تبليغاتX
منو بشناس
عالم خانوم

عرضم به حضور شما که اون گفته مال من نبود. نظر من رو اگر بخواین خوب منفیه! شما اگر درست به قضیه نگاه کنید -یعنی جوری که من بهش نگاه میکنم- میبینید که یه جای کار این حرف میلنگه. اون جایی هم که مشکل داره در واقع منطقیه که پشت این حرف خوابیده. یعنی چی که خاطره‌ها رو دور انداخت؟! در مورد "مزار خاطره‌ها" هم که من هر چی فکر کردم نفهمیدم یعنی چی؟ مزار داره مگه ؟ مگه امامزاده یا بی‌بی سکینه ست که مزار! آخه آدم عاقل اینجوری حرف میزنه؟ این حرف مال یه ضعیفه‌ست به اسم شاد. آدم عقل داشته باشه اسمشو میزارن شاد؟ دیوانه‌ای مگه تو؟ بعد از یه عمر اومدی لااقل یه چیز بگو ملت بفهمن. نه ایتکه مزار.

مطلب دومم اینه که من این روزا مثل یک کرم سبز برگ‌خوار گرفتارم. نه اون گرفتاری. این گرفتاری. حالا هم که من گرفتارم عالم و آدم بهم کار دارن. اونی که سالی یه بار هم نمیدیدمش کارش به ما گیر میکنه. غریبه‌ها از من کمک میخوان. اون موقع که ما از بیکاری چت میکردیم هیچکی جواب سلام ما رو هم نمیداد اما حالا همه دلشون برام غش و ضعف میره احوال میپرسن و تازه متوجه میشن که یه عمری عاشق مابودن و بدون ما هرگز! من از همین جا اعلام میکنم حاشا که ما را با شما کاری بوَد. بروید و رها کنید این دربه‌در را. یکیشو (از دو تا)  دیشب حالشو تو چت حسابی گرفتم رفت پی کارش. این شاد رو هم باید یه جوری دست به سرش کنم. البته الان داره اینارو میخونه. بعد میاد ایمیل میزنه که "باشه عزیزم برو. من هر کاری کنم به خاطر تویه؛ فقط به خاطر تو!" و از این حرفا که همه به هم میزنن. من همشو حفظم. میتونم هر وقت خواستم برم دنبال این کارا، خودمو به دو قسمت کنم: آقا که خودم باشم و یک خانم مجازی. یه دفتر بر میدارم از یه طرفش از طرف خودم برای خانومه نامه مینویسم و از طرف دیگش از دهن خانومه باز جواب میدم. هر دو سمت در منتهای زیبایی خواهد بود. بعضی وقتا دوست میشیم بعضی وقتا قهر میکنیم دعوامون میشه... عالمی خواهد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 22:18  توسط نامی   | 

امروز سه شنبه نوزدهم تیر ماه است ساعت الان ده دقیقه به نیمه شب است. کارت اینترنتم محدود شده، آنتن را باد تکان داده و من هیچ سرگرمی دیگری ندارم که با آن «ور» بروم. لاجرم تصمیم گرفتم که وبلاگ بنویسم و با کسانی که نمیشناسم (یا شاید هم بشناسم) به گفتگوی یک طرفه بپردازم. خوبی این گفتگوی یک طرفه اینست که آدم راحت است تا هر موقع که دلش خواست صحبت کند. دوستی دارم که وقتی با او صحبت میکنم دقیقاً متوجه میشود که الان یک چیزی به مغزش خطور کرده و سعی میکند به محض گیر آوردن اولین فرصت آن را بیان کند. در بحث های گروهی هم همینطور است. ناگهان هنگامی که یک نفر دیگر در حال صحبت کردن است او سرش را به طرز متفاوتی به علامت تایید بالا و پایین میبرد. من از این رفتارش متوجه میشوم که حرفی در نوک زبان دارد ساکت میشوم تا او حرف بزند. از این دوست پر حرف من که بگذریم باید خدمتتان عرض کنم که من حدود سه چهار ماه است که به یکی از سایت ها ی اینترنتی شدیدآً معتاد شده ام. ممکن است نام ویکی پدیا را شنیده باشید. این پایگاه چنان مرا به خود مشغول میداشت که گاه روزی ده دوازده ساعت وقت صرفش میکردم. پروژه جالبی است اما الان متوجه شدم که این نیز همانند بقیه ی کارهایی که من انجام میدهم عبث است.

 

یک زمانی هم معتاد شده بودم به چت! جوادترین سرگرمی! حالا تازه فهمیده ام که چه نادانند کسانی که مثلاً در چت وقت خود را صرف صحبت کردن با ملت یا یافتن دوست میکنند. در این میان از آن بدتر وقتی است که طرف از پشت چت عاشق میشود! اوج کمبود محبت! منظورم صدالبته به خودم است که تمام این ها را تجربه کرده ام و الان پشیمانم که چرا به جای فلان کار فلان نکرده ام. اما این را هم میدانم که اکثر انسانها از گذشته ی خود پشیمانند. چون همیشه بهتری هم هست. همانطور که میگویند همیشه بدتری هم هست. آدم ها اغلب غصه می خورند که چرا آن بهتر را انجام نداده اند. گذشته را غمی نیست، آینده را باید اندیشید.

 

چند روزی به منزل آمده ام. اما در یکی دو روز آتی باز خواهم گشت به خوابگاه دانشجویی. قرار گذاشته ام که اندکی دانش اندوزی کنم. اینجا وقتم به باد میرود. اما چه خوب است وقت را هدر دادن! زندگی خوبیست. راستی از نظر شما وقت هدر ندادن چیست؟ حتماً میگویید وقتی که انسان کار کند، درس بخواند و کلاً فعالیت مفیدی انجام دهد. حالا فعالیت مفید را چه تعریف میکنید؟ بگذریم. خواستم آن بحث «که چه؟!» را پیش بکشم که دیدم خیلی تکراری شده.

 

تازگی ها خیلی متحول شده ام. خودم این جور احساس میکنم. اولاً اینکه مثل چند ماه پیش به مؤنثات دیگر اهمیت نمیدهم. این بسیار مثبت است. چون که دیگر انسان فکرش کاملاً آزاد است و به کارهایش میرسد. ثانیاً هم اینست که به فکر پیشرفت افتاده ام. یک بار دیگر هم چنین عزمی کردم. نتیجه اش این شد که از یک دانشگاه افتضاح که خیلی ها حتی اسمش را نشنیده اند انصراف دادم و در بهترین دانشگاه ایران قبول شدم. فک همه افتاده بود. این دفعه هم همچین تصمیمی گرفته ام. من کلاً چنینم. بی خیالِ روانی! یا کاملاً بی خاصیتم یا اینکه با آخرین توان کار میکنم. حالا ببینیم این بار سرنوشت ما به کجا خواهد رسید. متاسفانه تابستان در تهران هوا گرم است. در ضمن غذا مهیا نیست. عوضش خلوت و ساکت است. شاید هم اگر دیدم در آنجا وضعیت فجیح است به منزل بازگشتم و کنج عزلت برگزیدم! به هر حال هیچ چیز معلوم نیست.

 

 راجع به آن اولی اجازه دهید بیشتر توضیح دهم. گفتم من زیاد چت میکردم. خوب به طبع از این همه گپ زدن ها در جایی که معلوم نیست کی آقاست است و کی خانم آدم چشمش به جمال دختر ها هم روشن میشود. سه نفر بودند که الان یادم می آید. یکیشان که بچه ی آمل بود و بیشتر او از من خوشش آمده بود. زنگ میزد و گریه میکرد که من تو را دوست دارم و از این صحبت های قبیح(!) مینمود. ایشان خیلی درس خوان بود. آخر هم خودش به این نتیجه رسید که در عالم عاشقی نمیتوان درس خوان هم بود و رفت دنبال کارش. چهارمیش را الان یادم آمد. این از دیار رشت بود. وانمود میکرد که بی خیال است و این چیزها برایش مهم نیست. فکر میکنم همین طور هم بود. یک روز اتفاقی برای من افتاد (نه! آن که خیال میکنید نیست!) که من تصمیم گرفتم دیگر دور دوست دختر و این جنگولک بازی ها را کلاً خط بکشم. در همان ایام بود که چند باری زنگ زد و دیگر ردش بی رد شد. فهمیدم که ایشان نیز از خیر ما گذشته اند. ماند چند تا؟ دو تا. یکی تهرانی و دیگری باز هم شمالی. این ها را هر دوشان دختر های خوبی هستند. من عادت دارم دوستانم را میسنجم تا حد ظرفیت، علاقه و روحیاتشان دستم آید. این دو از نظرم کاملاً ایده ال هستند. دلم نمی آید اما تصمیم گرفته ام یکیشان را برگزینم و تک زوجی به زندگیم ادامه دهم. شاید هم مجرد شدم. نمیدانم.

 

یکی از آشنا ها کل فصل بهار را با من در ارتباط بود تا چند تا کتاب را برایش تهیه کنم. من هم با کلی مشقت و با کلی جستجو کتاب ها را تهیه کردم. گفت لازم نیست پست کنی و از یک ماه قبل منتظر بوده که من از تهران برگردم و کتاب ها را برایش ببرم. جالب اینجاست حالا که برگشتم یادم آمده که کتاب ها را نیاورده ام. فعلاً مسافرت است. باید فرار کنم هنوز که برنگشته!

 

خوب. ساعت یک و سه دقیقه ی بامداد است. ساعت خواب من هم که پنج شش ساعت تغییر کرده. چهار میخوابم؛ دوازده بیدار میشوم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 1:22  توسط نامی   | 

در جواب این نظر:

این اولین باری است که به این وبلاگ آمدم به امید این که شاید بتوانم شما را بشناسم (با توجه به عنوان وبلاگ) ولی یا من توانایی درک این نوشته ها را ندارم یا شما نمی خواهید خود را بشناسانید!! تمام این نوشته ها در کنار هم برایم انسانی را مجسم میکند که مثل هر انسان دیگر بیش از 34 چهره دارد!!!
پ.ن: اعداد کاملا موثق می باشند!!

 

اولاً راجع به اینکه من نمی خواهم خود را بشناسانم شاید حق با شما باشد. من ذاتاً آدم محافظه کاری هستم یا از محافظه کاری لذت میبرم. دوست ندارم بعضی از مسائل را افشا کنم. دلیل خاصی برای این کار ندارم ولی از این کار خوشم می آید. دلم میخواهد اسرار شخصی زیادی داشته باشم! شاید برای همین باشد که دوستانم بعضی مواقع فکر میکنند که من آدم مرموزیم. همین چند وقت قبل جریانی را با یکی از دوستانم مطرح کردم که مال چند ماه قبل بود. او با تعجب به من نگاه میکرد و میگفت چرا تا الان به او چیزی نگفته ام. من جوابی نداشتم بدهم. به او گفتم که من فکر میکردم برایش شاید مهم نبوده است. و او همچنان با بهت مرا نگاه میکرد! البته شاید این از تمایل من برای کم حرف زدن نیز منشأ گرفته است. واقعاً راست گفته اند که حرف زدن فعالیتی انرژی بر است. مخصوصاً راجع به «چرندیات»! همه ی ما در طول روز چقدر صحبت میکنیم؟ حالا چقدر از این حرف ها مفید است؟ منظورم از مفید از این لحاظ است که اثربخشی داشته باشد. اگر آنالیز دقیقی داشته باشیم میبینیم که درصد قابل توجهی از گفته هامان یا چیزهایی که میشنویم «هیچ» سودی ندارد یا به اصطلاح هیچ دردی را دوا نمیکند. نه سودی به حال خود ما دارد، نه چیزی به دانش طرف اضافه میشود، نه تفریح خاطر و نشاطی را فراهم میکند. بعضاً «مضر» هم هست. ممکن است یک نفر را آزرده کرده باشیم، چهره ی یکی را خراب کنیم، دوستی هامان را بکاهیم یا اثر زیانبخش روی روحیه یا رفتار شخص بگذاریم. و در انتها ما میمانیم و وقت و انرژی که هم خود و هم مخاطبمان به باد داده ایم. بارها شده من حرفی را میخواستم بزنم حتی بیشتر از زمانی که برای ابراز آن لازم بوده حلاجی کردم و آخر هم نگفته ام! باور بفرمایید این کار لطف بینهایتی است به طرف مقابل. مگر نشنیده اید "کم گوی و گزیده گوی چون در"؟ این را سعدی و حتی خیلی قبل تر ها هم فهمیده اند. اما حالا عصر ارتباطات آن را به باد فراموشی سپرده است.   

 

دوماً چرا 34 تا؟! تمام انسانها یک چهره دارند. شخصیت همه تنها در یک قالب که منحصر به فرد هم هست رخ نمود پیدا میکند.  چیزی که احتمالاً منظور شماست به این برمیگردد که عکس العمل انسانها در موقعیت های مختلف ممکن است متفاوت باشد. گاهی شاد، گاهی غمگین. گاهی جسور، گاهی ترسو. گاهی پاک گاهی شیطان کینه توز. اما همه ی این رفتارها از «یک» شخصیت شکل میگیرد. این خیلی  ایده آل است که  آدم خود را در مسیر صفات شایسته پابرجا نگه دارد اما همیشه نمیتواند این کار را انجام دهد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:27  توسط نامی   | 

و امّا عید

از سالی که گذشت بگم ... خوب در سه کلمه خلاصه میکنم: افتضاح، افتضاح، افتضاح!

یکی از بدترین سال های عمرم بود. توش پر بود از کارهای احمقانه و پوچ. کارایی که هیچی توش نیست. حتی نمیشه اسمشو سرگرمی هم گذاشت. کارایی که اگه ازت بپرسن، نمیدونی چی باید جواب بدی. شاید زشت نباشه ولی واقعاً بی فایده ست. همین کلمه ی «پوچ» بهتره. به هر حال، بگذریم. حالا حتماً با خودتون میگین طرف چیکار کرده! بگذارین بگم: مثلاً یکیش این بود که من یه روز نشستم 16 ساعت چت کردم. چت! باور میکنین؟ آخه این کار احمقانه نیست تو رو خدا؟ مردم میرن 16 ساعت درس میخونن من چت میکنم و رکورد میزنم! تازه از این احمقانه تر: تو بعضی از این چت ها با طرف تریپ لاو می اومدم! ندیده آنچنان اظهار عشق میکردم که هر شیرینی هم باورش میشد که من فرهادشم. جان شما همچین مخ میزدم که مثلاً طرف زنگ میزد گریه میکرد که من دوست دارم و از این چیزها. ولی همین اواخر دیگه حالم به هم خورد از این مزخرفات. یعنی سرم به سنگ خورد. یهو به خودم اومدم که بابا کجایی تو بچه! تصمیم گرفتم که به کل دور هر چی دختر خط بکشم. این شد که شروع کردم به قلع و قمع همشون. الان همچین راحتم که نگو. آزادِ آزاد. بدون دغدغه.ضرر کردم ولی خوب شد؛ لااقلّکندش(!) یاد گرفتم که با این جنس چطوری باید برخورد کرد. ایشالا یه روزی به دردم میخوره. همیگی بگین ایشالّا!!

البته کارای مفید هم کردم. یه کتاب دادم بچاپن. انتشاراتیه گفته واسه نمایشگاه در میاد. بعد با این یارو که دستشو اونور میگیره کلاه داره،قراره همکاری کنم و برای یکی از درساش سوال در بیارم. دیگه... دیگه ... دیگه ... هیچی ... همینا.

سال خوبی داشته باشین ... ایشالا صد سال حالا نه، ولی یه ده بیست سالی بِه از این سالها پیش رو داشته باشین. برای ما هم دعا کنین.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 11:21  توسط نامی   | 

گزارش

بوش اومد گزارش سالیانه اش را داد.احمدی نزاد هم اومد در مقابل سؤالات خبرنگاران در رابطه با مشکلات اخیر کشور پاسخ داد. البته مشکل خاصی نیست و اینها همه اش جنجال آفرینی های عناصر فریب خورده و پدرسوخته(!) ایست که ما اصلآ نباید حرفاشونو باور کنیم! فقط یه مقدار کوچک در حد انگشتان دست مشکل وجود داره که آن هم با درایت دولت خدمتگزار و مهرورز و مهرپرور و چند تا چیز دیگه با دستان توانمند ریس جمهور _ که به قول خودشان، از نخبکان هم هستند _ حل خواهد شد. کشور داره روی خط سیرش خیلی آرام پیش میره. البته به صورت عمودی و به سمت فنا!

مطلب بعد در مورد ماه محرم و عزاداری و یه سری کارایی هست که من نمیدونم اینها از کجا اومده؟ چرا هیچکسی نمیگه که این کارها رو دشمنان مد کردند که مارو عقب نگه دارن. شایدم خودمون خودمونو با این کارا داریم سرگرم میکنیم. همین جوری پیش بره تا چند وقت دیگه مسابقات کشوری سینه زنی در رده استقامت برگزار میشه.

میگن سالی که نکوست ... .و ترمی که نکوست هم از انتخاب واحدش پیداست.حاصل انتخاب واحد تلفنی ما هم شده 16 واحد که 3 واحدش رو اصلآ نباید بر میداشتم، 6 واحدش با هم تداخل برنامه دارن و 6 واحد دیگه رو هم باید تو یه روز و یه ساعت امتحان بدم.

وبلاگو حال میکنین؟ خوشگل شده؟ البته این عکس بکش یه خورده تاره. دنبال یه عکس بهترم. اگه شما دیدین بهم بلینکین پی ال زد. یه قسمت جدید بنام آوا هم در دست ساخته و فعلآ کارگران مشغول کارند. توش قراره آهنگ های قشنگ خواننده های بزرگ را با کیفیت خوب و حجم کم بزارم.

خوب فعلآ با هیچکدومتون کاری ندارم و شما هم به من کاری نداشته باشین. هیچکی هم به هیچکی کار نداشته باشه تا باز من بیام گزارش بدم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 16:6  توسط نامی   | 

مطالبی که می خوانید عینآ برای نویسنده ی همین وبلاگ اتفاق افتاده است:

حدود یک ماه پیش بود که ایمیلی داشتم تحت این مضمون که شخصی با نام mohammed wayne  درخواست کرده بود که من تلفن شخصی ام را در اختیارش بگذارم. من فکر اول فکر کردم که این یه نوع اسپمه و بی توجه از کنارش رد شدم تا این که چند روز بعد دوباره از همین فرد ایمیلی برام اومد با این متن:

Dear Nami,

 

I am Mr. Wayne Mohamed. I have contacted you to assist in repatriating

A cash deposit valued at US$14.5M left behind in a dollar account with a

security finance firm here by my late client before it gets Confiscated

or declared  unserviceable by the Security Finance Firm where this huge amount were

deposited.

The funds shall share in the ration of 60 percent for me and 40 percent

For  you I have all necessary information and legal documents needed to back you

Up for claim. All I require from you is your honest cooperation to enable

Us see this transaction through. I guarantee that this will be executed

Under legitimate arrangement that will protect you and I from any breach of

The law.

Please get in touch with me through my private phone or email with the

following information's.

1) Your full names and address

2) Telephone and fax numbers.

3) Age / Occupation

I will give you more details when I here from you.

Best regards,

 

MR. WAYNE MOHAMED 

 این جور که معلوم بود مقداری سرمایه در یکی از بنگاه های امانتی به صورت امانت موجود بود. صاحب سرمایه فوت شده بود و موسسه ی امانتی از برگردوندن پول سر باز میزنه و این آقا که وکالت اون شخص رو به عهده داشته قصد زنده کردن پول رو داشت. ظاهرآ طبق قانون انگلستان اگر این پول رو صرف سرمایه گذاری در خارج مرزهای اون کشور میکرد میتونست پول رو از اون بنگاه پس بگیره. یه جور پول شوییِ قانونی. مبلغ فوق العاده بالا بود. چهارده و نیم میلیون دلار معادل حدود دوازده میلیارد تومان. چیزی که یه خورده منو متعجب کرد تقسیم سهم بود. 40% خیلی زیاد و وسوسه کننده بود برای این کار. حدس زدم که کار پردردسریه که اینقدر سهم منو زیاد در نظر گرفته یا شاید سهم منو به قدر کافی بالا در نظر گرفته که من فکر تصاحب همه ی پول به سرم نزنه. من  بر حسب ماجرا جویی یا یه جور کنجکاوی که مثلآ ببیبم چی میشه اطلاعاتی رو که خواسته بود براش فرستادم. بهش گفتم که میتونه مثل یک برادر به من اعتماد کنه. یک روز بیشتر طول نکشید؛ ایمیل بعدی این بود:

Dear Brother,

 

Thanks for the information's you sent to me. I have forwarded it to the

appropriate authorities to apply for the approvals for the release of

the fund in your favour. As you can see this is a step ahead to finalize

this transaction and with your full co-operation the fund will be release

soon. I will fax the approvals to you as soon as I receive it for your perusal.

However, I need your assurance that you will work with me with your

full co-operation and confidentiality so that we will successfully achieve

and finalize this transaction.

I have attached an agreement, please SIGN and send it back to me. I

will also advise you keep this transaction confidential to yourself.

 

Please call me today on +44-78524-520** for more discussions.

 

Yours Truly,

Mohamed

 

مرتب از من میخواست که کاملآ باهاش همکاری کنم و از همه چیز با خبرش کنم. با این ایمیل یک قرارداد هم به صورت ضمیمه وجود داشت :

        BUSINESS INVESTMENT AGREEMENT

 

This AGREEMET is made this 13th day of September 2006.

 

BETWEEN

 

MR. %%% of IRAN (Hereinafter referred to as the foreign Associate which expression shall where the context so admits include his heirs, personal representatives and Assigns) of the one part.

 

AND

 

MR WAYNE MOHAMED of ENGLAND (herein after referred to as “the Local Associate” which expression shall where the context so admit include his heirs, personal representatives and assign of the second part.)

 

WHEREAS:

 

1) MR WAYNE MOHAMED is desirous of transferring capital for investing in some business hereinafter specified in Iran.

 

2) MR. %%% being based in Iran and having necessary business clout, is willing to collaborate with MR WAYNE MOHAMED to transfer and invest this funds in the specified business lines, for an agreed percentage fee.

 

3) Both MR WAYNE MOHAMED and MR. %%% have agreed to pursue the said business investment subject to the terms and conditions hereinafter

Stated:

 

NOW THEREFORE this agreement witness as follows:

 

1) The Local Associate shall make available and forward to the foreign Associate an investment fund in the sum of USD 14.5 Million (Fourteen Million Five Hundred Thousand US dollars) to be disbursed by the foreign Associate in the manner specified hereunder:

 

(a) The Foreign Associate shall deduct upfront 40% of the sum USD 14.5 Million (Fourteen Million Five Hundred Thousand US dollars) that is deduct there from the sum of USD 5,800.000 (Five million Eight hundred thousand US Dollars) as or representing the percentage fees of the foreign associate and his.

 

(b) The Foreign Associate shall assist invest on behalf of the Local Associate the part of the remainder of USD 8.7 Million (Eight Million, Seven Hundred Thousand Dollars) in Real Estate Properties etc., yielding high profits for the Local Associate.

 

2) The foreign Associate shall exercise due diligence and employ his business acumen and clout to ensure that the net investment fund (US$8.7 Million (Eight Million, Seven Hundred Thousand Dollars) is invested within the context permitted in this agreement in the most profitable manner; and shall avoid exposing the same to unreasonable business or investment risk.

 

3) The foreign Associate shall indemnify the Local Associate to the full value of the sum of USD 8.7 Million (Eight Million, Seven Hundred Thousand Dollars) in the event of investment and business failure.

 

 

4) That both parties had agreed to take care of expenses incurred during the course of this transfer and that each party’s expenses will be reimbursed before disbursements are made accordingly.

 

5) The foreign Associate and Local Associate hereby agreed to be bound legally by the terms of this Agreement; and in the event that any modification or addition is needed, both parties shall effect mutually in writing by memo or Letter.
 


..............…………………......                                                            .........................……………………

MR WAYNE MOHAMED                                                                           Mr. %%%

(Local Associate)                                                                        (Foreign Associate)
(%%% :اسم واقعی من)

 

از من خواسته بود اینو امضا کنم و دوباره براش بفرستم. من متنشو خوندم و ازش خواستم اون قسمتی که هر دو طرف بایستی هزینه های این انتقال سرمایه رو به عهده بگیرن رو عوض کنه و فقط طرف انگلیسی هزینه ها رو پرداخت کنه. و اونم قبول کرد. صبح روز بعد به من تلفن کرد. صداش شبیه یه جوان دور بر سی ساله بود با یک لهجه ی افتضاح که نه بریتش بود نه امریکن. به نظر میومد اصلیت عربیش باعث شده بود که اینجوری صحبت کنه. من همیشه تو حرف زدن باهاش مشکل داشتم. اول فکر میکردم ضعف از منه ولی وقتی یکی که از دوستام که واقعآ تو زبان متبحر بود باهاش صحبت کرد فهمیدم که ایراد از لهجه ی ایشونه. به هر حال من بند چهار قرارداد رو تغییر دادم، امضاش کردم و براش فرستادم. چند روز بعد از طرف موسسه ی امانتی رویال ایمیلی برام اومد:

TO: %%%  

Dear Sir,

We confirm the receipt of an application from your representing attorney for the release of the sum of US$14.5M (Fourteen Million Five Hundred Thousand US Dollars) being payment entitlement of late Bryan Mark of which you are representing the beneficiary.

Your fund is been processed for immediate release to you after receiving the application and payment instructions from the representing attorney and it might take additional 72hrs to conclude all payment arrangements/procedures for the release of the fund to you the payment beneficiary.

However, we which to inform you that you are required to sign the FUND RELEASE ORDER in our head office in London which will mandate the immediate release of the fund to you.

But due to your location, we have decided to transfer your money in cash to our payment centre in MALAYSIA to make the travel easier for you. The Diplomat who is in charge of you payment will be going to Malaysia immediately you fund is approved for payment.

You should as a matter of importance make all travel arrangement to be present in MALAYSIA to avoid any payment complication. You are also advised to reconfirm all your valid information’s for our computer and file updates.

This information includes...

(a) Your full Name and address

(b) Scan Copy Of your International Passport or Drivers License for identification of person.

You are also required to officially fill the attached application for release and send back to us immediately.

We will inform you of your appointment date and additional information’s will be provided to you when we receive the above confirmation.

Congratulation in advance!

 

Yours faithfully,

Ms. Sarah Moore

 

ROYAL DEPOSIT AND FINANCE

ایمیل از این چکایت میکرد که آقای وِین کارهای انتقال سرمایه به من رو انجام داده. این موسسه از من اطلاعات تکمیلی میخواست تا بعد از 72 ساعت پول رو  در مالزی به من تحویل بده. من اطلاعات خواسته شدشونو بهشون دادم. به جای گواهینامه ی بین المللی هم از کارت دانشجویی بین المللی استفاده کردم. ایمیل بعدی این بود:

TO: %%%

Dear Sir,

We confirm the receipt of your email with the attached Identity card.

We wish to inform you that an appointment date to receive your payment in KUALA LUMPUR MALAYSIA has been reserved for you from 21st – 26th of September 2006. The South Africa Diplomat in charge of your payment (Dr Robinson .M Zube) will be going to Malaysia on 20th September 2006 with your consignment.

You should as a matter of importance make all your travel arrangement to be present in Malaysia at any of the appointment dates to avoid any payment complication.

You are also advised to confirm your date of arrival to Malaysia and provide us with your flight schedule for our computer and file updates.

 

Yours faithfully,

Ms. Sarah Moore

 

ROYAL DEPOSIT AND FINANCE

از من خواسته شده بود که روز بیستم سپتامبر با آقای دکتر رابینسون زوبه به عنوان دیپلمات موسسه ملاقات کنم و پول رو در کوالالامپور از ایشون تحویل بگیرم.

مشکل دقیقآ از اینجا شروع شد. من نه پاسپورت داشتم نه میتونستم هزینه ی این سفر رو جور کنم. هر دو مورد رو میشد جور کرد ولی تا بیستم سپتامبر فقط چند روز مونده بود و تو این فرصت هیچ کاری نمیشد کرد. چند بار با وین و موسسه ی رویال نامه نگاری کردم.تونستم راضیشون کنم که تا بیست و هفتم اکتبر بهم فرصت بدهند تا من بتونم خودمو به مالزی برسونم. همه چیز داشت درست پیش میرفت. من کم کم داشتم مدارک پاسپورت رو جور میکردم تا اینکه متوجه شدم نظام وظیفه برای دادن پاسپورت احتیاج به 15 میلیون وثیقه ی نقدی داره. دست و پا کردن این پول دیگه واقعآ غیر ممکن بود. به آقای وین گفتم که طبق قرارداد شما باید تمام هزینه ها رو پرداخت کنید ولی اون گفت که متاسفانه همسرش بر اثر سرطان سینه به بیمارستان اعزام شده و تمام پولش رو صرف هزینه های بیمارستان کرده و پولی براش نمونده که به من پرداخت کنه. ایشون از من خواست که از یه نفر در ایران این پول رو قرض بگیرم و بعدآ بهش بازپرداخت کنم.

 چند روزی بود که تو این فکر بودم که چه جوری و از کی این پول رو جور کنم که یه روز که پای اینترنت بودم اتفاقی تصمیم گرفتم که آی پی ایمیل ها رو چک کنم. بله؛ ایمیلی که از طرف موسسه ی رویال فرستاده شده بود و ایمیلی که از طرف آقای mohammed wayne   بدست من رسیده بود ، هر دو از روی یک کامپیوتر فرستاده شده بود.

این یک کلاهبرداریه کثیف بود . با این هدف که من بعد از این که تمام کارهای پاسپورت و بلیط را انجام دادم ، تحت عناوین مختلف از من وجوهی را طلب کنند و بعد نه چهارده میلیونی وجود داره نه دیپلماتی و نه آقای وینی!!

TO: %%%

Dear Sir,

We wish to inform you that your fund is now over due for payment and we need to conclude your transaction and release your money to you.

We cannot continue to hold your fund as this is against our policy.

You now have seven (7) days to clear your fund from the Diplomat in Malaysia or we will recall/confiscate the money and declare it unserviceable.

However, from the information we received this morning from Malaysia, we like you know that you are required to travel with US$3,450.00 for Clearance and Handling Charges of your consignment to Malaysia. This money is for clearing of your consignment from the Diplomatic cargo department in Malaysia. You are required to hand over the money to the Diplomat immediately you reach Malaysia to facilitate him conduct the clearance of your consignment the same day

This email serves as our FINAL NOTIFICATION to receive your entitlement. You should treat it with the importance it deserves.

 

Yours faithfully,

Ms. Sarah Moore

 

ROYAL DEPOSIT AND FINANCE

 

خدا را شکر میکنم که تو این مدت فقط از نظر وقت و انرژی دچار خسارت شدم و پولی به باد نرفت. ان شاألله آقای mohammed wayne رو هم ملاقات خواهم کرد .البته در ... 

ولی تجربه ی خیلی خوبی بود. من که راضیم J

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 23:6  توسط نامی   | 

- یه چند روزی رفتیم یه مسافرت خونوادگی. قرارمون شمال بود. دیر راه افتادیم. هنوز دو قدم نرفته بودیم که خوردیم به شب و تو مشهد موندیم.شبهای بعد هم به ترتیب: بجنورد، گرگان، بابلسر، رامسر و برگشت هم آمل،گرگان، بجنورد و خونه. پدرم شب زیاد نمیتونه رانندگی کنه.به همین خاطر ما بیشتر راه رو روزا میرفتیم و شبا رو استراحت میکردیم. من هم که هنوز که هنوزه گواهینامه ندارم. البته دو سال پیش ثبت نام کردم ولی میدونی چی شد؟ دفعه اول که میخواستم آیین نامه رو امتحان بدم به جای اینکه خیلی خوب خونده بودم ولی بعد از جلسه نفر دوم سوم بودم که اسمش به عنوان ردّی خونده شد! من همه ی 30 تا سؤال رو درست زده بودم. ولی ظاهرآ باید خونه ها رو پر میکردم و من ضربدر زده بودم. نکته ی جالبش اینه که تصحیح برگه ها هم به روش «سوراخ سوراخ» بود. یعنی طرف یه پاسخ نامه که روی جواب های درستش سوراخ شده بود رو میزاره روی پاسخ نامه ی تو و ... . خلاصه هر چی با سرهنگه بحث کردیم که بابا چه فرقی میکنه؟! چشمای تو هم ضربدر رو میبینه هم پر کرده شده ها رو. ولی فایده ای نداشت که نداشت. من هم به نشانه ی اعتراض دو سال از حضور در رقابت های گواهینامه گرفتن سر باز زدم تا مشت محکمی زده باشم به دهان هر چی آدم غیر منطقیه!

آره، این شد که پدر محترم به تنهایی بار دو هزار کیلومتر رانندگی رو به دوش کشید.

فقط چه قدر هوا گرم بود! شمال اون شمال سابق نبود. میگفتن الان سه ماهه که بارون نیومده. اصلآ نمیشد از خونه بیرون اومد. ما هم که عادت نداریم؛ باید شرشر عرق میریختیم. تو این مناطق شرجی اصلآ آدم نمیتونه نفس بکشه. مخصوصآ اگه هوا گرم هم باشه که دیگه هیچی. دنیا میشه یه حموم بزرگ!

ولی در مجموع خوش گذشت. یعنی همه که اینجور میگن. خوب، حتمآ خوش گذشته دیگه. من که نمیدونم دقیقآ خوش گذشتن چیه، چه جوریه و چه مزهّ ای داره.   

 

- دلم تنگ شده برای دانشگاه. انتخاب واحدم افتاده برای روز بیستم ساعت 13:00. مهلت ثبت نام هم تا بیست و یکمه. توی این یک روز و نیم باید وصل شم به سایت و ثبت نام کنم. خدا کنه بشه از اینجا وصل شد. الان که امتحان کردم دیدم جواب نمیده. تا بیستم برای سلامتی خودم، اطرافیان، کامپیوترم، آی اس پی اینجا، روتر های بین راه، سرور دانشگاه شریف، اداره ی برق، مخابرات و سایر عوامل وابسته دعا میکنیم تا ثبت نام موفقی داشته باشیم.  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 15:4  توسط نامی   | 

به معنای واقعی کلمه دارم وقتمو تلف میکنم.اون جریان زبان و تافل کلآ ملغی شده.البته تا اطلاع ثانوی.الان که دو سه هفته است یه کلمه هم نخوندم.بزارین کارهای هر روزم رو  بگم:

صبح که از خواب بیدار میشم با همون صورت نشسته و موهای به هم مالیده و چشمای خواب آلود میام میشینم جلو کامپیوتر و خودمو به این تارنمای بزرگ عنکبوتی میچسبونم. نمیدونین صرف اینترنت به صورت ناشتا چه خاصیتَی داره! البته در حد یک چک میل و آف چک.بیشتر بشه اسمتونو میزارن معتاد اینترنتی! من بخاطر اینکه  توی خیلی از این گروه های  اینترنتی عضو شدم حداقل روزی سی چهل تا مِیل دارم.ولی تنها فایده اش اینه که روزانه یک درصد داره به حجم یاهوم اضافه میشه.پیشنهاد میکنم شما از این کارها نکنید. خوب. بعد از صبحانه میام جلو تلویزیون.از کانال یک تا حدود شصت و بالعکس.وقتی هم که ازش خسته بشم باز میام پای کامپیوتر و خودمو با اون سرگرم میکنم.تا غروب کارم همینه. تنها کاری که شاید یه خورده فایده داشته باشه اینه که بعد از غروب میرم پیاده روی.از جاهای شلوغ خوشم نمیاد.مخصوصآ که این جور جاها شده مکان دختر پسرهای هرزه ای که جز ارضای قوای شهوانی شون به چیز دیگه ای فکر نمیکنند. توی خیابون های خلوت این شهرٍ نُقلی راه میرم و با خودم فکر میکنم. در واقع حرف میزنم. یه بار یه نفر داشت از روبروی من میومد و بلند بلند با خودش حرف میزد.بعد که رد شد با خودم گفتم:اینو ببین! بدبخت دیوانه ست.غافل از اینکه همون موقع خودم هم با خودم حرف میزدم.خندم گرفت.فهمیدم که پس منم یه جورایی دیوونم.فقط درجه مون فرق میکنه! تازگی ها هم عادت کردم هر کسی رو میبینم به قیافه اش دقیق میشم.هر آدمی یه دنیاست.با خودم میگم این چه جور آدمی میتونه باشه؟ زیاد دروغ میگه؟ حق مردمو میخوره؟ چقدر مذهبیه؟ نماز میخونه؟ طرز فکرش چه جوریه؟ الان که زل زده به من داره به چی فکر میکنه؟ شاید اونم داره با خودش میگه : اینو ببین! دیوونست! داره با خودش صحبت میکنه! و شاید بعد به خودش بخنده.

خدا کنه زودتر دانشگاه شروع بشه.باز اونجا بهتر میشه برنامه ریزی کرد.ترم قبلیم که افتضاح شد.این ترم _به قول یکی از بچه ها_ میخوام بترکونم. اگه خدا بخواد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 20:6  توسط نامی   | 

- مثلآ تابستون رو میخواستم زبان بخونم. خیر سرم میخوام تافل بگیرم. کلی کتاب و نوار و CD تهیه کرده بودم. ولی تا الان فکر نکنم ده درصد هم پیشرفت داشته باشم. بعید بدونم تا قبل از عید بتونم آماده بشم.

 

- بعد از سه چهار ماه باز با تلویزیون جمهوری اسلامی آشتی کردم. غیر از سی دقیقه ی آخر بازی ایران-پرتقال یه سه ماهی بود چشمم به برنامه های مزخرفش نیفتاده بود. الان روزی یه ساعتی تماشا میکنم. اونم به خاطر اون سریاله، نرگس. اینم بگم که من از شخصیت پدر بهروز خیلی خوشم میاد. شبیه پدر خودمه. مستبد، خودرأی ولی باهوش و باسیاست.

 

 

- این شعر زیبا را از وبلاگ ناهید غریب انتخاب کردم. شعرهاش همه قشنگه و پر از احساس. شاعر زیبا و از ته دل سروده. دلی که حالا دیگه نداره یا به قول خودش:" داشتم ولی اونقدر آشناها غریبه ها و دوستام انداختنش زیر پاشون و شکستنش که دیگه چیزی ازش نموند. خودمم از دستش خسته شدم. زیر پام خردش کردم و انداختمش دور. بهش گفتم که بره و دیگه برنگرده. اونم بغض کرد و تیکه هایی که ازش مونده بود رو برداشت و رفت." امیدوارم یکی پیدا بشه دلشو دوباره برگردونه و مواظب باشه که دیگه نشکنه.

 

نشسته در قطاری که از کنار لحظات عمر می گذرد

با غم خویش همسفرم

و نمی دانم که آیا

ایستگاه بعدی

پایان سفر اوست یا من!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:13  توسط نامی   | 

قالب جدید

اووووووووووووووووه....بالاخره کار قالب جدید تموم شد.همش کار خودمه.ولی نمیدونین چقدر مشکل بود.فقط برای همین عکس بالا ۲۶ مورد عکس رو ذخیره کردم و با هم مقایسه کردم تا بالاخره این شد.راجع به قالب جدیدم نظر بدین لطفآ.   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 15:21  توسط نامی   |