|
|
|
|
|
سگها و گرگها
هوا سرد است و برف آهسته بارد ز ابری ساکت و خاکستری رنگ زمین را بارش مثقال ، مثقال فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ سرود کلبه ی بی روزن شب سرود برف و باران است امشب ولی از زوزه های باد پیداست که شب مهمان توفان است امشب دوان بر پرده های برفها ، باد روان بر بالهای باد ، باران درون کلبه ی بی روزن شب شب توفانی سرد زمستان آواز سگها زمین سرد است و برف آلوده و تر هوا تاریک و توفان خشمناک است کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟ کنار مطبخ ارباب ، آنجا بر آن خاک اره های نرم خفتن چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه عزیزم گفتم و جانم شنفتن وز آن ته مانده های سفره خوردن و گر آن هم نباشد استخوانی چه عمر راحتی دنیای خوبی چه ارباب عزیز و مهربانی ولی شلاق! این دیگر بلایی ست بلی، اما تحمل کرد باید درست است اینکه الحق دردناک است ولی ارباب آخر رحمش آید گذارد چون فروکش کرد خشمش که سر بر کفش و بر پایش گذاریم شمارد زخمهایمان را و ما این محبت را غنیمت می شماریم خروشد باد و بارد همچنان برف ز سقف کلبه ی بی روزن شب شب توفانی سرد زمستان زمستان سیاه مرگ مرکب آواز گرگها زمین سرد است و برف آلوده و تر هوا تاریک و توفان خشمگین است کشد - مانند سگها - باد ، زوزه زمین و آسمان با ما به کین است شب و کولاک رعب انگیز و وحشی شب و صحرای وحشتناک و سرما بلای نیستی، سرمای پر سوز حکومت می کند بر دشت و بر ما نه ما را گوشه ی گرم کنامی شکاف کوهساری سر پناهی نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان در آن آسود بی تشویش گاهی دو دشمن در کمین ماست، دایم دو دشمن می دهد ما را شکنجه برون: سرما درون: این آتش جوع که بر ارکان ما افکنده پنجه دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه برون جست از کمین و حمله ور گشت سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم نه پای رفتن و نی جای برگشت بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز که این خون، خون ما بی خانمانهاست که این خون، خون گرگان گرسنه ست که این خون، خون فرزندان صحراست درین سرما، گرسنه، زخم خورده، دویم آسیمه سر بر برف چون باد ولیکن عزت آزادگی را نگهبانیم، آزادیم، آزاد مهدی اخوان ثالث |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:28 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
مفسده ی گل
صبح چو انوار سرافکنده زد گل به دم باد وزان خنده زد چهره برافروخت چو اختر به دشت وز در دل ها به فسون می گذشت ز آنچه به هر جای به غمزه ربود بار نخستین دل پروانه بود راه سپارنده ی بالا و پست بست پر و بال و به گل بر نشست گاه مکیدیش لب سرخ رنگ گاه کشیدیش به بر تنگ تنگ نیز گهی بی خود و بی سر شدی بال گشادی به هوا بر شدی در دل این حادثه ناگه به دشت سرزده زنبوری از آنجا گذشت تیزپری ، تندروی ،زرد چهر باخته با گلشن تابنده مهر آمد و از ره بر گل جا کشید کار دو خواهنده به دعوا کشید زین به جدل خست پر و بال ها زان همه بسترد خط و خال ها تا که رسید از سر ره بلبلی سوختهای ، خسته ی روی گلی بر سر شاخی به ترنم نشست قصه ی دل را به سر نغمه بست لیک رهی از همه ناخوانده بیش دید هیاهوی رقیبان خویش یک دو نفس تیره و خاموش ماند خیره نگه کرد و همه گوش ماند خنده ی بیهوده ی گل چون بدید از دل سوزنده صفیری کشید جست ز شاخ و به هم آویختند چند تنه بر سر گل ریختند مدعیان کینه ور و گل پرست چرخ بدادند بی پا و دست تا ز سه دشمن یکی از جا گریخت و آن دگری را پر پر نقش ریخت و آن گل عاشق کش همواره مست بست لب از خنده و در هم شکست طالب مطلوب چو بسیار شد چند تنی کشته و بیمار شد طالب مطلوب چو بسیار شد چند تنی کشته و بیمار شد پس چو به تحقیق یکی بنگری نیست جز این عاقبت دلبری در خم این پرده ز بالا و پست مفسده گر هست ز روی گل است گل که سر رونق هر معرکه است مایه ی خونین دلی و مهلکه است کار گل این است و به ظاهر خوش است لیک به باطن دم آدم کش است گر به جهان صورت زیبا نبود تلخی ایام ، مهیا نبود
نیما یوشیج |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 12:51 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
در آمیختن
مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر. از بهار حظ ّ تماشائی نچشیدم، که قفس باغ را پژمرده می کند. *** از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسه نا سیراب. برهنه بگو برهنه به خاکم کنند سرا پا برهنه بدان گونه که عشق را نماز می بریم،- که بی شایبه حجابی با خاک عاشقانه در آمیختن می خواهم. احمد شاملو |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:41 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
لذت
من هر لذتی را که جسم همه روزه آرزومند آن است و آن چه را روحم در این راه بر خود هموار می کند، می شناسم. سپس خوابم آغاز خواهد شد. و پس از آن، زمین و آسمان دیگر در نظرم هیچ ارزشی ندارد. بیماری شگفتی در جهان هست و آن، خواستن چیزی است که نداری. گفتند: ما هم با ملال رقت بار روح خویش آشنا خواهیم شد. آندره ژید، مائده های زمینی، برگردان مهستی بحرینی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 13:30 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
و امّا عید
از سالی که گذشت بگم ... خوب در سه کلمه خلاصه میکنم: افتضاح، افتضاح، افتضاح! یکی از بدترین سال های عمرم بود. توش پر بود از کارهای احمقانه و پوچ. کارایی که هیچی توش نیست. حتی نمیشه اسمشو سرگرمی هم گذاشت. کارایی که اگه ازت بپرسن، نمیدونی چی باید جواب بدی. شاید زشت نباشه ولی واقعاً بی فایده ست. همین کلمه ی «پوچ» بهتره. به هر حال، بگذریم. حالا حتماً با خودتون میگین طرف چیکار کرده! بگذارین بگم: مثلاً یکیش این بود که من یه روز نشستم 16 ساعت چت کردم. چت! باور میکنین؟ آخه این کار احمقانه نیست تو رو خدا؟ مردم میرن 16 ساعت درس میخونن من چت میکنم و رکورد میزنم! تازه از این احمقانه تر: تو بعضی از این چت ها با طرف تریپ لاو می اومدم! ندیده آنچنان اظهار عشق میکردم که هر شیرینی هم باورش میشد که من فرهادشم. جان شما همچین مخ میزدم که مثلاً طرف زنگ میزد گریه میکرد که من دوست دارم و از این چیزها. ولی همین اواخر دیگه حالم به هم خورد از این مزخرفات. یعنی سرم به سنگ خورد. یهو به خودم اومدم که بابا کجایی تو بچه! تصمیم گرفتم که به کل دور هر چی دختر خط بکشم. این شد که شروع کردم به قلع و قمع همشون. الان همچین راحتم که نگو. آزادِ آزاد. بدون دغدغه.ضرر کردم ولی خوب شد؛ لااقلّکندش(!) یاد گرفتم که با این جنس چطوری باید برخورد کرد. ایشالا یه روزی به دردم میخوره. همیگی بگین ایشالّا!! البته کارای مفید هم کردم. یه کتاب دادم بچاپن. انتشاراتیه گفته واسه نمایشگاه در میاد. بعد با این یارو که دستشو اونور میگیره کلاه داره،قراره همکاری کنم و برای یکی از درساش سوال در بیارم. دیگه... دیگه ... دیگه ... هیچی ... همینا. سال خوبی داشته باشین ... ایشالا صد سال حالا نه، ولی یه ده بیست سالی بِه از این سالها پیش رو داشته باشین. برای ما هم دعا کنین. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 11:21 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستو های شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به کام باده رنگین نمی نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از ان می که می باید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 11:38 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
عروسک پشت پرده
همینطور كه با تفنّن میگذشت، پشت شیشه مغازه بزرگی ایستاد و نگاه كرد. چشمش افتاد به مجسمه زنی با موی بور كه سرش را كج گرفته بود و لبخند می زد. مژه های بلند، چشمهای درشت، گلوی سفید داشت و یك دستش را بكمرش زده بود، لباس مغز پسته ای او زیر پرتو كبود رنگ نورافكن این مجسمه را بطرز غریبی در نظر او جلوه داد. بطوریكه بی اختیار ایستاد، خشكش زد و مات و مبهوت به بحر آن رفت. این مجسمه نبود؛ یك زن، نه بهتر از زن، یك فرشته بود كه باو لبخند می زد. آن چشمهای كبود تیره، لبخند نجیب دلربا، لبخندی كه تصورش را نمیتوانست بكند، اندام باریك ظریف و متناسب، همه آنها مافوق مظهر عشق و فكر و زیبائی او بود. باضافه این دختر با او حرف نمیزد، مجبور نبود با او بحیله و دروغ اظهار عشق و علاقه بكند، مجبور نبود برایش دوندگی بكند، حسادت بورزد، همیشه خاموش، همیشه به یك حالت قشنگ، منتهای فكر و آمال او را مجسم می كرد. نه خوراك میخواست و نه پوشاك، نه بهانه میگرفت و نه ناخوش میشد و نه خرج داشت. همیشه راضی، همیشه خندان، ولی از همه اینها مهمتر این بود كه حرف نمیزد، اظهار عقیده نمیكرد و ترسی نداشت كه اخلاقشان با هم جور نیاید. صورتی كه هیچوقت چین نمیخورد. متغیر نمیشد. شكمش بالا نمی آید، از تركیب نمیافتاد. آنوقت سرد هم بود. همه این افكار از نظرش گذشت. آیا میتوانست، آیا ممكن بود آنرا بدست بیاورد، ببوید، بلیسد، عطری كه دوست داشت به آن بزند، و دیگر از این زن خجالت هم نمیكشید. چون هیچوقت او را لو نمیداد و پهلویش رو در بایستی هم نداشت و او همیشه همان مهرداد عفیف و چشم و دل پاك میماند. اما این مجسمه را كجا بگذارد؟ بخشی از داستان «عروسک پشت پرده»، نوشته ی صادق هدایت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 16:11 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |