|
|
|
|
|
دو کلمه حرف حساب
تا حالا شنیدهاید "خدا یکیست"؟ احتمالاً زیاد. مخصوصاً ما مسلمونا که هزار بار به گوشمان خواندهاند که "آقاجان! خدا یکیست". اما تا حالا به معنی این جمله دقت کردهاید؟ دو تا نظر به عقل ناقص من میرسه. اول اینکه خدا یکیست یعنی یک نفر همه چیز را خلق کرده. یکی مسئول همه است. پس خدای خوبیها و خدای بدیها نداریم. همین طور خدای انسانها، خدای دریا، خدای آسمان و … نداریم. خدا خداست. اما نظر دوم که الان میخوام راجع به اون کمی ذر بزنم اینه که خدا خداست، یعنی نباید چیز دیگهای رو در کنارش قرار داد و رفتار خداوندی رو براش اجرا کرد. الان احتمالاً اون فکر شما در اثر کتابهای دینی و بینش مدرسهها میره طرف پول و مقام و این چیزا. اینها هم هست اما به نظر من چیزی که از این خدایان نمادین خطرناکتره انسان پرستیه. از آن بدتر: انسان پرستی مقدس مأبانه. مثل ایرانیان باستان که شاهان اون دوران رو خدایگانی میدونستند که قادرند هر کاری بکنند. اما دو کلام حرف حساب: امروزه بعضی از همین ایرانیان دوباره به همین مشکل گرفتار آمدهاند. یعنی موجوداتی به اسم امام (یا امامزاده) را پرستش میکنند. این امامان در ذات هیچ مشکلی ندارند. اتفاقاً بنا به تاریخ، انسانهای خوبی هم بودند اما وضعیت وقتی افتضاح میشود که از این انسانهای خوب بت ساخته بشود. بناهای عظیمی که برای امامها ساخته میشود و مردمانی که به آنجا میروند، در و دیوار آنجا را میبوسند، برای طرف اشک میریزند، اسمش را ضجه میزنند، به پایش میافتند و از او میخوان فلان درخواستشان را اجابت کند. به من نگوید که ما فقط به امامان احترام میگزاریم. کجای این احترام است؟! احترام آن است که شما به یک دوست تازهتان میگزارید. کمی (فقط کمی) بالاتر میشود پرستش. میگویند ما آنها را واسطه ی فیض قرار میدهیم. مگر خدا صاحب منصب اداری است که با پارتی چیزی بگیریم؟! یا مثلاً خدا را قسم میدهند به فلانجای آن انسان که فلان کار را برایم بکن تا خدا هم دلش بسوزد و بگوید باشد حالا که این را گفتی باشد! این انسانپنداری هایی که راجع به خدا میشود به نظر نگارنده ضلالت محض است. تازگیها هم که ملت مثلاً رفتن به کربلا را ترجیح میدهند به سفر حج! طرف میگوید "بابا امام حسینه!". امام حسینه که باشد. انسانهای پاک زیادی تا بحال زیستهاند. به نظر من ایشان همان قدر ارزش دارند که مثلاً شیخ ابو سعید ابوالخیر داشتهاند. اگر قرار است نسبتشان با حضرت محمد ایشان را مهم کند که نباید با برادرش که شما چندان محلش نمیگزارید فرقی کند. اگر هم آن جنگ باعث شده شما بپرستیدش و "حسّ حسّ" کنید که باید خدمتان عرض کنم در تاریخ جنگهایی بوده که یکی از طرفین خیلی مظلومانهتر کشته شده؛ اینها همهاش تبلیغات و بزرگنماییهای یک عده گمراه است؛ عامدانه یا غیرعامدانه. از ما گفتن بود؛ باشد که پند گیرید. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 1:42 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
"خاطرات شیرین ویا تلخ که زمانی جوان و تازه بودند بعد از سالها پیر و کهنه می شوند و گذشت زمان آنها را فرسوده می کند. سرانجام می میرند و در ناکجای تاریک ذهنمان می پوسند و در نهایت در گورستان خاطرمان دفن می شوند. اما همانطور که وقتی جسمی می میرد و به زیر خاک می رود و بعد از گذشت سالیان دراز پوسیدن و فرسودن استخوانهایش باقی می ماند، از خاطرات تلخ مرده ی ما نیز ناگزیر چیزی مثل استخوان باقی می ماند که ما را رنج می دهد؛ تنها راه چاره ای که می توان برای فراموش کردن آنها یافت این است که «بر سر مزارشان نرویم.»" شما تا چه حد با این گفته موافقید؟
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:16 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
لذت
من هر لذتی را که جسم همه روزه آرزومند آن است و آن چه را روحم در این راه بر خود هموار می کند، می شناسم. سپس خوابم آغاز خواهد شد. و پس از آن، زمین و آسمان دیگر در نظرم هیچ ارزشی ندارد. بیماری شگفتی در جهان هست و آن، خواستن چیزی است که نداری. گفتند: ما هم با ملال رقت بار روح خویش آشنا خواهیم شد. آندره ژید، مائده های زمینی، برگردان مهستی بحرینی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 13:30 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
شرح حال صادق هدايت به قلم خودش
من همان قدر از شرح حال خودم رم می کنم که در مقابل تبليغات امريکايی مآبانه. آيا دانستن تاريخ تولدم به درد چه کسی می خورد؟ اگر برای استخراج زايچه ام است، اين مطلب فقط بايد طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمين مشورت کرده ام اما پيش بينی آن ها هيچ وقت حقيقت نداشته. اگر برای علاقه ی خوانندگانست بايد اول مراجعه به آراء عمومی آن ها کرد چون اگر خودم پيش دستی بکنم مثل اين است که برای جزييات احمقانه ی زندگيم قدر و قيمتی قايل شده باشم به علاوه خيلی از جزييات است که هميشه انسان سعی می کند از دريچه ی چشم ديگران خودش را قضاوت بکند و ازين جهت مراجعه به عقيده ی خود آن ها مناسب تر خواهد بود مثلا اندازه ی اندامم را خياطی که برايم لباس دوخته بهتر می داند و پينه دوز سر گذر هم بهتر می داند که کفش من از کدام طرف ساييده می شود. اين توضيحات هميشه مرا به ياد بازار چارپايان می اندازد که يابوی پيری را در معرض فروش می گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزيياتی از سن و خصايل و عيوبش نقل می کنند. از اين گذشته شرح حال من هيچ نکته ی برجسته ای در بر ندارد نه پيش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نهدر مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام بلکه بر عکس هميشه با عدم موفقيت رو به رو شده ام. در اداراتی که کار کرده ام هميشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام و روسايم از من دل خونی داشته اند به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذيان آوری پذيرفته شده است روی هم رفته موجود وازده ی بی مصرفی قضاوت محيط درباره ی من می باشد و شايد هم حقيقت در همين باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 19:5 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
من آموخته ام...
آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست. آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود. آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی. آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد. آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت. آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم. آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم. آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی. آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند. آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد. آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان. آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم. آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد. آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم. آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد. آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:34 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک بار برای همیشه
تا حالا با خودت فکر کردی اون چه جور آدمی باید باشه؟ منظورم اونیه که قراره یه روزی به هم قول بدین که بقیه ی عمرتو با هم باشین. دوست داری چه طور خصوصیاتی داشته باشه؟ آدم جدئی باشه یا مثل خودت یه خورده شوخ باشه؟ دوست داری مدام واست حرف بزنه یا کمتر صحبت کنه و بیشتر به حرفات گوش بده؟ رو راست و رُک باشه یا کم رو و با حیا؟ سر به زیر و چشم پاک باشه یا جسور؟ ببینم، تپل مپل دوست داری یا لاغر و ترکه ای؟ قد بلند باشه یا مثلآ از شونه هات بالاتر نزنه؟! روشن پوست باشه یا سبزه؟ با مد پیش بره یا همیشه ساده و سنگین لباس بپوشه؟ اصلآ دوست داری که خیلی خوشگل یا خوش تیپ باشه تا پزشو بدی یا نه؛زیاد خوشگل و خوشتیپ نباشه که دلت محکمتر باشه که همیشه ماله خودته و گرگ ها دنبالش نیستند؟ دوست داری اون تو رو بیشتر دوست داشته باشه یا تو اونو؟ حزب الهی و نمازخون میخوای یا آزاد و روشنفکر؟ تحصیل کرده باشه یا نه؟ از خودت باهوشتر باشه بهتره یا میخوای ساده و یه رنگ باشه؟ چی کاره دوست داری باشه؟ خونوادش برات مهمه؟ پولدار باشن بهتره.نه؟ یا فکر میکنی پولدارا همشون لوس و فخرفروشن؟ نمیترسی معتاد از آب در بیاد؟ یا قبلآ با یکی دیکه بوده باشه؟ اگه از اون آدمایی باشه که راست بگن یا دروغ براشون فرق نمیکنه چی؟ اگه مدام زخم زبون بزنه؟ تا یه چیز رو براش فراهم کنی یه چیز دیگه بخواد؟ بهونه گیر و غرغرو باشه؟ نکنه تنبل و بی خیال باشه. یا از این آدمای ساده و بی عقل... هیچ کاری رو نتونه درست انجام بده و بی عرضه باشه... اگه عصبی و تندخو باشه... وای اگه دست بزن داشته باشه چی؟ اونوقته که زندگی برات میشه جهنم. زندگی که میتونست دنیا رو واست بهشت کنه. مدام عذاب میکشی. همش به خودت سرکوفت میزنی. روزی صد بار آرزو میکنی که کاش این وصلت سر نمیگرفت.کاش فلانی میمرد و اینو بهت معرفی نمیکرد. کاش پام میشکست و پامو به اون دفتر خراب شده نمیگذاشتم. کاش یه بهونه ای میاوردم و اون روز تو دانشکده جزوه هامو بهش نمیدادم. کور شم من که عاشق اون چش و ابروی مخزفش شدم. کاش هیچ وقت شمارمو بهش نمیدادم. کاش اصلآ هیچ وقت نمیدیدمش. کاش،کاش،کاش... ای خدا چرا این آدمو جلو من قرار دادی؟ چرا من باید این قدر بدبخت باشم؟ چرا سرنوشت من باید این جوری تموم بشه؟ چرا من؟ چرا خدایا؟ و همه چیز رو میندازی گردن خدا، سرنوشت، قسمت، سیاه بختی، طالع و هزار تا چیز دیگه. همین خدا همون جور که به ما احساس داده که بی دلیل دوست داشته باشیم، به ما عقل هم داده که به موقع جلوی این احساس رو بگیریم. اینا رو گفتم تا متوجه بشی انتخاب همسر چقدر مهمه و میتونه زندگی رو از این رو به اون رو کنه.باید تمام این فاکتورها رو در نظر گرفت(گرچه میشه بعضی هاشو نادیده گرفت). اصلآ نباید عجولانه انتخاب کرد و تسلیم احساساتی شد که بعضآ بر اساس رفتارهای غیر حقیقی طرف مقابل بوجود میاد. آره، بعضی وقتا آدم ها چشماشونو میبندند و با احساس خودشون دنیا رو میبینند. احساسی که همیشه راه درست رو به انسان نشون نمیده. بعضی ها بدون در نظر گرفتن اینکه واقعآ از طرف مقابل چی میخوان و اینکه اون میتونه جای همسر رو در آینده براشون پر کنه با هم ازدواج میکنن. فقط به این دلیل که نسبت به هم عاشقند. عشقی که صرف نظر از واقعیت داشتنش برای زندگی مشترک لازم هست ولی کافی نیست. عشقی که گاهآ یا از یه نگاه کثیف ناشی شده یا از یک شهوت تهوّع آور یا از روی فقر عاطفی. دیگه بسّه این دوستیها و عاشق شدن های دم به دم. حالم بهم میخوره از این تملق گفتن های دروغین، دوسِت دارم های الکی و تحویل دادن حرف هایی که تو کتاب ها خوندی، خنده های زورکی و قهر و آشتی کردن های بچه گانه. باور کن این کارها هیچ ثمره ای نداره جز احساس گناه، هرزگی و پستی، فکر و خیال های پوچ و هدر دادنِ وقتی که میتونست یه قدم تو رو به جلو ببره. اثر این دوست داشتن های لحظه ای و پی در پی چیزی نیست جز تخریب دیواره های یه قلب پاک و تبدیلش به ویرونه ای که دیگه نمیتونه هیچ عشقی رو تو خودش نگه داره. از قلبت محافظت کن. اونو نگه دار برای کسی که واقعآ دوسش داری و فکر میکنی میتونه همدمی باشه برای لحظات تنهاییت. سایه ساری باشه برای خستگی های روحت توی این دشت خشک و تف دیده ی دنیایی. کسی که واقعآ لیاقت عشق ورزیدن رو داشته باشه. منطقی فکر کن، همه چیز رو در نظر بگیر، خوب بشناسش، با چشم های باز انتخابش کن و فقط یک بار برای همیشه عاشق شو.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 21:19 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
دردِ بودن
وای که چه درد بزرگیه «بودن». شاید بزرگترین آرزوی من از دست دادن همین صفت باشه. ولی انگار هیچ راه فراری نیست.من «محکوم» به بودنم. و چه رویای شیرینی است نیست شدن لااقل بعد از مرگ. آه ...نه. حتی فکر زندگی بعدی هم زجر آوره. زندگیی که تا اینجاش هیچ جایی برای خنده وجود نداشته. احتمالآ تا «آخرش» هم همینطوره. اگه آخری وجود داشته باشه. چون شنیده ام ما تا ابد «هستیم». زندگی ابدی.بدترین حالتی که میتونه وجود داشته باشه.بخاطر کدوم گناه ما محکوم به زندگی ابدی شده ایم؟ شاید دنیای دیگه ای قبل از این دنیا وجود داشته و ما داریم تاوان گناهان گذشته و فراموش شدمونو میدیم. گناهی که به خاطرش حکم «کان لم یکن» برای ما صادر شده. من از این دنیای کثیف هیچی نمیخوام.ولی نمیدونم این دنیا از من چی میخواد؟ واقعآ من برای چی الان زنده ام؟ یا بهتر بگم برای چی هستم؟ که زندگی کنم؟ که دنیا رو آباد کنم؟ که چی؟ که به مردم خدمت کنم؟ به بقیه خوبی کنم؟ که چی بشه؟ برم به بهشت؟ من بهشت رو نمیخوام. به کی باید بگم؟ بهشت ارزونیه همون کسایی که صبح تا شب بهش فکر میکنن و از جهنم میترسن.غولی بنام خدا رو تو ذهنشون درست کردن و کارهای بد رو برای خشمگین نشدنش انجام میدن و کارهای خوب رو برای خشنودیش. تو این دنیا به اندازه کافی زجر کشیدم. خدایا! بی انصافیه زجر کشیدن دوباره تو یه دنیای جدید. هیچکس نمیتونه به من کمک کنه.بذارین به درد خودم بسوزم.میگن «انسان» به همه چیز «انس» پیدا میکنه.درد بودن خیلی وقت با منه. ولی هیچ موقع بهش عادت نکردم.شاید بخاطر اینه که هر روز خودشو به فرم جدیدی بهم تحمیل میکنه. صورت هایی که وقتی بهشون دقت میکنم منشأ همشون رو یه چیز میبینم: بودن. من مبتلابه درد «بودن» ام. دردی که درمانی هم نداره. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 0:2 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق ابدی
این روزا دارم به یه نتیجه ی مهم می رسم. چیزی که باید خیلی قبل تر بهش می رسیدم. انسان طوری آفریده شده که به یه چیز به اندازه ی آب و غذا احتیاج داره. اونم چیزی نیست جز عشق. حسّ دوست داشتن و دوست داشته شدن حسّیه که همه یه جورایی ازش برخوردارن.حتی اونایی که ادعای نداشتنشو میکنن باطنآ ازش لذت میبرند. خوب این چیزی نیست که من به تازگی بهش رسیده باشم. چیزی که فکر منو به خودش مشغول کرده اینه که خوبه آدم واسه خودش یه عشق بسازه.یه عشق ایده آل.عشقی که توش نه دروغ باشه نه تزویر و نه خیانت.یه عشق پاک. یه عشق دائمی.یه چیزی که دوسش داشته باشه و خیال کنه که اونم همیشه دوسش داره و هیچ وقت هم ذره ای از عشقش نسبت به من کم نمیشه.هیچ وقت قهر نمیکنه و برای عشقش احتیاج به هیچ تملّقی نداره.موجود ایده آلی که همیشه نسبت به من محبت میکنه و حتی اذیت کردنش هم از روی لطفه. خیلی از من و از همه ی چیزهایی که میشه تصور کرد بزرگتر و قویتره. میتونه هر کاری رو که به ذهن میرسه انجام بده. همیشه میشه بهش تکیه کرد و ازش کمک خواست. اونم اونقدر مهربونه که کمکم میکنه. اگر هم نکرد انگار به صلاح من نبوده و اون خوبی منو میخواسته. و اینا همه اونو محبوبتر میکنه. قبل از من هم آدما به این فکر کردن. اونا هم به همین نتیجه رسیدن.به همین خاطر از سنگ و چوب و طلا و... برای خودشون نمادهایی درست کردن و اسمشو گذاشتن خدا (حالا به هر زبونی). پیشامدهای خوب و بد زندگی روزانشونو رو هم در نظر گرفتن برای لطف و قهر این موجودی که حالا میتونن در حدّ پرستش دوستش داشته باشند. بعد پیامبرهایی اومدن و اصول، روشها و قوانینی رو برای دوست داشتن یا پرستش این موجود وضع کردند. این که این قوانین، روشها و اصول پرستش که از هزاران سال قبل برای ما به ارث رسیده تا چه حد درست باشه و ما کدومشو باید قبول کنیم یا نه اهمیتی نداره. اهمیت نداره من چه روشی رو برای راضی نگه داشتن این عشقم انتخاب کنم. مهم اینه که من تمام سعیمو در این جهت متمرکز کنم. اون همیشه به من فکر میکنه؛ پس چرا من نباید همیشه به یادش باشم. اون پاکه و پاکی رو دوست داره. منم میخوام پاک باشم تا مثل اون باشم. عشق من دوست نداره من دروغ بگم، منم نمیگم چون دوسش دارم. عشقم از خیانت متنفره،از ریا بدش میاد و اصلآ از فساد خوشش نمیاد. منم همونی میشم که اون میخواد. حاضرم همه چیزمو واسه ی این عشق ابدی بدم. یک عشق واقعی. از صمیم قلب با ذرّه ذرّه ی وجودم زمزمه میکنم: خداجون! دوست دارم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:18 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند جمله از گاوریل گارسیا مارکز: -دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم . -هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود. -اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. -دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. -بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار اوباشی و بدانی که هر گز به او نخواهی رسید. -هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود. -ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی. -هر گز وقتت را باکسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران. -شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی. -به چیزی که گذشت غم نخور به آنچه پش از آن آمد لبخند بزن. -همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی. و در آخر: -خود را به فرد بهتر ی تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:24 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |