|
|
|
|
|
عالم خانوم
عرضم به حضور شما که اون گفته مال من نبود. نظر من رو اگر بخواین خوب منفیه! شما اگر درست به قضیه نگاه کنید -یعنی جوری که من بهش نگاه میکنم- میبینید که یه جای کار این حرف میلنگه. اون جایی هم که مشکل داره در واقع منطقیه که پشت این حرف خوابیده. یعنی چی که خاطرهها رو دور انداخت؟! در مورد "مزار خاطرهها" هم که من هر چی فکر کردم نفهمیدم یعنی چی؟ مزار داره مگه ؟ مگه امامزاده یا بیبی سکینه ست که مزار! آخه آدم عاقل اینجوری حرف میزنه؟ این حرف مال یه ضعیفهست به اسم شاد. آدم عقل داشته باشه اسمشو میزارن شاد؟ دیوانهای مگه تو؟ بعد از یه عمر اومدی لااقل یه چیز بگو ملت بفهمن. نه ایتکه مزار. مطلب دومم اینه که من این روزا مثل یک کرم سبز برگخوار گرفتارم. نه اون گرفتاری. این گرفتاری. حالا هم که من گرفتارم عالم و آدم بهم کار دارن. اونی که سالی یه بار هم نمیدیدمش کارش به ما گیر میکنه. غریبهها از من کمک میخوان. اون موقع که ما از بیکاری چت میکردیم هیچکی جواب سلام ما رو هم نمیداد اما حالا همه دلشون برام غش و ضعف میره احوال میپرسن و تازه متوجه میشن که یه عمری عاشق مابودن و بدون ما هرگز! من از همین جا اعلام میکنم حاشا که ما را با شما کاری بوَد. بروید و رها کنید این دربهدر را. یکیشو (از دو تا) دیشب حالشو تو چت حسابی گرفتم رفت پی کارش. این شاد رو هم باید یه جوری دست به سرش کنم. البته الان داره اینارو میخونه. بعد میاد ایمیل میزنه که "باشه عزیزم برو. من هر کاری کنم به خاطر تویه؛ فقط به خاطر تو!" و از این حرفا که همه به هم میزنن. من همشو حفظم. میتونم هر وقت خواستم برم دنبال این کارا، خودمو به دو قسمت کنم: آقا که خودم باشم و یک خانم مجازی. یه دفتر بر میدارم از یه طرفش از طرف خودم برای خانومه نامه مینویسم و از طرف دیگش از دهن خانومه باز جواب میدم. هر دو سمت در منتهای زیبایی خواهد بود. بعضی وقتا دوست میشیم بعضی وقتا قهر میکنیم دعوامون میشه... عالمی خواهد بود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 22:18 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
"خاطرات شیرین ویا تلخ که زمانی جوان و تازه بودند بعد از سالها پیر و کهنه می شوند و گذشت زمان آنها را فرسوده می کند. سرانجام می میرند و در ناکجای تاریک ذهنمان می پوسند و در نهایت در گورستان خاطرمان دفن می شوند. اما همانطور که وقتی جسمی می میرد و به زیر خاک می رود و بعد از گذشت سالیان دراز پوسیدن و فرسودن استخوانهایش باقی می ماند، از خاطرات تلخ مرده ی ما نیز ناگزیر چیزی مثل استخوان باقی می ماند که ما را رنج می دهد؛ تنها راه چاره ای که می توان برای فراموش کردن آنها یافت این است که «بر سر مزارشان نرویم.»" شما تا چه حد با این گفته موافقید؟
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:16 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
پاداش
گیاه تلخ افسونی سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:48 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
By: Fritz Heimerl - I can see you
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 16:45 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی - By:Mujahid Awais
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 22:56 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
فواید روز قدس را بنویسید.
من روز قدس را دوست دارم. روز قدس مثل گوسفند فایدههای زیادی برای ما دارد. همه ما باید روز قدس را دوست بداریم و آنرا اذیت نکنیم. در روز قدس تاریخ جغرافیای ما خوب میشود. چون رادیو و تلویزیون از یک هفته قبل تمام برنامه های عادی خود را قطع میکند و فقط درباره سرزمین فلسطین و پیدایش اسرائیل برنامه پخش میکند. الان من تمام سولاخ سمبههای فلسطین و نوار غزه را مثل کف دست بلدم. همچنین روز قدس باعث میشود ما ترانهها و سرودهای عربی را یاد بگیریم و آنها از بر کنیم. در روز قدس تلویزیون برنامه کودک ندارد و فیلم سینمایی نشان نمیدهد. سینماها و بازار و مراکز خرید هم تعطیلاند٬ بنابر این ما مجبور میشویم به راهپیمایی برویم و مشت محکمی به اسرائیل غاصب بزنیم و زورمان زیاد بشود. ضمنا بخاطر اینکه در راهپیمایی روز قدس مجبوریم با صدای بلند شعار بدهیم تا حتما بگوش استکبار جهانی برسد٬ اینکار باعث میشود که حنجره ما باز شود و صدای ما برای آواز خواندن خوب شود. با اتمام روز قدس٬ بمدت یک هفته هرشب از تلویزیون مراسم راهپیمایی در روستاها و دیگر نقاط عالم از تلویزیون برای ما پخش میشود که این کار باعث میشود بابای ما از دیدن آن صحنه های تکراری حالش بهم بخورد و عصبانی شود و به دولت فحش بدهد و تلویزیون را خاموش کند. وقتی که تلویزیون خاموش شد ما مجبوریم به درس و مشقخود برسیم و درنتیجه آینده بهتری داشته باشیم. البته جدیدا قرار شده اسرائیل به آلاسکا یا کانادا منتقل شود و درنتیجه مجبوریم از سال آینده در روز جهانی قدس٬ برای آزادی مردم مظلوم آلاسکا از چنگال رژیم صهیونیستی راهپیمایی کنیم و برای کمک به اردوگاههای کاناداییها٬ پول و کمپوت لوبیا و پتو و لباس جمعآوری نماییم که اینکار باعث میشود کارخانجات تولید کمپوت در داخل کشور رونق پیدا کنند و اقتصاد شکوفا شود و ما مثل ژاپن بشویم. *از وبلاگ ملا حسنی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:2 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |