|
|
|
|
|
تا انتها حضور
امشب در یک خواب عجیب رو به سمت کلمات باز خواهد شد. باد چیزی خواهد گفت. سیب خواهد افتاد روی اوصاف زمین خواهد غلتید تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت. سقف یک وهم فرو خواهد ریخت. چشم هوش محزون نباتی را خواهد دید. پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید. راز، سر خواهد رفت. ریشه ی زهد زمان خواهد پوسید. سر راه ظلمات لبه ی صحبت آب برق خواهد زد، باطن آیینه خواهد فهمید. امشب ساقه ی معنی را وزش دوست تکان خواهد داد، بُهت پرپر خواهد شد. ته شب، یک حشره قسمت خرّم تنهایی را تجربه خواهد کرد. داخل واژه ی صبح صبح خواهد شد.
سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 14:48 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
گره ِ کور
نیستم باده تا نشاط مرابِرُبایی ز جام و نوش کنی نیستم شعله تا لهیب مرا با نفس های خود خموش کنی نیستم عطر گل که راه برم با نسیمی به سوی خوابگهت نیستم رنگ شب که بنشینم با سکوتی به دیده ی سیهت نیستم شعر نغز تا یک شب بر لبت بوسه های گرم زنم نیستم یاد وصل تا یک دم بر رخت رنگ شوق و شرم زنم نیستم نغمه یی که پُر سازم جام گوش ترا ز مستی خویش نیستم ناله یی که نیم شبی با خبر سازمت ز هستی خویش نیستم جلوه ی سحر که با ناز تن بسایم به پرده های حریر گرم، روی ترا ببوسم و نرم گویم:«ای شب! مرا ببین و بمیر» نیستم سایه ی تو تا از شوق سرگذارم به خک رهگذرت ور شوم پایمال رهگذران گویم:«ای نازنین! فدای سرت» گره کور سرنوشتم من پنجه ی روزگار بست مرا بگذر از من که نیک می دانم نگشاید کسی به دست، مرا آرزویی تو، آرزوی محال با منی هر زمان و دور از من بی تو، ای آشنا! چه می خواهد این دل تنگ ناصبور از من؟ سیمین بهبهانی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:3 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
خشک سال
نمای دهکده آیینه تهی دستی ست درخت خشک کجی همچو دست مفلوجی شده ست بیهده از آستین جوی برون نه خرمنی و نه گاو آهنی نه مزرعه ای نه آشیانه ی مرغی نه گله ای به چرا شده ست قامت برج بلند قریه نگون نگاه بی گنه کودکان خسته ی کوی چو مرغ بی پر و بالی که در قفس مرده ست قیافه ها همه در خشک سالی جاوید به رنگ خاربنان کویر افسرده ست چه چشمه ها که در آن سوی دشت ها جاری ست چه گله ها که در آن سو چرد به هر قدمی خدای را به چه امید این گروه نژند نمی کنند از این قریه کوچ صبحدمی ؟ مگر نه زندگی اینجا روان شان خسته ست ؟ نمی کنند چرا کوچ زین ده ویران ؟ کدام رشته بدین مشت خاک شان بسته ست ؟ شفیعی کدکنی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:26 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
گناه دریا
چه صدف ها که به دریای وجود سینه هاشان ز گهر خالی بود ننگ نشناخته از بی هنری شرم نکرده از این بی گهری سوی هر درگهشان روی نیاز همه جا سینه گشایند به ناز زندگی دشمن دیرینه من چنگ انداخته در سینه من روز و شب با من دارد سر جنگ هر نفس از صدف سینه تنگ دامن افشان گهر آورده به چنگ وان گهرها ... همه کوبیده به سنگ فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 10:13 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |