور و انگار قرن هاست که در انتظارمش آن سوی دشت خالی اسفند کوهی است شکل کوه دماوند یک شب که مردمان همه خوابند ناگهان از دور دست ها آواز و ساز و هلهله ای می رسد به گوش طبل بزرگ رعد بر می کشد خروش شلاق سرخ برق خون فسرده در دل ابر فشرده را م یآورد به جوش باران مهربان بوی خوش طراوت و رحمت آن گاه دریای روشنایی در نیلی سپهر معراج شاعرانه پروانگان نور در هاله بزرگ سپیده ظهور مهر گردونه طلایی خورشید با اسب های سرکش با یالهای افشان با صد هزار نیزه زرین بیدمشک بر روی کوهسار پدیدار می شود دیو سپید برف از خواب سهمگینش بیدار می شود تا دست میبرد که بجنبد ز جای خویش در چنگ آفتاب گرفتار می شود در قله دماوند بر دار می شود آنک بهار کز زیر طاق نصرت رنگین کمان چون جان روان به کوچه و بازار می شود دشت بزرگ از نفس تازه نسیم گلزار می شود بار دگر زمانه از عطر از شکوفه از بوسه از ترانه وز مهر جاودانه سرشار می شود فریدون مشیری
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 23:25  توسط نامی   | 

آوار رنگ

هیچ وقت

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد.

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

ناپدید ماند .

 

حسین پناهی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:29  توسط نامی   | 

بار امانت

آن صداها به کجا رفت

صداهای بلند

گریه ها قهقه ها

آن امانت ها را

آسمان ایا پس خواهد داد ؟

پس چرا حافظ گفت

آسمان بار امانت نتوانست کشید

نعره های حلاج

بر سر چوبه ی دار

به کجا رفت کجا ؟

به کجا می رود آه

چهچه گنجشک بر ساقه ی باد

آسمان ایا

این امانت ها را

باز پس خواهد داد ؟

 

شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:5  توسط نامی   | 

سگها و گرگها

 

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش مثقال ، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ

سرود کلبه ی بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده های برفها ، باد

روان بر بالهای باد ، باران

درون کلبه ی بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

 

آواز سگها

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمناک است

کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه

ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟

کنار مطبخ ارباب ، آنجا

بر آن خاک اره های نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه

عزیزم گفتم و جانم شنفتن

وز آن ته مانده های سفره خوردن

و گر آن هم نباشد استخوانی

چه عمر راحتی دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی

ولی شلاق! این دیگر بلایی ست

بلی، اما تحمل کرد باید

درست است اینکه الحق دردناک است

ولی ارباب آخر رحمش آید

گذارد چون فروکش کرد خشمش

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخمهایمان را و ما این

محبت را غنیمت می شماریم

 

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبه ی بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

زمستان سیاه مرگ مرکب

 

آواز گرگها

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد - مانند سگها - باد ، زوزه

زمین و آسمان با ما به کین است

شب و کولاک رعب انگیز و وحشی

شب و صحرای وحشتناک و سرما

بلای نیستی، سرمای پر سوز

حکومت می کند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه ی گرم کنامی

شکاف کوهساری سر پناهی

نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان

در آن آسود بی تشویش گاهی

دو دشمن در کمین ماست، دایم

دو دشمن می دهد ما را شکنجه

برون: سرما درون: این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه

دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت

سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم

نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز

که این خون، خون ما بی خانمانهاست

که این خون، خون گرگان گرسنه ست

که این خون، خون فرزندان صحراست

درین سرما، گرسنه، زخم خورده،

دویم آسیمه سر بر برف چون باد

 ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم، آزادیم، آزاد

 

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:28  توسط نامی   | 

مفسده ی گل

صبح چو انوار سرافکنده زد

گل به دم باد وزان خنده زد

 چهره برافروخت چو اختر به دشت

 وز در دل ها به فسون می گذشت

 ز آنچه به هر جای به غمزه ربود

 بار نخستین دل پروانه بود

 راه سپارنده ی بالا و پست

بست پر و بال و به گل بر نشست

گاه مکیدیش لب سرخ رنگ

گاه کشیدیش به بر تنگ تنگ

نیز گهی بی خود و بی سر شدی

 بال گشادی به هوا بر شدی

 در دل این حادثه ناگه به دشت

 سرزده زنبوری از آنجا گذشت

تیزپری ،‌ تندروی ،زرد چهر

باخته با گلشن تابنده مهر

 آمد و از ره بر گل جا کشید

 کار دو خواهنده به دعوا کشید

 زین به جدل خست پر و بال ها

 زان همه بسترد خط و خال ها

 تا که رسید از سر ره بلبلی

 سوختهای ، خسته ی روی گلی

 بر سر شاخی به ترنم نشست

 قصه ی دل را به سر نغمه بست

لیک رهی از همه ناخوانده بیش

 دید هیاهوی رقیبان خویش

یک دو نفس تیره و خاموش ماند

 خیره نگه کرد و همه گوش ماند

خنده ی بیهوده ی گل چون بدید

از دل سوزنده صفیری کشید

 جست ز شاخ و به هم آویختند

 چند تنه بر سر گل ریختند

 مدعیان کینه ور و گل پرست

 چرخ بدادند بی پا و دست

 تا ز سه دشمن یکی از جا گریخت

 و آن دگری را پر پر نقش ریخت

 و آن گل عاشق کش همواره مست

 بست لب از خنده و در هم شکست

 طالب مطلوب چو بسیار شد

 چند تنی کشته و بیمار شد

طالب مطلوب چو بسیار شد

چند تنی کشته و بیمار شد

 پس چو به تحقیق یکی بنگری

نیست جز این عاقبت دلبری

در خم این پرده ز بالا و پست

مفسده گر هست ز روی گل است

گل که سر رونق هر معرکه است

 مایه ی خونین دلی و مهلکه است

 کار گل این است و به ظاهر خوش است

 لیک به باطن دم آدم کش است

 گر به جهان صورت زیبا نبود

تلخی ایام ،‌ مهیا نبود

 

نیما یوشیج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 12:51  توسط نامی   | 

در آمیختن

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نامنتظر.

 

از بهار

حظ ّ تماشائی نچشیدم،

که قفس

باغ را پژمرده می کند.

 

***

 

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه نا سیراب.

 

برهنه

بگو برهنه به خاکم کنند

سرا پا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز می بریم،-

که بی شایبه حجابی

با خاک

عاشقانه

در آمیختن می خواهم.

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:41  توسط نامی   | 

خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

 

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

 

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از ان می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 

فریدون مشیری 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 11:38  توسط نامی   | 

بودن

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!

 

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 20:23  توسط نامی   | 

سرگذشت

 می خروشد دریا

 هیچ کس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک

 که شود قایق

 اگر اید نزدیک

مانده بر ساحل

 قایقی ریخته شب بر سر او

پیکرش را ز رهی ناروشن

 برده درتلخی ادرک فرو

هیچ کس نیست که اید از راه

و به آب افکندش

و در این وقت که هر کوهه ی آب

حرف با گوش نهان می زندش

موجی آشفته فرا می رسد

از راه که گوید با ما

قصه یک شب طوفانی را

 رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت

با خیالی درخواب

صبح آن شب که به دریا موجی

 تن نمی کوفت به موجی دیگر

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

 بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست

 در همین لحظه غمنک به جا

 و به نزدیکی او

 می خروشد دریا

 وز ره دور فرا میرسد آن موج که می گوید باز

 از شبی طوفانی

 داستانی نه دراز

 

سهراب سپهری 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:24  توسط نامی   | 

گل امید

هوا هوای بهار است و باده باده ناب

به خنده خنده بنوشیم و جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش

به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خک ره این خرابه باید شد

بیا که کام بگیریم از این جهان خراب

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:11  توسط نامی   | 

ندای آغاز

کفش هایم کو

چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است

 و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد

بوی هجرت می اید

 بالش من پر آواز پر چلچله ها ست

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

 آسمان هجرت خواهد کرد

 باید امشب بروم

 من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

 حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

 وقتی از پنجره می بینم حوری

دختر بالغ همسایه

 پای کمیابترین نارون روی زمین

فقه می خواند

چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم

 آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت

 و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

 که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

 که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد : سهراب

کفش هایم کو؟

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:26  توسط نامی   | 

در برابر خدا

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدا ی قادر بی همتا

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه من بینی

این مایه گناه و تباهی را

دل نیست این دلی که به من دادی

در خون تپیده آه رهایش کن

یا خالی از هوی و هوس دارش

یا پای بند مهر و وفایش کن

تنها تو آگهی و تو می دانی

اسرار آن خطای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی

بر روح من صفای نخستین را

آه ای خدا چگونه ترا گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گویی امید جسم دگر دارم

 از دیدگان روشن من بستان

شوق به سوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری به من بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

یک شب ز لوح خاطر من بزدای

تصویر عشق و نقش فریبش را

خواهم به انتقام جفکاری

در عشقش تازه فتح رقیبش را

آه ای خدا که دست توانایت

بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نقش پرستی را

راضی مشو که بنده ناچیزی

عاصی شود بغیر تو روی آرد

راضی مشو که سیل سرشکش را

در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرابشنو

آه ای خدای قادر بی همتا

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:39  توسط نامی   | 

که نیلوفرانه دوستت می دارم

به آنکه حتا دشنه اش را عاشقم

 

چون دوستت می دارم

حتا آفتاب هم که بر پوستت بگذرد

من می سوزم

پاییز از حوالی حوصله‌ات که بگذرد

من زرد می شوم

روسری زردت که از کوچه عبور می‌کند

عاشق می شوم

و تا کفش های رفتنت ‌جفت می شوند

غریب می‌مانم

و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو

من سبز می‌مانم

 

 

 

که نیلوفرانه دوستت می دارم

نه ماننده‌ی مردمانی که دوست داشتن را

به عادتی که ارث برده‌اند

با طعم غریزه نشخوار می کنند

من درست مثل خودم

هنوز و همیشه دوستت می دارم .

 

بهمن قره داغی 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 8:39  توسط نامی   | 

ای امید نا امیدی های من

بر تن خورشید می پیچد به ناز
 چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
 دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:34  توسط نامی   | 

برق نگاه

به روی سیل گشادیم راه خانه خویش   

به دست برق سپردیم آشیانه خویش

مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا    

همین قدر تو مرانم ز آستانه خویش

به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را 

به دست خویش که آتش زند به خانه خویش

مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا 

به ناله سحر و گریه شبانه خویش

ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر   

چو گل نهد سرو کاستی کند بهانه خویش

رهی به ناله دهی چند دردسر ما را ؟   

بمیر از غم ، کوتاه کن فسانه خویش

 

رهی معیری

البته من به برق نگاه و از این چیزا اعتقاد ندارم؛ گفته باشم ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:3  توسط نامی   | 

وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

 می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید حال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند باد وصال

 

ناله می لرزد

می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

 

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب ‚ خوینن دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 3:9  توسط نامی   | 

سوره تماشا
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر ها در ذهن واژه ای در قفس است. حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست و اگر در بگشایید به درگاه شما می تابد. و به آنان گفتم: سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند . پی گوهر باشید. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید . و من آنان را به صدای قدم پیک رسالت دادم و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ . به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت. و به آنان گفتم: هر که در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند . هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود. آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه. زیر بیدی بودیم. برگی از بالای سرم چیدم گفتم: چشم باز کنید آیتی بهتر از این می خواهید؟ می شنیدم که به هم می گفتند: سِحر می داند سِحر! سهراب سپهری
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:35  توسط نامی   | 

کتیبه

فتاده تخته سنگ آنسوی تر؛ انگار کوهی بود

و ما اینسو نشسته، خسته انبوهی

زن و مرد و جوان و پیر

همه با یکدگر پیوسته لیک از پای

و با زنجیر.

 

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود

تا زنجیر.

 

ندانستم ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان

و یا آوایی از جایی؛ کجا؟ هرگز نپرسیدم.

چنین می گفت:

"فتاده تخته سنگ آنسوتر؛ وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت ... "

چنین می گفت چندین بار

صدا و آنگاه چو موجی که بگریزد ز خود

در خامشی می خفت.

 

و ما چیزی نمی گفتیم.

و تا مدتی چیزی نمی گفتیم.

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شک و پرسش ایستاده بود

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی

و حتی در نگه مان نیز خاموشی

و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود.

 

شبی که لعنت از مهتاب میبارید

و پاهامان ورم می کرد و می خارید

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود

لعنت کرد گوشش را و نالان گفت:"باید رفت."

و ما با خستگی گفتیم:"لعنت بیش باد

گوشمان را، چشممان را نیز. باید رفت."

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.

 

یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت

آنگه خواند: " کسی راز مرا داند که از این رو به آنرویم بگرداند. "

و مات با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را

مثل دعایی زیر لب تکرار می کردم

و شب شط جلیلی بود؛ پر مهتاب

 

هلا... یک... دو... سه...

دیگر بار

هلا، یک دو سه؛ دیگر بار

عرقریزان، عزا، دشنام _ گاهی گریه هم کردیم _

هلا، یک، دو، سه؛ زین سان بارها بسیار

چه سنگین بود، اما

سخت شیرین بود پیروزی

و ما با آشناتر لذتی؛ هم خسته هم خوشحال

ز شوق و شور مالامال

 

یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود

به جَهد ما درودی گفت و بالا رفت

خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود گفت

_ و ما بی تاب _

لبش را با زبان تر کرد

_ و ما نیز آنچنان کردیم _

و ساکت ماند

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.

دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود ناپیداری دور؛ ما خروشیدیم

"بخوان" او همچنان خاموش

"برای ما بخوان" خیره به ما ساکت نگه می کرد

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا میکرد.

فرود آمد. گرفتیمش که پنداری که می افتد.

نشاندیمش

به دست ما و دست خویش لعنت کرد.

"چه خواندی؟ هان؟"

مکید آب دهانش را و گفت آرام:

"نوشته بود

همان،

کسی راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند"

 

نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم

و شب شط علیلی بود.

 

[دهه ی فجر مبارک!]

مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 23:1  توسط نامی   | 

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

 

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

 

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

 

ای دل تنگ من و این بار نور؟

های و هوی زندگی در قعر گور؟

 

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

 

آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

 

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

 

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

 

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

 

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

 

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

 

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

 

این دل تنگ من و این دود عود؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

 

ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

فروغ فرخزاد - تولدی دیگر 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 18:13  توسط نامی   | 

تا انتها حضور

امشب

در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات باز خواهد شد.

 

باد چیزی خواهد گفت.

 

سیب خواهد افتاد

روی اوصاف زمین خواهد غلتید

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.

 

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

 

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید.

 

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.

 

راز، سر خواهد رفت.

 

ریشه ی زهد زمان خواهد پوسید.

 

سر راه ظلمات

لبه ی صحبت آب

برق خواهد زد،

باطن آیینه خواهد فهمید.

 

امشب

ساقه ی معنی را وزش دوست تکان خواهد داد،

بُهت پرپر خواهد شد.

 

ته شب، یک حشره

قسمت خرّم تنهایی را

تجربه خواهد کرد.

 

داخل واژه ی صبح

صبح خواهد شد.

 

سهراب سپهری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 14:48  توسط نامی   | 

گره ِ کور
نیستم باده تا نشاط مرا
بِرُبایی ز جام و نوش کنی
نیستم شعله تا لهیب مرا
با نفس های خود خموش کنی
نیستم عطر گل که راه برم
با نسیمی به سوی خوابگهت
نیستم رنگ شب که بنشینم
با سکوتی به دیده ی سیهت
نیستم شعر نغز تا یک شب
بر لبت بوسه های گرم زنم
نیستم یاد وصل تا یک دم
بر رخت رنگ شوق و شرم زنم
نیستم نغمه یی که پُر سازم
جام گوش ترا ز مستی خویش
نیستم ناله یی که نیم شبی
با خبر سازمت ز هستی خویش
نیستم جلوه ی سحر که با ناز
تن بسایم به پرده های حریر
گرم، روی ترا ببوسم و نرم
گویم:«ای شب! مرا ببین و بمیر»
نیستم سایه ی تو تا از شوق
سرگذارم به خک رهگذرت
ور شوم پایمال رهگذران
گویم:«ای نازنین! فدای سرت»
گره کور سرنوشتم من
پنجه ی روزگار بست مرا
بگذر از من که نیک می دانم
نگشاید کسی به دست، مرا
آرزویی تو، آرزوی محال
با منی هر زمان و دور از من
بی تو، ای آشنا! چه می خواهد
این دل تنگ ناصبور از من؟

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:3  توسط نامی   | 

خشک سال

نمای دهکده آیینه تهی دستی ست

درخت خشک کجی همچو دست مفلوجی

شده ست بیهده از آستین جوی برون

نه خرمنی و نه گاو آهنی نه مزرعه ای

 نه آشیانه ی مرغی نه گله ای به چرا

 شده ست قامت برج بلند قریه نگون

 

 نگاه بی گنه کودکان خسته ی کوی

چو مرغ بی پر و بالی

 که در قفس مرده ست

 قیافه ها همه در خشک سالی جاوید

 به رنگ خاربنان کویر افسرده ست

 

چه چشمه ها

 که در آن سوی دشت ها جاری ست

چه گله ها که در آن سو چرد به هر قدمی

 

خدای را به چه امید این گروه نژند

نمی کنند از این قریه کوچ صبحدمی ؟

مگر نه زندگی اینجا روان شان خسته ست ؟

 نمی کنند چرا کوچ زین ده ویران ؟

کدام رشته بدین مشت خاک شان بسته ست ؟

 

شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:26  توسط نامی   | 

گناه دریا
چه صدف ها که به دریای وجود
 سینه هاشان ز گهر خالی بود
ننگ نشناخته از بی هنری
 شرم نکرده از این بی گهری
 سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز
زندگی دشمن دیرینه من
چنگ انداخته در سینه من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سینه تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها ... همه کوبیده به سنگ

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 10:13  توسط نامی   | 

مرغ باران

در تلاش شب که ابر تیره می بارد

روی دریای هراس انگیز

 

و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز

 

و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج

می زند بالای هر بام و سرائی موج

 

و عبوس ظلمت خیس شب مغموم

ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد، -

می کشد دیوانه واری

در چنین هنگامه

روی گام های کند و سنگینش

پیکری افسرده را خاموش.

 

مرغ باران می کشد فریاد دائم:

- عابر! ای عابر!

جامه ات خیس آمد از باران.

نیستت آهنگ خفتن

یا نشستن در بر یاران؟ ...

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به زیر لب چنین می گوید عابر:

- آه!

رفته اند از من همه بیگانه خو بامن...

من به هذیان تب رؤیای خود دارم

گفت و گو با یار دیگر سان

کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.

***

اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب

باد می غلتد درون بستر ظلمت

ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منکوب،

مرغ باران می زند فریاد:

- عابر!

درشبی این گونه توفانی

گوشه گرمی نمی جوئی؟

یا بدین پرسنده دلسوز

پاسخ سردی نمی گوئی؟

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه در نجوای خاموش است عابر:

- خانه ام، افسوس!

بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.

***

رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین.

وپس نجوای آرامش

سرد خندی غمزده، دزدانه از او بر لب شب می گریزد

می زند شب با غمش لبخند...

 

مرغ باران می دهد آواز:

- ای شبگرد!

از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه نجوا می کند عابر:

- با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،

در شبی که وهم از پستان چونان قیر نوشد زهر

رهگذار مقصد فردای خویشم من...

ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان

که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسکین! زندگی زیباست

خورد و خفتی نیست بی مقصود.

می توان هر گونه کشتی راند بر دریا:

می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند

می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.

لیکن آن شبخیز تن پولاد ماهیگیر

که به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع کشتی خود را

در نشیب پرتگاه مظلم خیزاب های هایل دریا

تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ،

مانده با دندانش ایا طعم دیگر سان

از تلاش بوسه ئی خونین

که به گرما گرم وصلی کوته و پر درد

بر لبان زندگی داده ست؟

 

مرغ مسکین! زندگی زیباست ...

من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم

تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.

مرغ مسکین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست!

***

اندر سرمای تاریکی

که چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده می ماند

و سیاهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس

و زملالی گنگ

دریا

در تب هذیانیش

با خویش می پیچد،

وز هراسی کور

پنهان می شود

در بستر شب

باد،

و ز نشاطی مست

رعد

از خنده می ترکد

و ز نهیبی سخت

ابر خسته

می گرید،-

در پناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل،

بین جمعی گفت و گوشان گرم،

شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.

 

ابر می گرید

باد می گردد

وندر این هنگام

روی گام های کند و سنگینش

باز می استد ز راهش مرد،

و ز گلو می خواند آوازی که

ماهیخوار می خواند

شباهنگام

آن آواز

بر دریا

پس به زیر قایق وارون

با تلاشش از پی بهزیستن، امید می تابد به چشمش رنگ.

***

می زند باران به انگشت بلورین

ضرب

با وارون شده قایق

می کشد دریا غریو خشم

می کشد دریا غریو خشم

می خورد شب

بر تن

از توفان

به تسلیمی که دارد

مشت

می گزد بندر

با غمی انگشت.

 

تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد.

ابر می گرید

باد می گردد...

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 23:39  توسط نامی   | 

خانگی

استخوان هایی از سفره رنگارنگش

که به سوی ما پرتاب شده

باوفامان کرده است.

 

چاپلوسانه به دور و بر پاهای کسی می پوییم

که اتو دار شلوار سفیدش هر روز

برق دارد کفشش

و به دستان پر انگشتری اوست مدام

بافته شلاقی چرمین و دسته طلا

 

خیز می گیریم که گاه و به او حمله کنان

پارس بر می داریم

ما ولی خشمش را هیچ نمی انگیزیم

 

راست این است که ما خانگی او شده ایم

لوس و شکلک ساز و دست آموز

و در این خیل که در مطبخ او می لولند

جان آزادی با خوی بیابانی نیست

سگ رامی شده ایم

گرگ هاری باید.

 

سیاوش کسرائی

 

هر چی که میخوام سیاسی نگم باز نمیشه!

ولی این دیگه آخریش بود. قول میدم... نه. قول نمیدم.... البته حالا که قول دادن راحت شده. مخصوصآ که آدم تو حال و هوای انتخابات باشه! ... پس منم قول میدم که دیگه سیاسی صحبت نکنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:44  توسط نامی   | 

نه، من دیگر به روی ناکسان هرگز نمی خندم

 دگر پیمان عشق جاودانی

 با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم

 شما کاین سان در این پهنای محنت گستر ظلمت

 ز قلب آسمان جهل و نادانی

 به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت

 تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید

 

شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی

بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟

شما ، رقاصه های بی سر و بی پا

که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه

چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت

به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت

سحر تا شام می رقصید

 

قسم : بر آتش عصیان ایمانی

که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم

که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم

 پای می کوبید و می رقصید

لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید

می بینم که می لرزید و می ترسید

از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم

که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی

خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی

و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی

کنون خاموش ،‌در بندم

ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم.

 

کارو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 13:9  توسط نامی   | 

گوش کن.

دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است و یکدست و باز

شمعدانی ها

و صدا دار ترین شاخه فصل

ماه را می شنوند.

پ‍لکان جلو ساختمان

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم

 

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای ترا

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند.

 

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

 

سهراب سپهری

 

و

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 12:26  توسط نامی   | 

ماهی
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
 
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
 
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد؛
احساس می کنم
در چشم من
به آبشار اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
 
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!

احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:41  توسط نامی   | 

زندگی

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد

هوا بد است
تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گذشت سربلند
زهی سکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
هنوز آن بلنددور
آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه درکمین دره های این غروب تنگ
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش

هوشنگ ابتهاج

این شعر رو من درست حسابی نفهمیدم.مخصوصآ اون وسط مسطاشو.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 9:27  توسط نامی   | 

زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.

مهدی اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 14:3  توسط نامی   | 

مي خروشد دريا.

هيچكس نيست به ساحل پيدا.

لكه اي نيست به دريا تاريك

كه شود قايق

اگر آيد نزديك.

 

مانده بر ساحل

قايقي ريخته شب بر سر او،

پيكرش را ز رهي ناروشن

برده در تلخي ادراك فرو.

هيچكس نيست كه آيد از راه

و به آب افكندش.

 

و در اين وقت كه هر كوهة آب

حرف با گوش نهان مي زندش،

موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما

قصة يك شب طوفاني را.

 

 

رفته بود آن شب ماهي گير

تا بگيرد از آب

آنچه پيوندي داشت.

با خيالي در خواب.

 

 

صبح آن شب، كه به دريا موجي

تن نمي كوفت به موجي ديگر،

چشم ماهي گيران ديد

قايقي را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثة تلخ شب پيش خبر.

پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش

به همان جاي كه هست

در همين لحظة غمناك بجا

و به نزديكي او

مي خروشد دريا

وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز

از شبي طوفاني

داستاني نه دراز.

 

سهراب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9:52  توسط نامی   | 

مهتاب

 

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم

خار و خس وجود به سیلاب داده ایم

 

رخسار یار گونه آتش از آن گرفت

کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم

 

آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز

گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

 

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

 

کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی

از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم

 

رهی معیری

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 10:44  توسط نامی   | 

آنکه می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق رازبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق رازبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
درتمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 10:56  توسط نامی   | 

قناری گفت: كره ی ما
كره ى قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی

ماهی سرخ سفره ی هفت سین اش به محیطی تعبیر كرد
كه هر بهار
متبلور می شود.

كركس گفت: سیاره ی من
سیاره ی بی همتایی كه در آن
مرگ
مائده می آفریند.

كوسه گفت: زمین
سفره ی بركت خیز اقیانوس ها.

انسان سخنی نگفت
تنها او بود كه جامه به تن داشت
و آستینش از اشك پر بود

بسوده ترین كلام است
دوست داشتن

رذل
آزار ناتوان را دوست می دارد

لئیم پشیز را
و بزدل قدرت و پیروزی را

آن نابسوده را
كه بر زبان ماست
كجا آموخته ایم؟
 
 احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:31  توسط نامی   | 

کبوتر و آسمان
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
 خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:38  توسط نامی   | 

در برابر خدا
از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره ي اين دنيا
بانگ بر از نياز مرا بشنو
آه اي خداي قادر بي همتا
يكدم ز گرد بيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهي را
شايد درون سينه ي من بيني
اين مايه ي گناه و تباهي را
دل نيست اين دلي كه به من دادي
در خون تپيده آه رهايش كن
يا خالي از هواو هوس دارش
يا پايبند مهرو وفايش كن
تنها تو آگهي و تو ميداني
اسرار آن خطاي نخستين را
تنها تو قادري كه ببخشايي
بر روح من, صفاي نخستين را
آه اي خدا چگونه تورا گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميد جسم دگر دارم
از ديدگان روشن من بستان
شوق به سوي غير دويدن را
لطفي كن اي خداو بياموزش
از برق جشم غير رميدن را
عشقي به من بده كه مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياري به من بده كه درو بينم
يك گوشه از صفاي سرشت تو
يك شب زلوح خاطر من بزداي
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم به انتقام جفاكاري
درعشق تازه فتح رقيبش را
آه اي خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستي را
راضي مشو كه بنده ي ناچيزي
عاصي شود به غير تو روي آرد
راضي مشو كه سيل سرشكش را
در پاي جام باده فرو بارد
از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره ي اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه, اي خداي قادر بي همتا

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 23:16  توسط نامی   | 

اینم به مناسبت این شبهای قدر:

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز كردن

زمدینه تا به كعبه، سر و پا برهنه  رفتن

دو لب از برای لبیك به وظیفه باز كردن

به مساجد و معابد همه اعتكاف كردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز كردن

شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن

زو جودِ بی نیازش طلب نیاز كـــردن

به خـــدا هیچكس را ثمر آنقـــدر نباشد

كه به روی نا امیدی در بسته باز كردن

                                                               شیخ بهائی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 9:9  توسط نامی   | 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی درپی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را...

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 11:44  توسط نامی  

دوباره

سرنوشت میرود و مرا با خود میبرد
به جایی دور
هز تو و خاطراتت و تمام حرفهایت
از دلبستگیم به تو
از گذشته ام که خوب و بدش به هم آمیخته اند
از قلب خالی از مهر تو نسبت به من
و حتی از نیازم به تو
دور می شوم
تا زندگیم را دوباره از سر گیرم
و قلبم را از نو بسازم
و ان را تا ابد برای خود نگه دارم
تنها برای خود...

 

گل سرخ

بگذر از اینهمه اوهام و خیال
این نیاز تو ز چیست؟
تردید غوغا میکند در دل من
دل ساکت و افسرده ی من می سوزد

بگذر از من از اینهمه نیرنگ و فریب
گر چه بی تو من تنهایم
ولی میدانم
که تو بی من شاد خواهی بود

آن درخت سر به فلک کشیده ی ارزوی تو را
تیشه ی آزار من قطع کرد افسوس
دیگر این بیشه و ویرانی های دل تو
جای ماندن نیست
مرا نیز یارای ماندن نیست

میروم بگذر از تقصیرم ای تا ابد خوب
ای سوخته در اتش هین جور و جفا
دور بریز انهمه خاطره ی خوب و بد و زشت و قشنگ

شک نکن
که مرداب لایق گل سرخ نیست هرگز
تو گل سرخی و من مردابم
من لایق عشق تو هرگز نیستم

خواهشت بیهوده انتظار تو عبث
بد نکن با دل خویش
بگذار تا برود خاطر من از دل تو
بگذر از اینهمه اوهام و خیال

شادی سلطانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 18:40  توسط نامی   | 

و اما عشق...

عشق از کنار ما می گذرد با نگاهی به زیر انداخته
با گونه هایی گلگون از شدت غضب
وبا لبانی آویخته از فرط تاسف
که چرا او را نفهمیدیم؟
آنچه را که در خواهش اندام ها جستجو کردیم خریق هوس بود!
که بی محابا در عشق سوخت و خاکستر شد!
و عشق واژه ای تهی است که در بلوغ می شکفد و در هم آغوشی می میرد.
اکنون هر بیابان گردی خود را مجنون می نامد.
هر عروسک کوکی لیلای آرزو می شود و فریاد دوستت دارم سر می دهد.
و عشق عزادار صحنه های بدون مجنون است.
ناظر تشییع جنازه ی لیلای خویش
ما عشق را به حقیر ترین مفهوم تبعید کردیم.
از عشق حقیقی که آمیزه ای از نجابت و عصمت بود گسستیم .
و به صفر پیوستیم.
به راستی اگر عشق را نفهمیدیم اگر عاشق نبودیم پس چرا مسخش کردیم.
چرا...

با تشکر از فینای عزیز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 7:44  توسط نامی   | 

غمی غمناک

شب سردی است، و من افسرده.

راه دوری است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

می كنم، تنها، از جاده عبور

دور ماندند زمن آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاریكی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهانی.

 

نیست رنگی كه بگوید با من

اندكی صبر، سحر نزدیك است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریك است!

 

خنده ای كو كه به دل انگیزم؟

قطره ای كو كه به دریا ریزم؟

صخره ای كو كه بدان آویزم؟

 

مثل این است كه شب نمناك است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیك، غمی غمناك است.

 

سهراب سپهری

 

وای که این شعر چقدر قشنگه! آدم هر چند بار می خونش سیر نمیشه.

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 9:36  توسط نامی   | 

در دل مه

لنگان

زارعی شکسته می گذرد

پا در پای سگی

گامی گاه در پس او

گاه گامی در پیش.

 

وضوح و مه

در مرز ویرانی

در جدالند،

با تو در این لکه ی قانع آفتاب امّا

مرا پروای زمان نیست.

 

خسته