|
|
|
|
|
و اما عشق...
عشق از کنار ما می گذرد با نگاهی به زیر انداخته با گونه هایی گلگون از شدت غضب وبا لبانی آویخته از فرط تاسف که چرا او را نفهمیدیم؟ آنچه را که در خواهش اندام ها جستجو کردیم خریق هوس بود! که بی محابا در عشق سوخت و خاکستر شد! و عشق واژه ای تهی است که در بلوغ می شکفد و در هم آغوشی می میرد. اکنون هر بیابان گردی خود را مجنون می نامد. هر عروسک کوکی لیلای آرزو می شود و فریاد دوستت دارم سر می دهد. و عشق عزادار صحنه های بدون مجنون است. ناظر تشییع جنازه ی لیلای خویش ما عشق را به حقیر ترین مفهوم تبعید کردیم. از عشق حقیقی که آمیزه ای از نجابت و عصمت بود گسستیم . و به صفر پیوستیم. به راستی اگر عشق را نفهمیدیم اگر عاشق نبودیم پس چرا مسخش کردیم. چرا... با تشکر از فینای عزیز |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 7:44 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
- یه چند روزی رفتیم یه مسافرت خونوادگی. قرارمون شمال بود. دیر راه افتادیم. هنوز دو قدم نرفته بودیم که خوردیم به شب و تو مشهد موندیم.شبهای بعد هم به ترتیب: بجنورد، گرگان، بابلسر، رامسر و برگشت هم آمل،گرگان، بجنورد و خونه. پدرم شب زیاد نمیتونه رانندگی کنه.به همین خاطر ما بیشتر راه رو روزا میرفتیم و شبا رو استراحت میکردیم. من هم که هنوز که هنوزه گواهینامه ندارم. البته دو سال پیش ثبت نام کردم ولی میدونی چی شد؟ دفعه اول که میخواستم آیین نامه رو امتحان بدم به جای اینکه خیلی خوب خونده بودم ولی بعد از جلسه نفر دوم سوم بودم که اسمش به عنوان ردّی خونده شد! من همه ی 30 تا سؤال رو درست زده بودم. ولی ظاهرآ باید خونه ها رو پر میکردم و من ضربدر زده بودم. نکته ی جالبش اینه که تصحیح برگه ها هم به روش «سوراخ سوراخ» بود. یعنی طرف یه پاسخ نامه که روی جواب های درستش سوراخ شده بود رو میزاره روی پاسخ نامه ی تو و ... . خلاصه هر چی با سرهنگه بحث کردیم که بابا چه فرقی میکنه؟! چشمای تو هم ضربدر رو میبینه هم پر کرده شده ها رو. ولی فایده ای نداشت که نداشت. من هم به نشانه ی اعتراض دو سال از حضور در رقابت های گواهینامه گرفتن سر باز زدم تا مشت محکمی زده باشم به دهان هر چی آدم غیر منطقیه! آره، این شد که پدر محترم به تنهایی بار دو هزار کیلومتر رانندگی رو به دوش کشید. فقط چه قدر هوا گرم بود! شمال اون شمال سابق نبود. میگفتن الان سه ماهه که بارون نیومده. اصلآ نمیشد از خونه بیرون اومد. ما هم که عادت نداریم؛ باید شرشر عرق میریختیم. تو این مناطق شرجی اصلآ آدم نمیتونه نفس بکشه. مخصوصآ اگه هوا گرم هم باشه که دیگه هیچی. دنیا میشه یه حموم بزرگ! ولی در مجموع خوش گذشت. یعنی همه که اینجور میگن. خوب، حتمآ خوش گذشته دیگه. من که نمیدونم دقیقآ خوش گذشتن چیه، چه جوریه و چه مزهّ ای داره. - دلم تنگ شده برای دانشگاه. انتخاب واحدم افتاده برای روز بیستم ساعت 13:00. مهلت ثبت نام هم تا بیست و یکمه. توی این یک روز و نیم باید وصل شم به سایت و ثبت نام کنم. خدا کنه بشه از اینجا وصل شد. الان که امتحان کردم دیدم جواب نمیده. تا بیستم برای سلامتی خودم، اطرافیان، کامپیوترم، آی اس پی اینجا، روتر های بین راه، سرور دانشگاه شریف، اداره ی برق، مخابرات و سایر عوامل وابسته دعا میکنیم تا ثبت نام موفقی داشته باشیم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 15:4 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک بار برای همیشه
تا حالا با خودت فکر کردی اون چه جور آدمی باید باشه؟ منظورم اونیه که قراره یه روزی به هم قول بدین که بقیه ی عمرتو با هم باشین. دوست داری چه طور خصوصیاتی داشته باشه؟ آدم جدئی باشه یا مثل خودت یه خورده شوخ باشه؟ دوست داری مدام واست حرف بزنه یا کمتر صحبت کنه و بیشتر به حرفات گوش بده؟ رو راست و رُک باشه یا کم رو و با حیا؟ سر به زیر و چشم پاک باشه یا جسور؟ ببینم، تپل مپل دوست داری یا لاغر و ترکه ای؟ قد بلند باشه یا مثلآ از شونه هات بالاتر نزنه؟! روشن پوست باشه یا سبزه؟ با مد پیش بره یا همیشه ساده و سنگین لباس بپوشه؟ اصلآ دوست داری که خیلی خوشگل یا خوش تیپ باشه تا پزشو بدی یا نه؛زیاد خوشگل و خوشتیپ نباشه که دلت محکمتر باشه که همیشه ماله خودته و گرگ ها دنبالش نیستند؟ دوست داری اون تو رو بیشتر دوست داشته باشه یا تو اونو؟ حزب الهی و نمازخون میخوای یا آزاد و روشنفکر؟ تحصیل کرده باشه یا نه؟ از خودت باهوشتر باشه بهتره یا میخوای ساده و یه رنگ باشه؟ چی کاره دوست داری باشه؟ خونوادش برات مهمه؟ پولدار باشن بهتره.نه؟ یا فکر میکنی پولدارا همشون لوس و فخرفروشن؟ نمیترسی معتاد از آب در بیاد؟ یا قبلآ با یکی دیکه بوده باشه؟ اگه از اون آدمایی باشه که راست بگن یا دروغ براشون فرق نمیکنه چی؟ اگه مدام زخم زبون بزنه؟ تا یه چیز رو براش فراهم کنی یه چیز دیگه بخواد؟ بهونه گیر و غرغرو باشه؟ نکنه تنبل و بی خیال باشه. یا از این آدمای ساده و بی عقل... هیچ کاری رو نتونه درست انجام بده و بی عرضه باشه... اگه عصبی و تندخو باشه... وای اگه دست بزن داشته باشه چی؟ اونوقته که زندگی برات میشه جهنم. زندگی که میتونست دنیا رو واست بهشت کنه. مدام عذاب میکشی. همش به خودت سرکوفت میزنی. روزی صد بار آرزو میکنی که کاش این وصلت سر نمیگرفت.کاش فلانی میمرد و اینو بهت معرفی نمیکرد. کاش پام میشکست و پامو به اون دفتر خراب شده نمیگذاشتم. کاش یه بهونه ای میاوردم و اون روز تو دانشکده جزوه هامو بهش نمیدادم. کور شم من که عاشق اون چش و ابروی مخزفش شدم. کاش هیچ وقت شمارمو بهش نمیدادم. کاش اصلآ هیچ وقت نمیدیدمش. کاش،کاش،کاش... ای خدا چرا این آدمو جلو من قرار دادی؟ چرا من باید این قدر بدبخت باشم؟ چرا سرنوشت من باید این جوری تموم بشه؟ چرا من؟ چرا خدایا؟ و همه چیز رو میندازی گردن خدا، سرنوشت، قسمت، سیاه بختی، طالع و هزار تا چیز دیگه. همین خدا همون جور که به ما احساس داده که بی دلیل دوست داشته باشیم، به ما عقل هم داده که به موقع جلوی این احساس رو بگیریم. اینا رو گفتم تا متوجه بشی انتخاب همسر چقدر مهمه و میتونه زندگی رو از این رو به اون رو کنه.باید تمام این فاکتورها رو در نظر گرفت(گرچه میشه بعضی هاشو نادیده گرفت). اصلآ نباید عجولانه انتخاب کرد و تسلیم احساساتی شد که بعضآ بر اساس رفتارهای غیر حقیقی طرف مقابل بوجود میاد. آره، بعضی وقتا آدم ها چشماشونو میبندند و با احساس خودشون دنیا رو میبینند. احساسی که همیشه راه درست رو به انسان نشون نمیده. بعضی ها بدون در نظر گرفتن اینکه واقعآ از طرف مقابل چی میخوان و اینکه اون میتونه جای همسر رو در آینده براشون پر کنه با هم ازدواج میکنن. فقط به این دلیل که نسبت به هم عاشقند. عشقی که صرف نظر از واقعیت داشتنش برای زندگی مشترک لازم هست ولی کافی نیست. عشقی که گاهآ یا از یه نگاه کثیف ناشی شده یا از یک شهوت تهوّع آور یا از روی فقر عاطفی. دیگه بسّه این دوستیها و عاشق شدن های دم به دم. حالم بهم میخوره از این تملق گفتن های دروغین، دوسِت دارم های الکی و تحویل دادن حرف هایی که تو کتاب ها خوندی، خنده های زورکی و قهر و آشتی کردن های بچه گانه. باور کن این کارها هیچ ثمره ای نداره جز احساس گناه، هرزگی و پستی، فکر و خیال های پوچ و هدر دادنِ وقتی که میتونست یه قدم تو رو به جلو ببره. اثر این دوست داشتن های لحظه ای و پی در پی چیزی نیست جز تخریب دیواره های یه قلب پاک و تبدیلش به ویرونه ای که دیگه نمیتونه هیچ عشقی رو تو خودش نگه داره. از قلبت محافظت کن. اونو نگه دار برای کسی که واقعآ دوسش داری و فکر میکنی میتونه همدمی باشه برای لحظات تنهاییت. سایه ساری باشه برای خستگی های روحت توی این دشت خشک و تف دیده ی دنیایی. کسی که واقعآ لیاقت عشق ورزیدن رو داشته باشه. منطقی فکر کن، همه چیز رو در نظر بگیر، خوب بشناسش، با چشم های باز انتخابش کن و فقط یک بار برای همیشه عاشق شو.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 21:19 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
غمی غمناک
شب سردی است، و من افسرده. راه دوری است، و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. می كنم، تنها، از جاده عبور دور ماندند زمن آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها. فكر تاریكی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهانی. نیست رنگی كه بگوید با من اندكی صبر، سحر نزدیك است. هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریك است! خنده ای كو كه به دل انگیزم؟ قطره ای كو كه به دریا ریزم؟ صخره ای كو كه بدان آویزم؟ مثل این است كه شب نمناك است. دیگران را هم غم هست به دل، غم من، لیك، غمی غمناك است.
سهراب سپهری
وای که این شعر چقدر قشنگه! آدم هر چند بار می خونش سیر نمیشه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 9:36 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
در دل مه لنگان زارعی شکسته می گذرد پا در پای سگی گامی گاه در پس او گاه گامی در پیش. وضوح و مه در مرز ویرانی در جدالند، با تو در این لکه ی قانع آفتاب امّا مرا پروای زمان نیست. خسته با کوله باری از یاد امّا بی گوشه بامی بر سر دیگر بار. امّا اکنون بر چهار راه زمان ایستاده ایم و آنجا که بادها را اندیشه ی فریبی در سر نیست به راهی که هر خروس باد نما اشارت می دهد باور کن! کوچه ی ما تنگ نیست شادمانه باش! و شاهراه ما از منظر تمامی آزادی ها می گذرد. احمد شاملو واقعآ چاره ای هم نیست جز باور کردن راه خروس باد نما. پس به امید آنکه فریبی در سر بادی نباشد و کوچه های تنگ انتظارمان را نکشد شاد میزیم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 19:2 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
در گلستانه
دشت هایی چه فراخ! کوه هایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آید! من در این آبادی پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید پی نوری، ریگی، لبخندی پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود که صدایم میزد پای نیزار ماندم باد می آمد، گوش دادم چه کسی با من حرف می زد؟ سوسماری لغزید راه افتادم یونجه زاری سر راه بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ و فراموشی خاک لب آبی گیوه ها را کندم و شستم، پاها در آب من چه سبزم امروز! و چه اندازه تنم هشیار است! نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه چه کسی پشت درختان است؟ هیچ، می چرد گاوی در کرد ظهر تابستان است سایه ها می دانند که چه تابستانی است سایه هایی بی لَک گوشه ای روشن و پاک کودکانِ احساس! جای بازی اینجاست زندگی خالی نیست مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست آری تا شقایق هست زندگی باید کرد در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور مثل خوابِ دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دور ها آوایی است، که مرا می خواند سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 12:57 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |