|
|
|
|
|
سر سپرده
باد سردی به پیشانی حسین می وزید.موتور با سرعت حرکت می کرد.حاج کریم ماموریت جدید حسین را به او ابلاغ کرده بود. حسین از آن جوانانی بود که آمالشان رفتن به کربلا و گریستن کنار قبر فلان امام یا امام زاده است.همیشه غمگین و گرفته بود؛مثل اینکه منتظر بود تا روضه خوان بالای منبر برود و او گریه کند.پدر و مادرش تا آنجا که توانسته بودند مغز او را پند و نصایح هزار سال پیش پر کرده بودند. بی آنکه خود بخواهد نمازش را اول وقت می خواند، قرآن می خواند، سر مزار شهدا می رفت،ادعیه می خواند،زیارت می کرد، به مسجد می رفت و در مصیبت ها آنقدر به سر و صورت خود می زد که گاهآ از حال می رفت.اما هیچ گاه دلیلی برای این کارها پیدا نکرده بود.در واقع هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بود.از نظر او این ها باید اجرا می شد و چاره ای جز این نبود.دستوراتی که باید اجرا می شد. به امید این زندگی میکرد که زودتر بمیرد.البته در میدان جنگ و در برابر «کفار».گویا از هم اکنون قطعه از بهشت انتظارش را میکشد و با مرگش فورآ به آنجا انتقال می یابد.هر چه بیشتر در دنیا بماند احتمال گناه و از دست دادن بهشت بیشتر می شد. تا کنون با هیچ زن نامحرمی صحبت نکرده بود.از عشق تنها دختر حاج کریم را می شناخت که قرار بود هفته ی آینده به عقد هم در آیند.اما او را نیز بوضوح ندیده بود.تفریح او محدود شده بود به اردوهای سالیانه مناطق جنگی، نماز جمعه ،دعای کمیل و شرکت در جلسات سینه زنی .تفرحات مردم عادی از نظر او پوچ و بی معنی می نمود.اینها جزء شخصیت حسین شده بود و نمی توانست تصور کند که روزی غیر از این را بپسندد. از نظر او انسانها دو دسته بودند.آنهایی که با افکار او موافق بودند و باب میل او عمل میکردند مسلمانند ؛در غیر این صورت در دسته غیر مسلمان قرار می گیرند .دسته ی دوم انسانهای پست را تشکیل می دهند وشایسته ی هر گونه رفتاریند.نفرت عجیبی نسبت به این دسته داشت.آرزو می کرد تمام انسانهای اینچنینی نابود شوند و تنها آنها روی زمین حکومت کنند.حسین «انتظار» چنین روزی را می کشید. حسین به محل مورد نظر رسید.دانشگاه شریف. ظاهرآ قرار بود چند شهید در اینجا دفن کنند اما دانشجویان مخالفت می کردند. حاج کریم گفته بود اینها از شهدا می ترسند و میخواهند نام شهدا را به فراموشی بسپارند. گفته بود اینها از آمریکا و اسراییل پول می گیرند تا اهداف آنها را برآورده کنند. گفته بود اینها سرسپردگان دشمنند. گفته بود... . حسین وارد دانشگاه شد.در مسجد دانشگاه(جایی که قرار بود شهدا دفن شوند)عده ی زیادی جمع شده بودند.دانشجویان مخالف دور قبر ها زنجیره ی انسانی تشکیل داده بودند.تعداد دانشجویان مخالف خیلی بیشتر از موافقان بود.عده ای نیز در این سمت منتظر آوردن شهدا بودند .حسین در میان آنها چندین نفر از هم پایگاهیان خودش را شناخت. شهدا را آودند.حسین اولین تابوت را که دید ناخودآگاه به سمتش رفت.دستش را به زیر او گرفت و حسین حسین گویان به طرف قبرهای کنده شده می دوید. دانشجویان زنجیره های خود را محکم تر کردند.حسین به اولین صف آنها که رسید با مشت به شکم نزدیکترین فرد آنها کوبید. دخترک فریاد زد:"چرا میزنی؟" و به گریه کنان به سمت حسین آمد. با پنجه هایش گلوی دختر را گرفت و چند بار دستش را عقب و جلو برد.پسری که شاهد ماجرا بود خشمگینانه حسین را بی غیرت خطاب کرد و او را هل داد.تابوت از روی دست ها به زمین افتاد.حسین احساس خطر کرد.از جیبش اسپری را در آورد و به صورت جوان گرفت. متوجه افتادن تابوت شد. رنگش سرخ شد.نفسش شدت گرفت.رگ های صورتش متورم شد.اسلام را در خطر دید.وظیفه ی خود دانست که از آن دفاع کند.حالا دیگر خود را منجی اسلام می دانست و باید هر مانعی را میدید از سر راه برمی داشت.مشتش را گره کرد و به سر و سینه ی این نمایندگان شیطان و کفر کوبید. دانشجویان پراکنده فریاد «وحشی؛ وحشی» ، «مزدور ؛ مزدور» و «مرگ بر دیکتاتور» سر می دادند.اما حسین فقط روی قبرها تمرکز کرده بود. شهدا را به خاک سپردند. ماموریت حسین تمام شده بود و او باید این را به اطلاع حاج کریم میرساند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 12:34 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
- من زن شدم تا بزرگای دینم بهشت را زیر پایم بدانند. - من زن شدم تا چند برابر مرد احساس داشته باشم. - من زن شدم تا از جنگ و خشونت های مردانه دور باشم. - من زن شدم تا دنیای زیبا را با روح لطیف تری حس کنم. - من زن شدم تا دامنم مأوای کودکان معصومم باشد. - من زن شدم تا نمود عینی پاکی باشم. - من زن شدم تا از دنیای کثیف سیاست دور باشم. - من زن شدم تا آرامش و صلح را به دنیا هدیه بدهم. یادم آمد دوست مهربانم را که می گفت: شما زن شدید تا همچون ژان دارک قوی باشید و ملتی را از ظلم برهانید! - من زن شدم تا به عشق مفهوم بدم. - من زن شدم تا مردان به من وابسته باشند. - من زن شدم تا مردان در خدمت من باشند. زن می خندد.مردی از دوردست می آید.دستش را می گیرد و از زمین بلند می شود.هر دو با هم به سوی افق نیمه روشن راه می افتند. شهر همچنان خفته است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 23:6 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا من زن شدم؟
-من زن شدم که بعضی مرا «ضعیفه» بخوانند؟
-من زن شدم که در سیاست تنها نظارگر باشم؟ -من زن شدم که به امید این باشم که کدام مرد مرا می پسندد و مرا خوشبخت میکند؟ -من زن شدم که باید خود را مخفی کنم تا مبادا مردی تحریک شود؟ -من زن شدم تا در خانه بمانم و «خانه داری» شغل غالب من باشد؟ -من زن شدم که امنیت نداشته باشم؟ -من زن شدم که روی من قیمت تعیین شود؟ -من زن شدم که در فیلمها و آگهی های تجاری باعث ثروتمندتر شدن مردان شوم؟ -من زن شدم که به راحتی روی من لقب «فاسد» بگذارند؟ -من زن شدم که نیروی کار ارزان قیمت باشم؟ -من زن شدم که به مرد «وابسته» باشم؟ -من زن شدم که در خدمت مرد باشم؟ چرا من زن شدم؟ چرا؟ از زجه های یک زن در نیمه شبی که همه شهر در خواب بودند.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12:21 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
این نظر رو «یکی» داده:
نمیدونم چشمای من ایراد پیدا کرده یا چشمای شما ایراد داره. آخه من تو این فیلمها درگیری و ضد و خورد ندیدم. فقط جیغ و داد بود. نمیشد حالا حداقل یک صحنه که نشون بده یکی داره کتک میخوره رو بذارید تا بشه باور کرد؟ لطفآ بهش جواب بدین. -نازخاتون:اين "يکی" هم بهتره تشريف ببرند خريد عيد کنند و افاضات نفرمايند. می گند پسرک های ۱۰-۱۲ ساله تو تهران لباس قرمز می پوشند و صورتشون رو سیاه می کنند و قر می دند و می شند حاجی فيروز. توصيه می کنم حالا که سال نو در راهه شما به جای نظر دادن و ديگران رو متهم به سياه بازی کردن ، بريد به تماشای اين سياه بازی ها . اگر ما ايرانی ها به جای مسخره کردن ديگران يه کم فقط يه کم دز خودبينی و خودخواهيمون رو کاهش می داديم ، حال و روزمون بهتر از اين بود.فرزندان کوروش کبير! -ایراندخت:"یکی" چشمات که ایراد داره هیچ حتی وجودت هم ایراد داره -فرزانه:سلام با اجازه منو بشناس عزیز دلم میخواد جواب این آقای یکی (که البته مطمئنا یه نصفه نیمه هم نیست اصلا هیچی نیست صفر مطق) را اینجور بدم آقا شما از اون دسته آدمها چماق یه دست هستین که تا خون رو شقیقه نبینین باور ندارین که خشونتی انجام شده واسه شما کتک زدن یعنی فرستادن طرف به بیمارستان ضرب و شتم تو مرام شما یعنی له کردن یعنی جنازه درست کردن. تقصیری هم نداری چون اینطور بهت یاد دادن با همین له شدن بزرگت کردن که مرد بار بیای یه وقت از مردونگیت کم نشه چرا که شماها تمام مردونگینون تو زور بازوهاتون هست و یه جای دیگه . ولی اینو بدون که نوع مبارزه زنان با مردان یک تفاوت اساسی داره و اون هم این هست که زنان هیچ وقت برای گرفتن حق از خشونت استفاده نمی کنند. به امید روز آزادی مادر خواهر و همسر و دختر تو و امثال تو ..... دور نیست. -سعید:دوست عزیز (یکی). می دونی مهم نیست که این تظاهرات 50 نفره یا 300 نفر. مهم اینه که می دونند اگر به همین 50 نفر یا 300 نفر یم بار اجازه بدن دفعه بعد 300 می شود 3000 و بعد 30000 و بعد 300000 و بعد .... پس فکر نکن تو می تونی از جمهوری اسلامی جلو بزنی و انشون بدی آزادیخواهان چقدرند. کافیه یک باز تو این مملکت یک تظاهرات مخالف ببدون خشونت برگزار بشه تا دیگه سیل بیاد و ببره هرچی کثافته... -ساروی کیجا:یکی به این "یکی" بگه که من خودم اون جا بودم و صحنه های زد و خورد رو با همین چشم هام دیدم . اگه دوست داره ببینه بد نیست به جای این که بنشینه توی خونه و در حال تخمه شکستن فیلم تماشا کنه ، پاش رو از در بگذاره بیرون تا توی هر کوچه و خیابونی زد و خورد و باتوم و لندکروز سیاه ببینه . ضمنا بد نیست قبل از افاضات یک کمی به زبان فارسی اش هم بپردازه تا دیگه ننویسه ضد و خورد !!!! از همین جا پیداست چند مرده حلاجه . -موناهیتا:آقای یکی، اگر تو اربابانت راست میگیوئید بگذارید همان 50 نفر بدون هیچ دخالتی از سوی پلیسهای لباس شخصی و رسمی و غیر رسمی و کوفت وزهرمار تان، شعار بدهند و قطنامعه شان را بخوانند. فقط یکبار کافیست. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 15:9 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
هشتم مارس روز جهانی کتک زدن زنان
امروز سالن تیاتر شهر شاهد تهاجم نیروهای "امنیتی" به زنانی بود که خواهان حقوق از دست رفته ی خود به عنوان یک زن بودند .ببینید(کلیپ)
نیروهای امنیتی ابتدا خواستار پراکنده شدن تجمع کنندگان شدند که با فریادهای اعتراض کنندگان مواجه شدند.(ببینید)ابتدا اکثر دوربین های عکس برداری و فیلمبرداری توسط پلیس جمع آوری شد.سپس یورش وحشیانه ای به سوی جمعیت آغاز شد.در این ضمن چند تن از مردان و زنان متحصن و بعضآ ناظر دستگیر شدند.چند ده نفر از نیروهای نظامی و غیر نظامی اقدام به پراکنده کردن جمعیت نمودند اولین ضزبات باتوم پلیس با فریاذهای "وحشی وحشی وحشی ..."مردم توأم شد(ببینید).بعد از این پلیس دیگر به کسی رحم نمی کرد و با یورش به هر اجتماع چنذ نفری به ضرب و شتم وحشیانه تجمع کننذگان پزداخت(ببینید).در این بین چند تن نیز دستگیر شدند.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 21:33 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
درد کهنه
من از دردی انچنان کهنه برايت حرف می زنم ؛ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:38 توسط نامی
|
|
||
|
|
|
|
|
جمله های پراکنده یک روانی
به نظر من زندگی همان قدر پوچ و بی معنی است که یک تکه سنگ بر زمین.بازیچه دست کسانی گشته ام که خود بازیچه بوده اند.این از ناآگاهی من است. در پی آمد و رفت انسانها تلاش برای رسیدن به مرگ نهفته است.من از این می ترسم.بی هیچ دلیلی.آشنایی با افراد جز دلبستگی به ترسم می افزاید.ترس از دست دادن عزیزان.بی هیچ دلیلی. من زخمی خنجر زنگار گرفته روزگاری شده ام که انسانیت در آن گم شده است.من تنهایم و تنهایی جزئی از من گشته.جزئی از شخصیت گنگم.من این را گر چه می پرستم ولی نمیپسندم.بی هیچ دلیلی. چهره ی خندانم حکایت غم های گذشته را زیر پرده می برد و به متن رمزگونه ام می افزاید.افکارم را می خورم و به چیزهایی می اندیشم که ارزان تر از پوچی میارزد.سبزینه های زندگی ام به زردی گراییده و اکنون چاره ای برایم نمانده جز انتظار.انتظار آمدن بهاری دوباره.عبث تر از دیروز به امید فردایی مانده ام که معلوم نیست بهتر از امروز باشد...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 22:12 توسط نامی
|
||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
آی غریبه!
فریادم را میشنوی؟ یاخته هایم تو را می خواهد تو هم از ما میگذری؟ کس ندیدم که مرا بشناسد، بشنود یا نگاهی اندازد. دمی بنشین و مرا تماشا کن تا آرام گردد درون درون این پریشان حال دیوانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته روزانه شعر داستان عکس طنز از میان وبلاگها |
| کتابخانه |
|
|
| آوا |
|
|
| خبرنامه |
|
در صورتی که مایل به دریافت پروکسی،اخبار و منتخب مطالب دنیای عنکبوتی هستید در خبرنامه ثبت نام کنید. |
|
RSS
|
| لینکدونی |
|
زیاد اهل لینک و لینک بازی نیستم ولی معمولآ با تبادل لینک موافقم. Blogroll Me - ping |