تبليغاتX
منو بشناس
ای امید نا امیدی های من

بر تن خورشید می پیچد به ناز
 چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
 دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:34  توسط نامی   | 

برق نگاه

به روی سیل گشادیم راه خانه خویش   

به دست برق سپردیم آشیانه خویش

مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا    

همین قدر تو مرانم ز آستانه خویش

به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را 

به دست خویش که آتش زند به خانه خویش

مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا 

به ناله سحر و گریه شبانه خویش

ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر   

چو گل نهد سرو کاستی کند بهانه خویش

رهی به ناله دهی چند دردسر ما را ؟   

بمیر از غم ، کوتاه کن فسانه خویش

 

رهی معیری

البته من به برق نگاه و از این چیزا اعتقاد ندارم؛ گفته باشم ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:3  توسط نامی   | 

وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

 می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید حال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند باد وصال

 

ناله می لرزد

می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

 

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب ‚ خوینن دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 3:9  توسط نامی   | 

کیهان افشاء می کند: نیمه پنهان گوجه فرنگی

فتنه از زمین و آسمان می­بارد. آنگاه که خناسان تمام راه­ها را می­آزمایند و کیدشان جز به خودشان بر نمی­گردد یکی از مرموزترین مأموریت­ها به عنصری معلوم­الحال واگذار می­شود تا که شاید به خیال باطل خود در شور انقلابی ملت ما خللی وارد کنند. ولی زهی خیال باطل که ومکرو و مکرالله و الله خیرالماکرین.
چند روزی است که بوق­های استکباری و نوکران فریب خورده داخلی آنها نغمه­ای جدید ساز کرده­­اند در باب گرانی موجودی معلوم­الحال به نام "گوجه­فرنگی". از آنجا که چشمان تیزبین برادران انقلابی ما از مدت­ها قبل به دنبال این عنصر و توطئه­هایش بوده و تمام فعالیت­های براندازانه وی را از نزدیک زیر نظر داشته این حرکات مذبوحانه برای ما و مردم ما هیچ تازگی نداشت و بر ما مسجل بود که طبل رسوایی این عنصر به صدا در خواهد آمد. حال که به حول و قوه الهی این نغمه­های شوم جغدان داخلی و خارجی می­رود تا بیش از پیش در درگاه خدا و مردم برملا و رسوا شوند شما ملت آگاه و انقلابی را در جریان تاریخ ننگ­بار و سراسر پلیدی این عنصر معلوم­الحال قرار می­دهیم:
این عنصر برای اولین بار در قرن شانزدهم توسط استعمارگران از آمریکای جنوبی به اروپا آورده شد ولی از آنجا که مردم اروپا به ماهیت پلیدش پی برده بودند از مصرف آن سر باز زدند و تلاش­های استعمارگران سال­ها بی نتیجه ماند. فقط برخی افراد ساده لوح حاضر شدند از این سوغات استعماری به عنوان گیاهی تزئینی استفاده کنند و عموم مردم آن را سمی و خطرناک می­دانستند. تنها وقوع قحطی در برخی مناطق مثل ایتالیا باعث شد این عنصر کمابیش به عنوان قوت لایموت مردم بیچاره استفاده شود. همچنین یک عنصر بسیار مشکوک که از سس این عنصر پلید در تهیۀ پیتزا که یک ابزار تهاجم فرهنگی است استفاده کرد هم در ترویج آن نقش زیادی داشت. منابع موثق به ما گفتند که تمام این قحطی­ها و پیتزابازی­ها کار شبکه­های مافیایی بوده است که در قرون بعد تشکیل شدند.
استعمار برای رواج این عنصر در میهن اسلامی ما با موج مخالفت باور نکردنی مردم دین­باور ما مواجه شد به طوری که مردم بدان نام "بادنجان ارمنی" دادند. معروف است که مردی از مردان خدا چون فرزند ناخلف دید که در حال تناول این موجود پلید بود خروش برآورد که: عرق خوردی دم بر نیاوردم، قمار کردی هیچ نگفتم، جنده­ به منزل آوردی چشم پوشیدم ولی تحمل نتوانم کرد که "بادنجان ارمنی" هم بخوری. آری مردم ما اینگونه دلیرانه در مقابل هجمۀ استکبار ایستادند.
این عنصر خودفروخته برای اینکه به اهداف پلید اربابانش جامۀ عمل بپوشاند با همکاری عناصری معلوم­الحال در رژیم طاغوت سعی در هرچه ارزان­تر فروختن خود کرد تا شاید از این رهگذر جایی در سبد مصرفی مردم ما باز کرده و به استحاله فرهنگی ملت آگاه ما بپردازد. ولی زهی خیال باطل. ملت ما با دادن عنوان "فرنگی" به این عنصر خود فروخته به تمامی جهانیان ثابت کرد که هیچگاه از دسیسه ­های استکبار غافل نیست.
حال که برای چندمین بار در آستانه جشن خودکفایی در زمینه تکنولوژی صلح­آمیز هسته­ای هستیم با همت مومنین نیکوکار این عنصر خودفروخته افشاء شده و دیگر قادر به فروش ارزان خود نیست فریاد و فغان از استکبار و نوچه­های داخلی­اش و حتی برخی نماینده­نما که نامشان اشتباهاً در لیست امضاء شده وارد شده بلند شده که پس مردم چگونه اُملت بخورند. ما از طرف ملت به این عناصر نادان اعلام می­کنیم که مردم ما تصمیم خود را گرفته­اند و هیچ علاقه­ای به غذاهای استعماری مثل "گوجه فرنگی" و "اُملت" نداشته و ندارند. مردم ما از امروز به جای این هله­هوله­ها پسته، خاویار و کشک خواهند خورد.
 منبع:وبلاگ تلفنچی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 15:52  توسط نامی   | 

من با زمان قرار همزیستی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرتبا مرا دنبال کند و نه من از او فرار کنم،  بالاخره که روزی بهم خواهیم رسید“

(ماریو لاگو)

 

”هرگز در مسیر پیموده شده گام برندارید، زیرا این راه تنها به همان جائی می رسد که دیگران رسیده اند.“

(گراهام بل)

 

”در عشق همیشه قطره ای جنون هست و در جنون هم همیشه قطره ای عقل“

(فردریک نیچه)

 

” گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند،

بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بستار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما، برآن ها که عشق می ورزند،

زمان  راآغاز و پایانی نیست.“

(ویلیام شکسپیر)                       

 

” بسیاری مردم شادی های کوچک را بامید خوشبختی بزرگ از دست می دهند.“

 (پرل س. باک) 

 

” عشق بهترین نغمه در موسیقی زندگی است. انسان ِ بدون عشق، هرگز با  همسرائی باشکوهِ بشریت همنوا نخواهد شد.                      

 (روک شنایدر)

                                     

” وقتی کمتر سزاوارم بمن مهر بورز،  آخر آن زمان نیازمند ترم“

 (ضرب المثل چینی)

 

و:

 

” کسانی هستند که با ما صحبت می کنند و ما به آنها گوش نمی دهیم؛ کسانی هستند که ما را آزار می دهند و جراحت ماندگاری باقی نمی گذارند، اما کسانی هم هستند که تنها سرراه زندگی ما قرار می گیرند و مهر و نشان شان را برای همیشه بر ما می گذارند.“   

(سیسیلیا میرلز)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 13:31  توسط نامی   | 

سوره تماشا
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر ها در ذهن واژه ای در قفس است. حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست و اگر در بگشایید به درگاه شما می تابد. و به آنان گفتم: سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند . پی گوهر باشید. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید . و من آنان را به صدای قدم پیک رسالت دادم و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ . به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت. و به آنان گفتم: هر که در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند . هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود. آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه. زیر بیدی بودیم. برگی از بالای سرم چیدم گفتم: چشم باز کنید آیتی بهتر از این می خواهید؟ می شنیدم که به هم می گفتند: سِحر می داند سِحر! سهراب سپهری
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:35  توسط نامی   | 

گزارش

بوش اومد گزارش سالیانه اش را داد.احمدی نزاد هم اومد در مقابل سؤالات خبرنگاران در رابطه با مشکلات اخیر کشور پاسخ داد. البته مشکل خاصی نیست و اینها همه اش جنجال آفرینی های عناصر فریب خورده و پدرسوخته(!) ایست که ما اصلآ نباید حرفاشونو باور کنیم! فقط یه مقدار کوچک در حد انگشتان دست مشکل وجود داره که آن هم با درایت دولت خدمتگزار و مهرورز و مهرپرور و چند تا چیز دیگه با دستان توانمند ریس جمهور _ که به قول خودشان، از نخبکان هم هستند _ حل خواهد شد. کشور داره روی خط سیرش خیلی آرام پیش میره. البته به صورت عمودی و به سمت فنا!

مطلب بعد در مورد ماه محرم و عزاداری و یه سری کارایی هست که من نمیدونم اینها از کجا اومده؟ چرا هیچکسی نمیگه که این کارها رو دشمنان مد کردند که مارو عقب نگه دارن. شایدم خودمون خودمونو با این کارا داریم سرگرم میکنیم. همین جوری پیش بره تا چند وقت دیگه مسابقات کشوری سینه زنی در رده استقامت برگزار میشه.

میگن سالی که نکوست ... .و ترمی که نکوست هم از انتخاب واحدش پیداست.حاصل انتخاب واحد تلفنی ما هم شده 16 واحد که 3 واحدش رو اصلآ نباید بر میداشتم، 6 واحدش با هم تداخل برنامه دارن و 6 واحد دیگه رو هم باید تو یه روز و یه ساعت امتحان بدم.

وبلاگو حال میکنین؟ خوشگل شده؟ البته این عکس بکش یه خورده تاره. دنبال یه عکس بهترم. اگه شما دیدین بهم بلینکین پی ال زد. یه قسمت جدید بنام آوا هم در دست ساخته و فعلآ کارگران مشغول کارند. توش قراره آهنگ های قشنگ خواننده های بزرگ را با کیفیت خوب و حجم کم بزارم.

خوب فعلآ با هیچکدومتون کاری ندارم و شما هم به من کاری نداشته باشین. هیچکی هم به هیچکی کار نداشته باشه تا باز من بیام گزارش بدم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 16:6  توسط نامی   | 

کتیبه

فتاده تخته سنگ آنسوی تر؛ انگار کوهی بود

و ما اینسو نشسته، خسته انبوهی

زن و مرد و جوان و پیر

همه با یکدگر پیوسته لیک از پای

و با زنجیر.

 

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود

تا زنجیر.

 

ندانستم ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان

و یا آوایی از جایی؛ کجا؟ هرگز نپرسیدم.

چنین می گفت:

"فتاده تخته سنگ آنسوتر؛ وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت ... "

چنین می گفت چندین بار

صدا و آنگاه چو موجی که بگریزد ز خود

در خامشی می خفت.

 

و ما چیزی نمی گفتیم.

و تا مدتی چیزی نمی گفتیم.

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شک و پرسش ایستاده بود

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی

و حتی در نگه مان نیز خاموشی

و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود.

 

شبی که لعنت از مهتاب میبارید

و پاهامان ورم می کرد و می خارید

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود

لعنت کرد گوشش را و نالان گفت:"باید رفت."

و ما با خستگی گفتیم:"لعنت بیش باد

گوشمان را، چشممان را نیز. باید رفت."

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.

 

یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت

آنگه خواند: " کسی راز مرا داند که از این رو به آنرویم بگرداند. "

و مات با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را

مثل دعایی زیر لب تکرار می کردم

و شب شط جلیلی بود؛ پر مهتاب

 

هلا... یک... دو... سه...

دیگر بار

هلا، یک دو سه؛ دیگر بار

عرقریزان، عزا، دشنام _ گاهی گریه هم کردیم _

هلا، یک، دو، سه؛ زین سان بارها بسیار

چه سنگین بود، اما

سخت شیرین بود پیروزی

و ما با آشناتر لذتی؛ هم خسته هم خوشحال

ز شوق و شور مالامال

 

یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود

به جَهد ما درودی گفت و بالا رفت

خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود گفت

_ و ما بی تاب _

لبش را با زبان تر کرد

_ و ما نیز آنچنان کردیم _

و ساکت ماند

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.

دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود ناپیداری دور؛ ما خروشیدیم

"بخوان" او همچنان خاموش

"برای ما بخوان" خیره به ما ساکت نگه می کرد

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا میکرد.

فرود آمد. گرفتیمش که پنداری که می افتد.

نشاندیمش

به دست ما و دست خویش لعنت کرد.

"چه خواندی؟ هان؟"

مکید آب دهانش را و گفت آرام:

"نوشته بود

همان،

کسی راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند"

 

نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم

و شب شط علیلی بود.

 

[دهه ی فجر مبارک!]

مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 23:1  توسط نامی   | 

من آموخته ام...

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست.

آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد.

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.

آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد.

آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم.

 

اندی رونی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:34  توسط نامی   | 

اتل، متل، توتوله

وزارت ارشاد در پاسخ به اعتراض مولفان و ناشران مبني بر مميزي شديد و عدم ارائه مجوز نشر به آثارشان، جوابيه‌اي بدين شرح صادر نمود:

شاعران، نويسندگان، ناشران و خوانندگان عزيز؛ متاسفانه جريان خزنده‌اي که سالهاست قصد ترويج ابتذال و فحشا در فرهنگ و ادبيات کشورمان دارد باعث شده کار مميزي آثار با دقت بيشتري انجام شود. به عنوان مثال به يکي از اشعار مستهجن سالهاي اخير دقت کنيد:

اتل، متل، توتوله / گاو حسن چه‌جوره؟
نه شير داره نه پستون
شيرشو بردن هندستون
يک زن کردي بستون
اسمشو بزار عمقزي / دور کلاش قرمزي
هاچين و واچين / يه پاتو ورچين

شعر فوق بنابه‌دلايل زير، قابليت دريافت مجوز چاپ ندارد:

۱- عدم رعايت قواعد ادبي: هر انسان بالغي متوجه اين مساله مي‌شود که دو کلمه توتوله و چه‌جوره هم‌قافيه نيستند و به همين دليل کل شعر زير سوال مي‌رود.

۲- ترويج فحشا: واژه توتوله با يک کلمه بسيار زشت هم‌قافيه و هم‌وزن است.

۳- وابستگي به اجانب: گاو حسن خواننده را به ياد فيلم گاو اثر داريوش مهرجويي مي‌اندازد و چون مهرجويي از عناصر وابسته و جاسوسان استکبار و صهيونيزم است به نظر مي‌رسد که شاعر اين شعر نيز با وي همدست مي‌باشد. همچنین با توجه به قیمت بالای شیر گاو، صادرات آن به خارج از کشور خالی از اشکال نیست.

۴- بدآموزي: کلمه پستون مصداق کامل بدآموزي بوده و باعث باز شدن چشم و گوش کودکان و نيز تحريک احساسات و عواطف و باقي چيزهاي ملت هميشه در صحنه مي‌شود.

۵- نشر اکاذيب: شاعر مي‌گويد گاو حسن شير ندارد در حاليکه در بيت بعدي از صادرات شير اين گاو به هندوستان حرف مي‌زند. گاوي که شير ندارد چگونه شيرش را به هندوستان صادر مي‌کنند؟

۶- بي‌توجهي به منافع ملي: هندوستان در پرونده هسته‌اي کشورمان بارها نامردي کرده است. بنابراين شاعر موظف است به جاي صادرات شير به هندوستان، آن را به برادرانمان در ونزوئلا، فلسطين و لبنان تقديم کند.

۷- اقدام عليه امنيت ملي: ستاندن يک زن کردي و گذاشتن يک اسم ترکي روي آن (عمقزي)، باعث تحريک قوميتها و اخلال در امنيت ملي مي‌شود.

۸- تشويق به بي‌حجابي: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روي سر در حاليکه چادر تنها نوع حجاب محسوب مي‌شود، مصداق ترويج بدحجابي است.

عليرغم تمامي ايرادات وارده، از آنجاييکه دغدغه اصلي ما آزادي بيان و انديشه است لذا تصميم گرفتيم مجوز نشر شعر مذکور را   با تغييراتي اندک! صادر کنيم:

اتل، متل، زباله / گاو قلي باحاله!
هم شير داره هم آستين
شيرشو بردن فلسطين
بگير يک زن راستين
اسمشو بزار حکيمه / چادرشم ضخيمه
هاچين و واچين / يه پاتو ورچين!

همچنين به اطلاع شاعران و مولفان عزيز مي‌رساند که با دريافت مبلغي مختصر، آثار شما را قابل چاپ مي‌نماييم.

با تشکر؛  وزارت فرهنگ‌و ارشاد اسلامی 

منبع:وبلاگ کاکتوس 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:29  توسط نامی   | 

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

 

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

 

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

 

ای دل تنگ من و این بار نور؟

های و هوی زندگی در قعر گور؟

 

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

 

آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

 

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

 

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

 

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

 

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

 

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

 

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

 

این دل تنگ من و این دود عود؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

 

ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

فروغ فرخزاد - تولدی دیگر 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 18:13  توسط نامی   | 

 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره من
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟
یاخته هایم تو را می خواهد
تو هم از ما میگذری؟
کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد.
دمی بنشین و مرا تماشا کن
تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه

نوشته های پیشین
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
آرشیو موضوعی
دل نوشته
روزانه
شعر
داستان
عکس
طنز
از میان وبلاگ‌ها
کتابخانه

فصل سرد

گناه دریا

بیگانه

زنی که مردش را گم کرد

گزیده ی اشعار فریدون مشیری

بوف کور

تولدی دیگر

از خاموشی

زنده به گور

افسانه آفرینش

کاروان اسلام

عروسک پشت پرده

گزیده ی داستان های صادق چوبک

مزرعه ی حیوانات

فصل سرد

از عشق و شیاطین دیگر

آوا

اگه چشمات بگن آره

چنان دل کندم از دنیا

چشم من

کاشکی هشیاری نصیبم نمیشد

ای خدا

تولدی دیگر

آمریکا

سرنوشت من

خرچنگ های مردابی

شب

یار دبستانی

خبرنامه

در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید.