|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:21 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
در جواب این نظر: این اولین باری است که به این وبلاگ آمدم به امید این که شاید بتوانم شما را بشناسم (با توجه به عنوان وبلاگ) ولی یا من توانایی درک این نوشته ها را ندارم یا شما نمی خواهید خود را بشناسانید!! تمام این نوشته ها در کنار هم برایم انسانی را مجسم میکند که مثل هر انسان دیگر بیش از 34 چهره دارد!!! اولاً راجع به اینکه من نمی خواهم خود را بشناسانم شاید حق با شما باشد. من ذاتاً آدم محافظه کاری هستم یا از محافظه کاری لذت میبرم. دوست ندارم بعضی از مسائل را افشا کنم. دلیل خاصی برای این کار ندارم ولی از این کار خوشم می آید. دلم میخواهد اسرار شخصی زیادی داشته باشم! شاید برای همین باشد که دوستانم بعضی مواقع فکر میکنند که من آدم مرموزیم. همین چند وقت قبل جریانی را با یکی از دوستانم مطرح کردم که مال چند ماه قبل بود. او با تعجب به من نگاه میکرد و میگفت چرا تا الان به او چیزی نگفته ام. من جوابی نداشتم بدهم. به او گفتم که من فکر میکردم برایش شاید مهم نبوده است. و او همچنان با بهت مرا نگاه میکرد! البته شاید این از تمایل من برای کم حرف زدن نیز منشأ گرفته است. واقعاً راست گفته اند که حرف زدن فعالیتی انرژی بر است. مخصوصاً راجع به «چرندیات»! همه ی ما در طول روز چقدر صحبت میکنیم؟ حالا چقدر از این حرف ها مفید است؟ منظورم از مفید از این لحاظ است که اثربخشی داشته باشد. اگر آنالیز دقیقی داشته باشیم میبینیم که درصد قابل توجهی از گفته هامان یا چیزهایی که میشنویم «هیچ» سودی ندارد یا به اصطلاح هیچ دردی را دوا نمیکند. نه سودی به حال خود ما دارد، نه چیزی به دانش طرف اضافه میشود، نه تفریح خاطر و نشاطی را فراهم میکند. بعضاً «مضر» هم هست. ممکن است یک نفر را آزرده کرده باشیم، چهره ی یکی را خراب کنیم، دوستی هامان را بکاهیم یا اثر زیانبخش روی روحیه یا رفتار شخص بگذاریم. و در انتها ما میمانیم و وقت و انرژی که هم خود و هم مخاطبمان به باد داده ایم. بارها شده من حرفی را میخواستم بزنم حتی بیشتر از زمانی که برای ابراز آن لازم بوده حلاجی کردم و آخر هم نگفته ام! باور بفرمایید این کار لطف بینهایتی است به طرف مقابل. مگر نشنیده اید "کم گوی و گزیده گوی چون در"؟ این را سعدی و حتی خیلی قبل تر ها هم فهمیده اند. اما حالا عصر ارتباطات آن را به باد فراموشی سپرده است. دوماً چرا 34 تا؟! تمام انسانها یک چهره دارند. شخصیت همه تنها در یک قالب که منحصر به فرد هم هست رخ نمود پیدا میکند. چیزی که احتمالاً منظور شماست به این برمیگردد که عکس العمل انسانها در موقعیت های مختلف ممکن است متفاوت باشد. گاهی شاد، گاهی غمگین. گاهی جسور، گاهی ترسو. گاهی پاک گاهی شیطان کینه توز. اما همه ی این رفتارها از «یک» شخصیت شکل میگیرد. این خیلی ایده آل است که آدم خود را در مسیر صفات شایسته پابرجا نگه دارد اما همیشه نمیتواند این کار را انجام دهد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:27 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش من رسيده ام رو به آخر تو بيا شروع من باش شبو از قصه جدا كن چكه كن رو باور من خط بكش رو جاى پاى گريه هاى آخر من اسمتو ببخش به لبهام بى تو خاليه نفسهام خط بكش رو باور من زير سايه بون دستام خواب سبز رازقى باش عاشق هميشگى باش خسته ام از تلخى شب تو طلوع زندگى باش نميخوام آشفته باشم آرزوى خفته باشم تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم شادی سلطانی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:31 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
هدیه ای از یک بی نام (by: Anakin Sk)
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:28 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
اسیر
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمیکنم افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم زاری براین سراچه ماتم نمی کنم با تازیانه های گرانبار جانگداز پندارد آنکه روح مرا رام کرده است جان سختیم نگر که فریبم نداده است این بندگی که زندگیش نام کرده است بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من گر به من تنگنای ملال آور حیات آسوده یک نفس زده باشم حرام من تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب می پوشم از کرشمه هستی نگاه را هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت من راه آشیان خود از یاد برده ام یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ روح مرا در آتش بیداد خود بسوز ای سرنوشت هستی من در نبرد تست بر من ببخش زندگی جاودانه را منشین که دست مرگ ز بندم رها کند محکم بزن به شانه من تازیانه را |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:7 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
رنگین کمان گل
در انتهای عالم
دشتی است بی کرانه
فروخفته زیر برف
با آسمان بسته مه آلود
با کاج های لرزان آواره در افق
با جنگل برهنه
با آبگیر یخ زده
با کلبه های خاموش
بی هیچ کورسویی
بی هیچ های و هویی
با خیل زاغهای پریشان
خنیاگران ظلمت و غربت
از چنگ تازیانه بوران گریخته
پرها گسیخته
با زوزه های گگ گرسنه
در زمهریر برف
در پرده های ذهن من از عهد کودکی
سرمای سخت بهمن و اسفند
اینگونه نقش بسته است
اهریمنی
اماهمیشه در پی اسفند
هنگامه طلوع بهار است و ایمنی
شب هر چه تیره تر شود آخر سحرشود
اینک شکوه نوروز
آن سان که یاد دارمش از سالهای دور
و انگار قرن هاست که در انتظارمش
آن سوی دشت خالی اسفند
کوهی است شکل کوه دماوند
یک شب که مردمان همه خوابند ناگهان
از دور دست ها
آواز و ساز و هلهله ای می رسد به گوش
طبل بزرگ رعد
بر می کشد خروش
شلاق سرخ برق
خون فسرده در دل ابر فشرده را
م یآورد به جوش
باران مهربان
بوی خوش طراوت و رحمت
آن گاه
دریای روشنایی در نیلی سپهر
معراج شاعرانه پروانگان نور
در هاله بزرگ سپیده
ظهور مهر
گردونه طلایی خورشید
با اسب های سرکش
با یالهای افشان
با صد هزار نیزه زرین بیدمشک
بر روی کوهسار پدیدار می شود
دیو سپید برف
از خواب سهمگینش
بیدار می شود
تا دست میبرد که بجنبد ز جای خویش
در چنگ آفتاب گرفتار می شود
در قله دماوند بر دار می شود
آنک بهار
کز زیر طاق نصرت رنگین کمان
چون جان روان به کوچه و بازار می شود
دشت بزرگ
از نفس تازه نسیم
گلزار می شود
بار دگر زمانه
از عطر از شکوفه
از بوسه از ترانه
وز مهر جاودانه
سرشار می شود
فریدون مشیری
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 23:25 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچه مردم، دوستی میخوانند چیزی غیر از نفع شخصی نیست، دوستی خودپرستی انسان است که میخواهد از دیگران به عنوان دوستی متمتع گردد. فرانسوا لارشفوکو آرزو کردن چه قدر شعفانگیز است، اما وقتی بهآرزوی خود رسیدیم شعف از درون ما رخت برمیبندد. فریدریش نیچه امید و آرزو آخرین چیزی است که دست از گریبان بشر برمیدارد. ژان ژاک روسو خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم، اما میتوانیم این حق را به خود بدهیم که در آرزوی آن باشیم. آنتوان چخوف هرچه کمتر آرزو داشته باشید محرومیتهای شما کمتر است. پلوتارخ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:33 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
"دروغهای کوچک همیشه خود را نمایان میکنند.دروغ را آنقدر بزرگ بگویید که تصور دروغ بودن آن هم به ذهن کسی وارد نشود."
"قدرت در دفاع کردن نیست. در حمله کردن است."
آدولف هیتلر (۲۰ آوریل، ۱۸۸۹ - ۳۰ آوریل، ۱۹۴۵) پیشوای نازی، دیکتاتور آلمان از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:45 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
آوار رنگ
هیچ وقت هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد. امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند . حسین پناهی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:29 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
بار امانت
آن صداها به کجا رفت صداهای بلند گریه ها قهقه ها آن امانت ها را آسمان ایا پس خواهد داد ؟ پس چرا حافظ گفت آسمان بار امانت نتوانست کشید نعره های حلاج بر سر چوبه ی دار به کجا رفت کجا ؟ به کجا می رود آه چهچه گنجشک بر ساقه ی باد آسمان ایا این امانت ها را باز پس خواهد داد ؟ شفیعی کدکنی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:5 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |