|
|
|
|
|
صدای سخن عشق
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 19:4 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعر تو نگاه تو در ترانه ی من تو نیستی که ببینی چگونه میگردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید به روی لوح سپهر تو را چنانکه دلم خواسته است ساخته ام چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر به چَشم هم زدنی میان آن همه صورت ترا شناخته ام به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ، آیینه، دیوار بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب میشنوم تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هر چه دیرین خانه ست غبار سربی اندوه، بال گسترده ست تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است تو نیستی که ببینی ... فریدون مشیری (با تخلیص) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 16:39 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
برای امروز چند تا داستانک در نظر گرفتم. نویسنده ی این داستانک ها آقای اردلان عطاپوره. امیدوارم خوشتون بیاد. انصراف آدم فقیری تصمیم گرفت یک خانه ی کوچک بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت یک اتومبیل بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت یک مسافرت برود. پولش را نداشت، منصرف شد. ... تصمیم گرفت به سر و وضعش برسد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت خوب باشد.دیگر عادتش شده بود. دست در جیب خالیش کرد و منصرف شد. تمیزتر رفتگر جوانی عاشق دختری شد. به کسی جرأت گفتنش را نداشت. دختر هم نمیدانست. فقط صبح های سحر کوچه ی دختر را از هر جای دیگری تمیزتر میکرد. مسابقه در جنگل بکری آهویی و لاک پشتی مسابقه دو دادند. قرار بود دویست متر را بدوند. آهو دائمآ میگفت: من آهو هستم. حتمآ برنده میشوم. لاک پشت میگفت: من فقط سعی خودمو میکنم، اگر چه آهو تندتر از من میدود. اما آهو به بردش مطمئن بود و چنانچه گفتیم خیلی هم مغرور بود و به محض اینکه مسابقه شروع شد مثل باد رفت و به آخر خط زسید و برنده شد. سؤال: آیا شما فکر میکنید کسی که مغرور است همیشه میبازد؟ استخاره جوان متدینی بود. از اینها که تعصب دارند. دلش میخواست به دیدار دختر برود. دو دل بود. استخاره کرد. بد آمد. بعد از چند دقیقه دوباره استخاره کرد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 20:38 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه اي فرود آمد و آنها را كشت . اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت . گاهي مدت ها طول ميكشد تا مرده ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي شد و در وسط آن چشمه اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود . رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد: « روز به خير ، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟ » درواز ه بان: « روز به خير، اينجا بهشت است. » - چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه ايم. دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت:« ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد. » - اسب و سگم هم تشنه اند. نگهبان: « واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. » مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد . پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه اي رسيدند . راه ورود به اين مزرعه، دروازه اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي شد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: « روز به خير! » مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنه ايم . من ، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت:« ميان آن سنگ ها چشمه اي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.» مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي توانيد برگرديد. مسافر پرسيد:« فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست » - بهشت. - بهشت؟! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است. - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند. - بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي شود. - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند. ... بخشي از كتاب « شيطان و دوشیزه پريم » ، پائولو كوئيلو |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 16:23 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
نسیم واره ها
با بهار ، با نسیم ، با سبزه ، و ... با عشق ، زندگی را ، روشنایی و صدا را با آغوش باز ، پذیرا شویم و فراموش کنیم ، گر چه موقت است تاریکی را که پایدار نیست و به چَشم بکشیم وجاهتِ بودن را و ایمان بیاوریم به نور که غالب است و به رنگ ها ، و تداوم پرواز بیاد داشته باشیم صلابتِ با هم بودن را با مهر زیستن را تحمل کنیم آینه را و بر صیقل آن دریغ کنیم آه را. عباس صحرایی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 18:3 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
جنون
هُشیارى را به ناحیتى رانده ام که رؤیا را منتهاى آرزوست آن چنان به جانِ جنون نق می زنم که خودرا پنهان میکند از من دیگر مرغِ شیدایى شده ام نشسته بر درخت هشیارى که گه گاهِ جنون را با خواندنش همیشگى میکند درختِ هشیارِ همیشه سبزِ باغ جنون شده ام که مرغى شیدا هى بر آن مینشیند و به جان جنون نق میزند شده ام رؤیاى بیدارى که نگو و داد و بیدادى بر سرِ جنون میکنم که مپرس. از کتاب حالا دوباره صدا اثر صمصام کشفی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 18:0 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
قالب جدید
اووووووووووووووووه....بالاخره کار قالب جدید تموم شد.همش کار خودمه.ولی نمیدونین چقدر مشکل بود.فقط برای همین عکس بالا ۲۶ مورد عکس رو ذخیره کردم و با هم مقایسه کردم تا بالاخره این شد.راجع به قالب جدیدم نظر بدین لطفآ. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 15:21 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
- خوب.دارم رو رنگ و روی بلاگ کار میکنم.راست میگین. خیلی خیلی گرفته ست.هر کی میاد میبینه خیال میکنه مثلآ من تا حالا ده بار خودکشی نا موفق داشتم.نه بابا! اینجوریام نیست دیگه. ولی حق دارین.آخه اینجا هم شده دفتر غم های من. هر موقع غم وغصه دارم میام اینجا. از این بعد میخوام از قشنگی های دنیا هم بگم. - دیروز یادم رفت یه جوابیه (!) بدم به مسافر که گفته بود نامی فمینیسته. من همین جا رسمآ اعلام میکنم که هر صفتی که توش سه حرف «ی» ، «س» و «ت» به صورت «یست» ظاهر بشه شامل حال من نمیشه من جمله فمنیست ، فاشیست ، سوسیالیست و ... - و اما ثانیآ. همون دیروزم تقریبآ گفتم. ثانیآ این که من این روزا حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم. دوست دارم فقط وقت بگذره. انگار که منتظر یه اتفاق خاصم که برام بیفته بدون اینکه بدونم چیه. نمیدونم برای شمام پیش اومده یا نه. یا من تو این موردم با بقیه ی آدما فرق میکنم. هیچ چیز حتی چیزایی که قبلآ براتون لذت بخش بوده حالا دیگه نیست. هیچی نمیتونه شما رو راضی کنه. تا میایم یه کاری رو شروع کنم به فکرم میزنه که الان «حس» این کار نیست برم فلان کارو انجام بدم. ولی باز تا کار جدید رو شروع میکنم باز همین آش و همین کاسه. این احساس تقریبآ سه چهار ماهه باهامه. داستانم شده همش از این شاخه به اون شاخه پریدن. همه چیز تکراری، تکراری، تکراری ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 16:29 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام..سلام... یه چند روزی یا بهتره بگم یه چند هفته ای نبودم. فکر کنم الان باید یه بهونه ای بیارم! خوب علتش اولآ امتحانام بود و ثانیآ ... ثانینشو بعدن میگم.ولی الان همه کارام تموم شده و اومدم خونه. شنیدین میگن طرف پا قدمش بده؟ من پا قدمم انگار واسه خودم بده! همون روزی که رسیدم خونه مریض شدم ...اونم چه مریضی!! معجونی از سرماخوردگی ، مسمومیت ، گلودرد و چند تا چیز دیگه که انگار دم در خونه منتظر بودن که من بیام و بیفتن به جون من بدبخت! بعد اومدم سر سیستم. دلیلی نداشت که بررسی کنم که در چه حاله! طبق معمول از اول فرمت ، نصب ویندوز و برنامه ها. با این کامپیوتر بیچاره هم مثل من رفتار میشه. همه اذیتش میکنن. ولی اون مث من نمیتونه دووم بیاره.بگذریم....به هرحال الان همه چیز مرتبه و ایشالّا از این بعد زود به زود آپ میکنم.میخام مثل مسافر از همه چیز بنویسم. از حس هر روزم گرفته تا مهمونایی که میان خونمون(قابل توجه بعضی ها!). آها! اون ثانیآ رو هم فردا میگم.الان حال ندارم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 16:48 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
روز مبادا
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما چه کسی می داند؟ شایدامروز نیز مبادا باشد! وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه باید ها... هر روز بی تو روز مباداست! قیصر امین پور |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 18:23 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
دردواره ها
دردهای من قیصر امین پور |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:55 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
اي چشم خسته دوخته بر ديوار! بيمار! بيزار! تو رنگ اسمان را از ياد برده اي ازمن اگر بپرسي ديري است كه مرده اي! برخيز! خود را نگاه كن به چه ماني غمگين در اين حصار به تصوير! اي اتش فسرده! نداني با روح كودكانه شدي پير. بيرون از اين حصار غم الود جاري است زندگاني دردا كه شوق با تو غريبه است. دردا كه شور از تو فراري است. برخيز درمرهم نسيم بياويز! هر چند زخم هاي تو كاري است! اين شيار ها كه پيشاني است خط شكست هاست در برج روح تو خط شكست ها؟ نه كه هر سطرش طومار قصه هاي پريشاني است! اي چشم خسته دوخته بر ديوار؟ برخيز و بر جمال طبيعت چشمي ميان پنجره وا كن. همچون كبوتران سبكبال خود را به هر كرانه رها كن از اين سياه قلعه برون اي در ان شرابخانه شنا كن! با ياد كودكي خويش مهتاب را به شاخه بپيوند! خورشيد را به كوچه صدا كن! برخيز! اي چشم خسته دوخته بر ديوار بيمار بيزار بيرون از اين حصار غم الود تا يك نفس براي تو باقي است جاي به دل گريستنت هست وقت دوباره زيستنت نيست برخيز! با تشکر از ساینا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 22:19 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
قوانین مورفی
"هر چیزی راكه میخواهید، نمیتوانید داشته باشید و آنچه را كه دارید نمی خـواهیـد!" قوانین مورفی توسط شخصی بنام كاپیـتـان ادوارد مورفی مهندس نیروی هوایی، در سـال 1949 پـا بـه عـرصه حضور گذاشت. وی هنگامی كه روی پروژه ای در نیـروی هـوایـی مشغول بررسی روند كار بود متوجه تراسفورماتوری شد كه به صـورت نـادرسـتی سیم پیچی شده بود.وی در مـورد تكنسین مربوطه چنین گفت:"اگر برای این تكنسین راهی وجود داشته باشه تا بتونه كـارشـو درسـت انـجـام نده، اون راهو پیدا میكنه." قـوانین مورفی اكنون افزون بر هـزاران قانون می بـاشد كـه توسط افراد گوناگون در سراسر جهان گرد آمده و مـجـموعـه ای ازقـوانـیـن حـاكـم بر زنـدگی هسـتند كـه اكثر آنها از بدبینی نشات گرفته و بظاهر جنبه شوخی دارند امـا بسـیاری از آنها نیز عینیت و واقعیت دارند و افراد بسیاری نیز به این قوانین اعتقاد دارند. اكنون به برخی از این قوانین توجه كنید: 1- اگـر قـرار بـاشه كاری خراب بشه و درست پیش نره، حتما خراب می شـه آن هـم در نامناسبترین زمان! 2- اگر احتمال داشته باشه چندین كار خراب بشه، آن كـاری كه بیشترین ضرر را خواهد زد درست پیش نخواهد رفت! 3- همه چیز در حال بدتر شدن است! 4- لبخند بزنید فردا همه چیز بدتر و وخیمتر خواهد شد. 5- احتمال آنكه یك شیء آسیب ببیند نسبت مستقیم دارد با ارزش آن! 6- همه كارها بیشتر از آنچه تصور میكنید بطول خواهد انجامید! 7- اگر شما تصمیم به انجام كاری میگیرید پیش ازآن لازم است ابتدا كار دیگری را انجام دهید! 8- هر راه حلی مشكل جدیدی پدید می آورد! 9- شما هنگام صبحانه خوردن هیچگاه نمیتوانید تعیین كنید كدام طرف نان را باید كره بزنید! 10- هرگاه جسم بـا ارزشی از دست شما به زمین می افتد به غیر قابل دسترس ترین مكان میرود (حلقه برلیان یا داخل سطل زباله می افتد و یا در چاه فاضلاب)! 11- شما هر موقع دنبال چیزی می گردید هـمیشه در آخـرین مـكانی كه آن را جستجو میكنید می یابیدش! 12- هیچ اهمیتـی ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسی بگردید به محض آنكه آن را خریدید آن را در مغازه ای دیگر ارزانتر خواهید یافت! 13- همواره در خیابان در هنگام رانندگی ماشینها در لاین دیگر سریعتر حركت میكنند! 14- زمانی كه دستگاه معیوب خود را نزد تعمیركار می برید كاملا بی عیب و درست كار خواهد كرد! 15- هر فردی راهی برای ثروتمند شدن در ذهنش دارد كه عملی نمیباشد! 16- هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است ویا غیر اخلاقی و یا چاق كننده! 17- هر كسی پول بیشتری دارد حكمرانی میكند! 18- هیچ عمل نیكی بدون مجازات نخواهد ماند! 19- هرگاه شما چیزی را در جای امنی قرار میدهید تا گم نشود دیگر هیچگاه نمیتوانید پیدایش كنید! 20- در ورزش گلف بهترین ضربه ها همیشه زمانی زده میشود كه تنها باشید و بدترین آن هنگامی كه در جمعی بازی می كنید و یا با فردی بازی میكنــید كه میخواهید او را با بازی خود تحت تاثیر قرار دهید! 21- هر چیزی را كه می خواهید، نمیتوانید داشته باشید و آنچه را كه دارید نمیخواهید! 22- احتمال آنكه كاری را كه انجام میدهید دیگران ببـینند نـسبت مسـتقیم دارد با میزان احمقانه بودن كار شما! 23- سنگین بودن ترافیك نسبت مستقیم دارد با میزان عجله شما برای زود رسیدن به مقصد! 24- هنگام ورود به پمپ بنزیـن جـایگاهـی را كه انتخاب می كنید همیشه طولانی تر از جایگاه های دیگر خواهد بود. 25- هیچ اهمیتی ندارد من كجا میروم، من آنجا هستم! 26- هر كسی میتواند مدرك دانشگاهی بگیرد اما صاحب عقل نخواهد شد! 27- زباله از خلاء بیزار است آنقدر انباشته میگردد تا فضای موجود را پر كند! 28- هرگاه كفش نو را برای اولین بار به پا كنید همه پایشان را روی آن خواهد گذاشت! 29- زمانی كه می خواهید لكه روی شیشه پنجره را پاك كنید همیشه لكه سمت دیگر شیشه میباشد! 30- قانون بقاء كثیفی: برای تمیز كردن هر چیزی چیز دیگری باید كثیف گردد! 31- اگر امری احتمال دارد اتفاق بیافتد و خیلی هم خوشایند باشد،هرگز اتفاق نخواهد افتاد! 32- اگر حق با شما باشد هیچكس حرف شما را باور نخواهد كرد! 33- قوانین مانند تار عنكبوت می باشند تنها افراد ضعیف و فقیران به دام آن میافتند در صورتی كه ثروتمندان و صاحبان قدرت آن را پاره كرده و میگریزند! 34- دو عنصر در طبیعت فراوان میباشند: یكی هیدروژن و دیگری حماقت! 35- جاده رسیدن به موفقیت همواره در دست ساختمان است! 36- هرگاه چیـزی را دور بیاندازید به محض آنكه دیگر به آن دسترسی نداشته باشید به آن نیاز پیدا خواهید كرد! 37- كار تیمی همواره ضروری می باشد چون به شما اجازه می دهـد تـا در صورت بروز مشكل فرد دیگری را نكوهش كنید! 38- احتـمـال آنـكه طـرف نانی كه به آن كره مالیده شده است بروی فرش بیافتد نسبت مستقیم دارد به قیمت فرش! 39- شما هیچگاه نمی توانید با نگاه كردن به خطـوط راه آهـن، بـگویـید كه قطار از كدام سمت خواهد آمد! 40- 0 = ثابت = عقل*زیبایی*در دسترش بودن (معادله یـافتـن همسر بـه ایـن مفـهوم كـه هیـچ دختـر و زنی وجود ندارد كه هر سه این خصوصیات را دارا باشد)! 41- ماشینی كه روبروی شما در حركت است همیشه سرعتش از شما كمتر است! 42- هر چه عقیده ای مسخره تر باشد احتمال موفقیت آن بیشتر می باشد! 43- افرادی كه می توانند بهترین نصیحت ها را بكنند، نصیحت نمی كنند! 44- دود سیگار هـمواره به سمت افراد غیـر سیـگاری حـركت خواهد كرد، بدون توجه به سمت وزش باد! 45- جای پارك مناسب ماشین همیشه سمت دیگر خیابان میباشد! 46- برای هر عملی یك انتقاد برابر و مخالف آن وجود دارد! 47- دوستان می آیند و می روند اما دشمنان انباشته میگردند! 48- هرگاه به دروغ به رئیس خود بگویید كه علت تاخیر شما پنچر شدن چرخ ماشینتان بوده روز بعد چرخ ماشین شما پنچر خواهد شد! 49- تقریبا داخل شدن به كاری از خارج شدن از آن آسانتر است! 50- هیچ چیز هیچگاه بهتر نشده و نخواهد شد!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 22:27 توسط نامی
|
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|