|
|
|
|
|
و پیامی در راه
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا در خواهم داد "ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید" خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ! دورهگردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش روی پل دخترکی بی پاست؛ دبّ کبر را بر گردن او خواهم آویخت هر چه دشنام از لب خواهم برچید هر چه دیوار از جا خواهم برکند رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند ابر را پاره خواهم کرد من گره خواهم زد چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها بادبادکها به هوا خواهم برد گلدان ها آب خواهم داد خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد خر فرتوتی در راه؛ من مگس هایش را خواهم زد خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت پای هر پنجرهای شعری خواهم خواند هر کلاغی را کاجی خواهم داد مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک! آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 2:6 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
واحد
واحد شمارش "دختر" میدونید چیه؟ تا دوتاش که هیچی؛ از سه به بالا هم با واحد "یک مشت" مشخص میشوند! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 17:27 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
by:Carlos Perez
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:4 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
طلوع
پنچره باز است و آسمان پیداست گل به گل ابر سترون در زلال آبی روشن رفته تا بام برین، چون آبگین پلکان، پیداست من نگاهم مثل نو پرواز گنجشک سحرخیزی پله پله رفته بی پروا به اوجی دور و زین پرواز لذتم چون لذت مرد کبوترباز پنجره باز است و آسمان در چارچوب دیدگه پیدا مثل دریا ژرف آبهایش ناز و خواب مخمل آبی رفته تا ژرفاش پاره های ابر همچون پلکان برف من نگاهم ماهی خونگرم و بی آرام این دریا آنک آنک مرد همسایه سینه اش سندان پتک دم به دم خمیازه و چشمانش خواب آلود آمده چون بامداد دگر بر بام می نوردد بام را با گامهای نرم و بی آوا ایستد لختی کنار دودکش آرام او در آن کوشد که گوشش تیز باشد، چشمهاش بیدار تا نیاید گربه غافلگیر و چالک از پس دیوار پنجره باز است آسمان پیداست، بام رو به رو پیداست اینک اینک مرد خواب از سر پریده ی چشم و دل هشیار می گشاید خوابگاه کفتران را در وان پریزادان رنگارنگ و دست آموز بر بیآذین بامِ پهناور قور قو بقو رقو خوانان با غرور و شادهواری دامن افشانان می زنند اندر نشاط بامدادی پَر لیک زهر خواب وشین خستهشان کردهست برده شان از یاد، پرواز بلند دوردستان را کاهل و در کاهلی دلبسته شان کرده ست مرد اینک میپراندشان می فرستد شان به سوی آسمان پر شکوه پاک کاهلی گر خواند ایشان را به سوی خاک با درفش تیره پَر هول چوبی لخت، دستار سیه بر سر می رماندشان و راندشان تا دل از مهر زمین پست برگیرند و آسمان، این گنبدبلورِ سقفش دور زی چمنزاران سبز خویش خواندشان پنجره باز است و آسمان پیداست چون یکی برج بلند جادویی، دیوارش از اطلس موجدار و روشن و آبی پاره های ابر، همچون غرفه های برج و آن کبوترهای پران در فضای برج مثل چشمک زن چراغی چند، مهتابی بر فراز کاهگل اندوده بام پهن در کنار آغل خالی تکیه داده مرد بر دیوار ناشتا افروخته سیگار غرقه در شیرین ترین لذات، از دیدار این پرواز ای خوش آن پرواز و این دیدار گرد بام دوست می گردند نرم نرمک اوج می گیرند، افسونگر پریزادان وه، که من هم دیگر کنون لذتم زان مرد کمتر نیست چه طوافی و چه پروازی! دور باد از حشمت معصومشان افسون صیادان خستگی از بالهاشان دور وز دلَکهاشان غمان تا جاودان مهجور در طواف جاودییشان آن کبوترها چون شوند از دیدگاهم دور و پنهان، تا که باز ایند من دلم پرپر زند، چون نیم بسمل مرغ پرکنده ز انتظاری اضطراب آلود و طفلانه مرد را بینم که پای پرپری در دست با صفیر آشنای سوت سوی بام خویش خواند، تا نشانَدشان بالهاشان نیز سرخ است آه شاید اتفاق شومی اوفتاده ست؟ پنجره باز است و آسمان پیدا فارغ از سوت و صفیر دوستدار خاکزاد خویش کفتران در اوج دوری، مست پروازند بالهاشان سرخ زیرا بر چکاد دورتر کوهی که بتوان دید رسته لختی پیش شعله ور خونبوته ی مرجانی خورشید شعر را مثل اکثر شعرهای دیگر اخوان با لحن حماسی بخوانید. که گر درست خوانیدش، لذتش چندان شود! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:0 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 20:58 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم قرمز
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 16:41 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
... بعضی چیزها را باید قبول کرد... باید قبول کرد بعضی چیزها را... چیزهایی را باید قبول کرد بعضی وقتها... بعضی چیزها... بعضی وقتها... این مهم نیست که چه چیزی را و چه وقت... فقط باید قبول کرد...! همین... ... مزه ...ناگهان مزه پسته را در دهان حس كردم. نفهميدم آيا واقعاً خود مزه را دارم حس می¬كنم يا خاطره مزه است كه دارد تداعی می¬شود. شايد اصلاً وقتی چيزی را می¬خوريم، ذهن برای تمایز، يك خاصيت مجازی به آن نسبت می¬دهد كه ما اسمش را می¬گذاريم مزه... تراژدی عزیزم زندگی فیلم سینمایی و رمان و افسانه نیست که در آخرین لحظه یکی نفس نفس زنان برسه و فریاد بزنه : دست نگه دارید! نه نازنینم! زندگی جدی تر از این حرفهاست ...یه لغزش کافیه تا لیز بخوری و غرق بشی و بقیه تنها کاری که از دستشون بر میاد اینه که برات دست تکون بدن...همین! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 12:12 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |