|
|
|
|
|
چه گریزیت ز من؟ چه شتابیت به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟ مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است نه چراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایان است شاید آن نقطه ی نورانی چَشم گرگ بیابان است مِی فرو مانده به جام سر به سجاده نهادن تا کِی؟ او در اینجاست نهان میدرخشد در مِی گر به هم آویزیم ما دو سر گشته ی تنها، چون موج به پناهی که تو می جویی، خواهیم رسید اندر آن لحظه ی جادوییِ اوج فروغ فرخ زاد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 20:27 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
فریاد
مشت میکوبم بر در پنجه میسایم بر پنجره ها من دچار خفقانم، خفقان من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم آی با شما هستم این درها را باز کنید من به دنبال فضایی می گردم لب بامی سر کوهی، دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم آه می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من به فریاد، همانند کسی که نیازی به تنفس دارد مشت میکوبد بر در پنجره میساید بر پنجره ها محتاجم من هوارم را سر خواهم داد چاره ی درد مرا باید این داد کند از شما خفته ی چند چه کسی می آید با من فریاد کند؟
فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 12:23 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
به معنای واقعی کلمه دارم وقتمو تلف میکنم.اون جریان زبان و تافل کلآ ملغی شده.البته تا اطلاع ثانوی.الان که دو سه هفته است یه کلمه هم نخوندم.بزارین کارهای هر روزم رو بگم: صبح که از خواب بیدار میشم با همون صورت نشسته و موهای به هم مالیده و چشمای خواب آلود میام میشینم جلو کامپیوتر و خودمو به این تارنمای بزرگ عنکبوتی میچسبونم. نمیدونین صرف اینترنت به صورت ناشتا چه خاصیتَی داره! البته در حد یک چک میل و آف چک.بیشتر بشه اسمتونو میزارن معتاد اینترنتی! من بخاطر اینکه توی خیلی از این گروه های اینترنتی عضو شدم حداقل روزی سی چهل تا مِیل دارم.ولی تنها فایده اش اینه که روزانه یک درصد داره به حجم یاهوم اضافه میشه.پیشنهاد میکنم شما از این کارها نکنید. خوب. بعد از صبحانه میام جلو تلویزیون.از کانال یک تا حدود شصت و بالعکس.وقتی هم که ازش خسته بشم باز میام پای کامپیوتر و خودمو با اون سرگرم میکنم.تا غروب کارم همینه. تنها کاری که شاید یه خورده فایده داشته باشه اینه که بعد از غروب میرم پیاده روی.از جاهای شلوغ خوشم نمیاد.مخصوصآ که این جور جاها شده مکان دختر پسرهای هرزه ای که جز ارضای قوای شهوانی شون به چیز دیگه ای فکر نمیکنند. توی خیابون های خلوت این شهرٍ نُقلی راه میرم و با خودم فکر میکنم. در واقع حرف میزنم. یه بار یه نفر داشت از روبروی من میومد و بلند بلند با خودش حرف میزد.بعد که رد شد با خودم گفتم:اینو ببین! بدبخت دیوانه ست.غافل از اینکه همون موقع خودم هم با خودم حرف میزدم.خندم گرفت.فهمیدم که پس منم یه جورایی دیوونم.فقط درجه مون فرق میکنه! تازگی ها هم عادت کردم هر کسی رو میبینم به قیافه اش دقیق میشم.هر آدمی یه دنیاست.با خودم میگم این چه جور آدمی میتونه باشه؟ زیاد دروغ میگه؟ حق مردمو میخوره؟ چقدر مذهبیه؟ نماز میخونه؟ طرز فکرش چه جوریه؟ الان که زل زده به من داره به چی فکر میکنه؟ شاید اونم داره با خودش میگه : اینو ببین! دیوونست! داره با خودش صحبت میکنه! و شاید بعد به خودش بخنده. خدا کنه زودتر دانشگاه شروع بشه.باز اونجا بهتر میشه برنامه ریزی کرد.ترم قبلیم که افتضاح شد.این ترم _به قول یکی از بچه ها_ میخوام بترکونم. اگه خدا بخواد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 20:6 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
زنده به گور
زنده به گور - شاهکار صادق هدایت - را از اینجا بخوانید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 16:37 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
دو شعر از فریدون
اسیر جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمیكنم افسوس بر دو روزه هستی نمیخورم زاری بر این سراچه ماتم نمیكنم با تازیانههای گرانبار جانگداز پندارد آن كه روح مرا رام كرده است جانسختیم نگر، كه فریبم نداده است این بندگی، كه زندگیاش نام كرده است بیمی به دل ز مرگ ندارم كه زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من گر من به تنگنای ملالآور حیات آسوده یك نفس زده باشم حرام من! تا دل به زندگی نسپارم، به صد فریب میپوشم از كرشمه هستی نگاه را هر صبح و شام چهره نهان میكنم به اشك تا ننگرم تبسَم خورشید و ماه را ای سرنوشت، از تو كجا میتوان گریخت؟ من راه آشیان خود از یاد بردهام یك دم مرا به گوشه راحت رها مكن با من تلاش كن كه بدانم نمردهام! ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا زخمی دگر بزن كه نیفتادهام هنوز شادم از این شكنجه، خدا را، مكن دریغ روح مرا در آتش بیدادِ خود بسوز! ای سرنوشت! هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را! منشین كه دستِ مرگ ز بندم رها كند محكم بزن به شانه من تازیانه را! چرا از مرگ می ترسید؟ چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟ _مپندارید بوم ناامیدی باز ، به بام خاطر من می كند پرواز ، مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است . مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است_ مگر مِی این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟ مگر افیون افسون كار نهال بیخودی را در زمین جان نمی كارد؟ مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یك نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟ مگر دنبال آرامش نمی گردید؟ چرا از مرگ می ترسید؟ كجا آرامشی از مرگ خوش تر كس تواند دید؟ می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند. اگر درمان اندوهند ، خماری جانگزا دارند . نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید خوش آن مستی كه هشیاری نمی بیند ! چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟ بهشت جاودان آنجاست . جهان آنجا و جان آنجاست. گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست ! سكوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست . همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست . نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی ، نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ، زمان در خواب بی فرجام ، خوش آن خوابی كه بیداری نمی بیند ! سر از بالین اندوه گران خویش بردارید در این دوران كه از آزادگی نام و نشانی نیست در این دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،زور در بازوست “ جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید كه كام از یكدگر گیرند و خون یكدگر ریزند درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند . سر از بالین اندوه گران خویش بردارید همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟ چرا از مرگ می ترسید ؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:22 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش دوستم داشته باش دوستم داشته باش. من تو را می جويم با سرانگشت دلم، روح پر نقش تو را می پويم. شــــادم از اين پويش، مستم از اين خواهش. آه اگر پلک زنم آه اگر گريه کنم از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من آه، آن شب نرسد شهيار قنبري |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 13:2 توسط نامی
|
||
|
|
|
|
|
عـجــب صــبـری خـدا دارد!
عــجب صبری خـدا دارد! اگـر مـن جـای او بـودم هـمان یـک لـحظه ی اول که اول ظـلم را مـیدیم از مـخـلوق بی وجـدان جـهان را بـا هــمه زیــبائی و زشـتی بـه روی یـکدگر ویــرانـه میـکردم عـجـب صبری خــدا دارد! اگــر مـن جـای ا و بــودم که در هـمسایه صــدها گـرسـنـه چـند بزمـی گــرم عـیش و نـوش میدیدم نـخســتین نـعره ی مـستانه را خـامـوش، آنـدم بــر لـب پــیمانـه میـکردم عـجـب صــبری خـدا دارد! اگـر مـن جـای او بــودم که میـدیدم یـکی عـریان و لـرزان، دیگـری پـوشیده از صـد جـامه رنـگین زمـین و آسـمان را واژگــون مــستـانه میــکردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم نـه طاعت میپذيرفتـم، نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده پاره پاره از کف زاهد نمايان سبحه صد دانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم به عرش کبريايی با همه صبر خدايی تا که ميديدم عزيز نا بـجايی ناز بر یـک ناروا گرديده خواری می فروشد گردش اين چرخه را وارونه بی صبرانه می کردم عـجـب صــبری خـدا دارد! چــرا مـن جــای او بــاشـم؟ هـمیـن بـهـتر که او خـود جـای خـود بـنـشـســته و تابِ تـماشای تـمام زشـتکاریهای این مـخـلوق را دارد وگــرنه مــن بـجای او چـو بــودم یـک نفس کــی عـادلانه ســازشـی با جـاهل و فـرزانـه میــکردم؟! عـجــب صــبـری خـدا دارد! عــجب صــبـری خــدا دارد! مـعیـنی کـرمانـشاهی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11:31 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
دردِ بودن
وای که چه درد بزرگیه «بودن». شاید بزرگترین آرزوی من از دست دادن همین صفت باشه. ولی انگار هیچ راه فراری نیست.من «محکوم» به بودنم. و چه رویای شیرینی است نیست شدن لااقل بعد از مرگ. آه ...نه. حتی فکر زندگی بعدی هم زجر آوره. زندگیی که تا اینجاش هیچ جایی برای خنده وجود نداشته. احتمالآ تا «آخرش» هم همینطوره. اگه آخری وجود داشته باشه. چون شنیده ام ما تا ابد «هستیم». زندگی ابدی.بدترین حالتی که میتونه وجود داشته باشه.بخاطر کدوم گناه ما محکوم به زندگی ابدی شده ایم؟ شاید دنیای دیگه ای قبل از این دنیا وجود داشته و ما داریم تاوان گناهان گذشته و فراموش شدمونو میدیم. گناهی که به خاطرش حکم «کان لم یکن» برای ما صادر شده. من از این دنیای کثیف هیچی نمیخوام.ولی نمیدونم این دنیا از من چی میخواد؟ واقعآ من برای چی الان زنده ام؟ یا بهتر بگم برای چی هستم؟ که زندگی کنم؟ که دنیا رو آباد کنم؟ که چی؟ که به مردم خدمت کنم؟ به بقیه خوبی کنم؟ که چی بشه؟ برم به بهشت؟ من بهشت رو نمیخوام. به کی باید بگم؟ بهشت ارزونیه همون کسایی که صبح تا شب بهش فکر میکنن و از جهنم میترسن.غولی بنام خدا رو تو ذهنشون درست کردن و کارهای بد رو برای خشمگین نشدنش انجام میدن و کارهای خوب رو برای خشنودیش. تو این دنیا به اندازه کافی زجر کشیدم. خدایا! بی انصافیه زجر کشیدن دوباره تو یه دنیای جدید. هیچکس نمیتونه به من کمک کنه.بذارین به درد خودم بسوزم.میگن «انسان» به همه چیز «انس» پیدا میکنه.درد بودن خیلی وقت با منه. ولی هیچ موقع بهش عادت نکردم.شاید بخاطر اینه که هر روز خودشو به فرم جدیدی بهم تحمیل میکنه. صورت هایی که وقتی بهشون دقت میکنم منشأ همشون رو یه چیز میبینم: بودن. من مبتلابه درد «بودن» ام. دردی که درمانی هم نداره. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 0:2 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق ابدی
این روزا دارم به یه نتیجه ی مهم می رسم. چیزی که باید خیلی قبل تر بهش می رسیدم. انسان طوری آفریده شده که به یه چیز به اندازه ی آب و غذا احتیاج داره. اونم چیزی نیست جز عشق. حسّ دوست داشتن و دوست داشته شدن حسّیه که همه یه جورایی ازش برخوردارن.حتی اونایی که ادعای نداشتنشو میکنن باطنآ ازش لذت میبرند. خوب این چیزی نیست که من به تازگی بهش رسیده باشم. چیزی که فکر منو به خودش مشغول کرده اینه که خوبه آدم واسه خودش یه عشق بسازه.یه عشق ایده آل.عشقی که توش نه دروغ باشه نه تزویر و نه خیانت.یه عشق پاک. یه عشق دائمی.یه چیزی که دوسش داشته باشه و خیال کنه که اونم همیشه دوسش داره و هیچ وقت هم ذره ای از عشقش نسبت به من کم نمیشه.هیچ وقت قهر نمیکنه و برای عشقش احتیاج به هیچ تملّقی نداره.موجود ایده آلی که همیشه نسبت به من محبت میکنه و حتی اذیت کردنش هم از روی لطفه. خیلی از من و از همه ی چیزهایی که میشه تصور کرد بزرگتر و قویتره. میتونه هر کاری رو که به ذهن میرسه انجام بده. همیشه میشه بهش تکیه کرد و ازش کمک خواست. اونم اونقدر مهربونه که کمکم میکنه. اگر هم نکرد انگار به صلاح من نبوده و اون خوبی منو میخواسته. و اینا همه اونو محبوبتر میکنه. قبل از من هم آدما به این فکر کردن. اونا هم به همین نتیجه رسیدن.به همین خاطر از سنگ و چوب و طلا و... برای خودشون نمادهایی درست کردن و اسمشو گذاشتن خدا (حالا به هر زبونی). پیشامدهای خوب و بد زندگی روزانشونو رو هم در نظر گرفتن برای لطف و قهر این موجودی که حالا میتونن در حدّ پرستش دوستش داشته باشند. بعد پیامبرهایی اومدن و اصول، روشها و قوانینی رو برای دوست داشتن یا پرستش این موجود وضع کردند. این که این قوانین، روشها و اصول پرستش که از هزاران سال قبل برای ما به ارث رسیده تا چه حد درست باشه و ما کدومشو باید قبول کنیم یا نه اهمیتی نداره. اهمیت نداره من چه روشی رو برای راضی نگه داشتن این عشقم انتخاب کنم. مهم اینه که من تمام سعیمو در این جهت متمرکز کنم. اون همیشه به من فکر میکنه؛ پس چرا من نباید همیشه به یادش باشم. اون پاکه و پاکی رو دوست داره. منم میخوام پاک باشم تا مثل اون باشم. عشق من دوست نداره من دروغ بگم، منم نمیگم چون دوسش دارم. عشقم از خیانت متنفره،از ریا بدش میاد و اصلآ از فساد خوشش نمیاد. منم همونی میشم که اون میخواد. حاضرم همه چیزمو واسه ی این عشق ابدی بدم. یک عشق واقعی. از صمیم قلب با ذرّه ذرّه ی وجودم زمزمه میکنم: خداجون! دوست دارم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:18 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
ای خدا من به کسی کاری ندارم ولی زخم از همه خوردن شده کارم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 11:13 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
با تمام اشک هایم
شرمتان باد ای خداوندان قدرت بس کنید بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید ای نگهبانان آزادی نگهداران صلح ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون سرب داغ است این که میبارید بر دلهای مردم، سرب داغ موج خون است این که میرانید بر آن کشتی خودکامگی، موج خون گر نه کورید و نه کر گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند بشنوید و بنگرید بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند بنگرید این کشتزاران را که مزدورانتان روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر، بیدادتان را بردباری میکنند دست ها از دستتان _ای سنگ چشمان_ بر خداست گر چه میدانم آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است، وجدان شماست با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش میکنم بس کنید بس کنید فکر مادرهای دلواپس کنید رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید بس کنید فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:26 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
- مثلآ تابستون رو میخواستم زبان بخونم. خیر سرم میخوام تافل بگیرم. کلی کتاب و نوار و CD تهیه کرده بودم. ولی تا الان فکر نکنم ده درصد هم پیشرفت داشته باشم. بعید بدونم تا قبل از عید بتونم آماده بشم. - بعد از سه چهار ماه باز با تلویزیون جمهوری اسلامی آشتی کردم. غیر از سی دقیقه ی آخر بازی ایران-پرتقال یه سه ماهی بود چشمم به برنامه های مزخرفش نیفتاده بود. الان روزی یه ساعتی تماشا میکنم. اونم به خاطر اون سریاله، نرگس. اینم بگم که من از شخصیت پدر بهروز خیلی خوشم میاد. شبیه پدر خودمه. مستبد، خودرأی ولی باهوش و باسیاست. - این شعر زیبا را از وبلاگ ناهید غریب انتخاب کردم. شعرهاش همه قشنگه و پر از احساس. شاعر زیبا و از ته دل سروده. دلی که حالا دیگه نداره یا به قول خودش:" داشتم ولی اونقدر آشناها غریبه ها و دوستام انداختنش زیر پاشون و شکستنش که دیگه چیزی ازش نموند. خودمم از دستش خسته شدم. زیر پام خردش کردم و انداختمش دور. بهش گفتم که بره و دیگه برنگرده. اونم بغض کرد و تیکه هایی که ازش مونده بود رو برداشت و رفت." امیدوارم یکی پیدا بشه دلشو دوباره برگردونه و مواظب باشه که دیگه نشکنه. نشسته در قطاری که از کنار لحظات عمر می گذرد با غم خویش همسفرم و نمی دانم که آیا ایستگاه بعدی پایان سفر اوست یا من! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:13 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |